نوشته ی آنه بیرک
برگردان کارمن، زمستان ۱۳۷۲
شبانه روز پنج بار از گرسنگی ونگ می زند. گاهی هم الکی گريه می کند تا کمی بغلش کنی. ديگر آنقدر بزرگ می شود که لازم نيست شبها هم شیر بخورد اما بی تابی می کند چون دندانها لثه هايش را درد می آورند. وقتی سير است و جايش تميز گاهی می خندد. وقتی روی چمنها نشسته و رختهای روی بند را در باد رقصان می بيند چهار دست و پا می رود تا بداند اين تکانها از کجاست. هنوز بايد تر و خشکش کنی هنوز هم بايد مراقب هرچه دم دست اوست باشی چون همه چيز را به دهان می برد.
حالا ديگر آنقدری بزرگ شده که دلش می خواهد بدود. بايد هوايش را داشته باشی. وقتی تعادلش را از دست می دهد و می افتد فغان می کند و بايد هر چه در دست داری بگذاری و به داد او برسی.
بايد چهار چشمی بپايي در راه پله بسته باشد اما با اينکه هميشه مراقبی بالاخره يکبار جيغ زنان از پله ها فرو می غلتد. يکبار هم از اسب تابی چوبی اش می افتد و چند دقيقه ای بيهوش می شود.
حالا ديگر می تواند بدود. بايد حواست باشد که از خانه به خيابان نرود. کنار روروک تاتی تاتی می کند شير دادنش کمی طول می کشد. می خواهد به دنبال گربه از نرده بالا برود. وقتی از پرچين باغچه پايين می آوريش و به او می گويي بدون کله پا شدن نمی تواند گربه را دنبال کند دست و پا می زند و نعره می کشد. پاهايش را به زمين می کوبد و می خواهد بالا برود. به امان خدا می گذاری يکبار ديگر امتحان کند. نمی تواند خود را بالا بکشد سر می خورد تو می گيريش و او غران به پرچين باغچه لگد می زند.
گاهی هم که کمی تب دارد جايش را خيس می کند. بايد فورا همه چيز را بکنی و بشويي.
ديگر آنقدر بزرگ شده که به مهد کودک می رود ياد می گيرد با کاغذ رنگی و روبان پروانه بسازد، شبها خواب بد می بيند سرآسیمه به بستر مادر می خزد و روی شکمت می خوابد و با بی تابی هایش خوابت را می آشوبد.
وقتی هم سياه سرفه می گيرد خواب و آرام نداری. هر آن ممکن است از نفس تنگی کبود شود.
ديگر بزرگ شده، آنقدر که با الفبا بازی می کند در دفترچه اش دايره و عصا می کشد. وقتی الفبا رنگ می کند بايد کنارش بنشينی چون حوصله اش سرمیرود و دفترچه را به گوشه ای پرت می کند.
از بازی فوتبال که برمی گردد سراپايش لجن است چون حتی در باران هم بازی می کند.
ديگر هروقت که بخواهد می رود و هر بخواهد می آيد.
اما بايد هميشه در دسترس باشی
وقتی گرسنه است وقتی سر زانويش زخم شده و پانسمان لازم است وقتی تشنه است وقتی با دوستش برِند گلاويز شده و داستان پرت و پلايی از ميخهای زنگ زده و يک جفت تخته ی کارگاه ساختمانی تعريف می کند.
مدام بايد همراهش بروی
به مدرسه وقتی صفر گرفته به دندانپزشکی وقتی دندان درد دارد به کلاس پيانو وقتی غيبت کرده است. نمی توانی به هوای خودش وابگذاريش. بايد مراقب باشی تکاليفش را انجام دهد، به موقع دفتر مشق بخرد يکجا پولهايش را خرج نکند دوچرخه را قفل نکرده رها نکند جورابهايش را عوض کند و کارد و چنگال را درست بدست بگيرد.
درباره هر چيزی بايد با او کلنجار بروی چون کله اش خراب است و خيال می کند
که دخترها کودن يا دست کم احمقند
که نيازی به درس خواندن نيست چون به هر حال فوتباليست می شود
که کار بامزه ايست اگر ناغافل پشت سر آقای پترمن لنگ داد بزند تا او هم عصا را بلند کند و فریاد بزند ای بيشرفهای کثافت!
که نبايد زنگ دوچرخه ديگران را برای سردرآوردن از طرز کارش کش رفت
حالا ديگر آنقدر بزرگ شده که مدرسه را به خير و خوشی تمام کرده و به هنرستان می رود دوست دختر دارد به اتوی پيراهن اهميت می دهد برای خريدن موتورسيکلت پس انداز می کند و شبها دير به خانه می آيد.
ديگر آن روز آمده که دفترچه خدمت سربازی را می دهند دستش. اونيفورم تنش می کنند و در سربازخانه مشق سينه خيز می دهندش.
بعد وقتش رسیده اسلحه را باز و سوار و با آن تيراندازی کند
و کمی بعد بايد صفحه های مقوا را نشانه بگيرد
در ميدان مشق صفحه های مقوايي شکل آدمها هستند
دیگر نوبت آن است که با تيربار بسوی آدمها شليک کند و تنها اين را می داند که آنان دشمنان متجاوزند.
دیگر پيشرفت کرده راندن تانک را ياد گرفته و با آن مانور می دهد همه ی آن ويراژها دستگرمی ميدان جنگ بودند و بالاخره لحظه ای می رسد که مچاله به تانک درهم سوخته اش آويزان است. رگه باريکی از خون تيره از گوشه چپ دهانش بطرف جای زخمی می دود که از دعوای او و دوستش برِند بر سر چند ميخ زنگ زده و دو تخته پاره روی چانه اش برجای مانده بود.
ترسیدم تاب نیاره، راستشو نگفتم!
***
امیر دیشب گوست داگ رو با من از سینما ۴ دید. از اول فیلم هی میگفت این گوست داگ عجب قاتلیه! بعدش جایی که گوست داگ مسلسل برمی داره می ره سراغ دار و دسته ی سانی، گفت ای ول! من که طرفدارشم، میخواد بره اون قاتلا رو بکشه! گفتم اینجا هر دو طرف قاتلن. چطور طرفداری از گوست داگ می کنی مگه قاتل با قاتل فرق داره؟
خیلی جدی گفت: اون یکهو قاتل شده. کسی که یکهو قاتل میشه یعنی مجبور شده. کسی که مجبور میشه بی گناهه!
بهش گفتم: نوکرتم!
***
دیروز عصر با امیر و همسر گرامی از کانال arte یه گزارش مستند از انجمن حمایت از بیماران کلیوی ایران می دیدیم. سن فروشنده های کلیه از ۲۲ تا ۳۲ بود. دلیل بیشتراشون هم این بود: فروختن کلیه ها برای تهیه ی ودیعه ی مسکن! در میان همه ی اونها دختری ۲۴ ساله به نام سهیلا توجهم رو جلب کرد که سرپرست دو خواهر کوچکترش بود. گفت خرج خونواده رو میدم. ودیعه مسکن کم آوردم. نزول کردم، تا دو هفته ی دیگه باید پولشونو بدم وگرنه باید برم زندان. به هر جایی -حتی ارگانهای دولتی- برای وام مراجعه کردم گفتند تو با این خوشگلی و جوونیت یه ماهه میتونی تموم این پول رو دربیاری وام میخوای چیکار؟ دیگه تحملشو نداشتم، اومدم کلیه ام رو بفروشم پول مردم رو بدم.
هق و هق گریه می کردم. از همسر گرامی خواستم کانال رو عوض کنه. گفت خانوم بذار ببینیمش باید از خدا به جای اینکه بخوام به ما بیشتر برسونه بگم به اینا بده. این دولت ... داره چیکار میکنه؟ فقط بده حماس و حزب الله بخورن؟ ازش پرسیدم به نظر تو خودفروشی بهتره یا کلیه فروشی؟ گفت این! خود فروشی که هرگز! نظر تو چیه؟ ۲۰ ثانیه مکث کردم... من؟... من نمیدونم.
***
مرزهای انسانی کجا بسته میشن؟ از کجا به بعد آدم آدم نیست؟ وقتی قرض داری یا گرسنه ای و تن فروشی می کنی؟ دزدی؟
از وقتی دخترکی ۱۰ ساله بودم و بینوایان رو برای اولین بار دیدم تا همین امروز فکر می کنم دزدیدن یک قرص نان هم شد جرم؟ فقر یک اتفاقه؟ جزو حقایق زندگیست؟ مگه من کار نمی کنم پس اونم بره کار کنه؟ مرزهای انسان بودن من اگه اینقدر نزدیکه شاید مال بقیه دورتر بره یا اصلا مرزی در میان نباشه. این چیه که من عاشقشم از همه ی قرآن؟
لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم. ثم رددناه اسفل سافلین!
کی میدونه از اسفل سافلین تا احسن تقویم چن تا دره و پیچ خطرناک و پرتگاه و جاده ی نرفته وجود داره؟ توی چند ثانیه میشه رفت و برگشت این طیف خلقت رو؟ مسیح می فرماید قضاوت نکن چون درباره ت قضاوت میشه. قبلا گفتم عشق یه مادر مظنه نداره، برای بچه ش تن فروشی هم می کنه. من کی ام که حق رو به مادر بدم و به یه خواهر ندم؟ به یه عاشق ندم؟ کی حق داره موقعیتی که تجربه نکرده رو انکار کنه؟ کی میگه کلیه فروختن خیلی بهتره تا...
با تن فروشی چی از آدم کم میشه؟ یکی به من یه چی بگه! اون ۲۱ گرمی که درست در لحظه ی مرگ از وزن آدم کم میشه چیا رو از جسم جدا می کنه و میره؟ رنج؟ کفر؟ گرسنگی؟ ایمان؟ اصلا اون ۲۱ گرم با چی پر بشه بهتره؟ عشق به خدا؟ نمیشه یکی عاشق خدا باشه و مجبور بشه برای گذران زندگی ... کنه؟ من باید هر بار این کلمه رو تکرار کنم؟
اخلاق، علم اخلاق، فضیلت اخلاقی سالهاست حلوا حلوا کنان آدماست. فقر و فاحشگی از قبل از میلاد مسیح و به قولی از دکتر محمد اسلامی ندوشن از ابتدای تمدن وجود داشته. اینا کی همدیگه رو قطع می کنن؟ با هم موازین چون هرگز همدیگه رو نمی فهمن؟ یا ما میخوایم به زور موازیشون کنیم و اونا رو دو بردار جهت دار مثبت و منفی نشون بدیم؟ اگه اصلا برداری در کار نباشه چی؟
یکی یه چی به من بگه. من کارمن هستم. یه عمر عاشق نیکی بودم. عاشق و شیفته ی پدر روحانی "بینوایان" بودم همیشه از فاگین "اولیور تویست" بدم میومده. یکی سفید سفید بود و دیگری سیاه سیاه.
اینک خودم یکسر خاکستری ام! میرم تا نزدیک سفیدی می رسم به مرز سیاهی و دیگر بار و دیگر بار و دیگر بار. مرز انسانیت کجاست؟ تقوی یعنی چه -وقتی خداوند حس بقا رو در من انسان قوی تر از تقوا قرار داده. من گم شدم. اعتراف می کنم گمم بین اخلاق و بی شرافتی حتی نمیدونم کدوم به کدومه. از خودم وحشت می کنم. دیگه شرف برام معنی پاکدامنی نمیده. پاکدامنی دیگه برام معنی پرهیز از س.ک.س فروشی نمیده. مجبور! امیر ۸ ساله هم میدونه وقتی آدم مجبور میشه بی گناهه.
مرز اجبار کجاست؟
***
ترسیدم تاب نیاره، برای همین راستشو نگفتم.
برای تبریک سال نوی میلادی به دوست مسیحی ام تلفن زده بودم. اگرچه آن سال وقوع سونامی چند روز قبل و خاطره ی سالگرد زلزله ی بم رغبت هرگونه شادگویی را ستانده بود. دوست ما که دست برقضا مبلغ دینی هم هست پرسید براستی سونامی will of god بوده یا act of god ؟ و چون مکث بی ریای مرا دید توضیح داد از اراده ی خداوند (will) بوده یا تنها واقعه ای (act) بی اعمال غضب یا قهر؟
دوست ما آن روز جوابی دریافت نکرد. مدتها به پرسش او فکر کردم که این مصیبت از اراده ی خداوند بوده یا تنها یک اتفاق طبیعی؟ جدل نمی کنیم! میدانم بی اراده ی کردگار برگ از شاخه نمی افتد. اما بالاخره این بلا بود یا اتفاق؟
امروز که سه چهار سال از آن ماجرا می گذرد می اندیشم کائنات قوانین ثابت و منظمی دارند و انسان تنها گوشه ای و نقطه ای از این نظم شگفت است. می آید و می رود، زمین و اقیانوس و کائنات همچنان پابرجاست. چگونه است که خرده انسان –در مقایسه با کائنات- با همه ی خلیفة اللهی اش بخواهد تعبیری کند آفرینش بی مرز و کران را با خط کش منافع خودش؟
شگفت تر آن که عده ای زلف آشفته و پیرهن چاک و صراحی در دست فرمودند که این بلاها بخاطر عصیان بشر و گناهان اوست وگرنه چرا دیر یا صومعه یا چه میدانم معبدشان را سونامی در هم فرو نریخته است؟ این حرف به دل ما داغ گذاشت تا اکنون که به زبان می آید: ای همه ی مردمی که با ایمانتان تکبر می کنید! در همه جای دنیا و از همه ی ادیان بنای عبادتی مردم از بهترین مصالح و در بهترین منطقه ی جغرافیایی و با عمیق ترین و استوار ترین پی و استاد ترین معمار و بنای مومن و غیر مومن ساخته می شود، اگر دیر پایید نه فقط بخاطر ایمان شما بود به آنچه می پرستید.
نمیدونم اینجا کیا شرق می خوندن و کیا آخرین ستون صفحه ی آخر مرحوم مغفور روزنامه ی شرق رو یادشونه. کرگدن رو میگم! هر کی دلش برای قلندرای پیژامه پوش تنگ شده یا اصلا میخواد بدونه اینا کی هستن یه سری بهش بزنه.
این یه تبلیغه برای خوندن حرفایی که هر بارش خنده و ناله و تیکه و دود و منقل و خلاف و معصومیت همگی باهم یه چل تیکه درست می کنن و از یه ستون به اسم کرگدن بالا می رن.
خواهشم از بر و بچ کرگدن خون اینه که ازش پشتیبانی کنن و لینکش رو به خواننده هاشون معرفی کنن:
یکی از دوستان خبرم کرده خانمی از آشنایان مرتب چراغ می دهد. خودش هیچ نظری به آن زن ندارد ولی گویا ایشان ول کن نیستند! جداً اگر به آن خانم بله بگوید، چه می شود؟ به کسی خیانت شده؟
(من این بحث "در خیانت چه کسی بیشتر ضرر می بینه" رو در آینده عنوان خواهم کرد، البته اگه ببینم برای مطلب فعلیم هم کامنت گذاشتین
آپم بیا!
چه خوب می نویسی!
و از این حرفا... و نظری، کامنتی و حرفی که به ادامه ش بیرزه نداشته باشین، منم ادامه ش نمیدم خب).
به دوستم گفتم ببین خود اون عمل، فقط یک اتفاق فیزیولوژیکی ست و اگر ارزش داره دل همسرت رو بشکنی و جلوی بستگان آن خانم شهره بشی بکن این کار رو. ولی با این کارت ریدی به اعتمادی که همسرت بهت داشته و اعتباری که آشنایان برات قائل بودن. اصلا بیشتر مردها دوست دارن ارتباط جنسی شون به همسرشون محدود نشه. ضمنا کاری که با دلهره و با علم به اینکه یه جاییش می لنگه و فقط به صرف لذت انجام بشه کم لذیذ نیست. ولی خب اگه میرزه به خدشه به اعتباری و آبرویی که جلوی بعضی ها داری... خلاصه بپا!
دوستم گفت خیال همچی کاری ندارم، خاطر جمع! گفتم پس از اون زن دوری کن. گفت نه بابا. من مواظبم. من گرگ بالون دیده م. گفتم عزیز برادر، حتی من که زنی هستم با ۴۰ کیلو اضافه وزن!!! هم اگه اراده کنم می تونم طرف مورد نظرم رو از راه به در ببرم، چه رسد به اون زن که هم جوونه و هم دلربا و هم بی پروا! خلاصه به سراغ زنان می روی؟ تازیانه را فراموش نکن! یادت باشه نیچه اینو گفته که مردا خودشونو بپان و گرنه...
***
پیرزن نگاهی به زرتشت انداخت و گفت:
به سراغ زنان می روی؟ تازیانه را فراموش نکن!
چنین گفت زرتشت، نیچه
***
تازیانه ای که آن پیرزن به زرتشت توصیه کرده، از نظر من نه بخاطر کینه اش به زنان جوانتر و نه بخاطر ذهنیت خواری پذیر و مردسالار او بوده. پیرزن هوشیار که به گمان من زنی دنیا دیده بوده و اصلا هم در جوانی پاستوریزه زندگی نکرده خواسته قدرت زنان رو به زرتشت هشدار بده و تازیانه هم دقیقا به عنوان یک وسیله دفاعی به زرتشت و کلاً جنس مرد پیشنهاد شده نه برای اینکه زن سزاوار کتک خوردن از مرده. فقط خواسته بگه مردان بی نوا بدون سپر و زوبین سراغ جنس لطیف نرن که زره زنها توکار یعنی اینترناله و اصولا رام شدنی هم نیستن.
آیا نیچه زن ستیز بوده؟
بعید نیست. نیچه مال زمانیه که باورهای جامعه بسیار قوی تر از امروز، زنان رو موجوداتی زیردست تصور می کردن. خب بیشتر مردها اونقدر خودشون رو باور دارن که حتی زحمت نمی کشن یه بازنگری در خود داشته باشن چه رسد به شناخت جنس زن!!!
بعید می دونم مردا اونقدر عقلاشون کار کرده باشه که به علت آگاهی از اون احساس فرودستی و ضعفی که در خود سراغ دارن اراده به دست دوم نگه داشتن جنس زن کرده باشن. منظورم از ضعف و فرودستی همون کشف توانایی زن در برآورده کردن نیازهای عمیق عاطفی و روانی و پر کردن خلا حاصل از اون در مردانه.
اعتراف به ضعف نزد خویشتن هم برای مردان سخته اونا مادرزادی خودشونو ابر انسان میدونن. ولی خب نیستن! زن هم ابر انسان نیست. بالندگی شعوره که از انسان ابر انسان می سازه. جدا از صرف و نحو بعضی زبانها که کلمات- مثلا شعور- مونث، مذکر یا خنثی هستن، قباله ی شعور رو از روی فرم خشتک آدما به نام نمی زنن، محتوای شعوری شون شرطه!
شما بگین چه لمپن زبانه این کارمن! خب این به نگاه لمپنی مردسالار به زنان در!
پی نوشت، ساعت ۱۰.۵۰ دوشنبه ۲۲ مرداد: عکسی که ئه سرین می گفت و اون بالا می بینید رو در سایت انجمن فیزیکدانان جوان ایران یافتم.
دی کد خیلی وقته ازم خواسته از اون پستهای خرمگسی بنویسم. پیش نیومده از اون پیشامدها چه کنم دی کد جان؟ فقط یه روز نشسته بودم روی پله های ورودی خونه- من خیلی کم این کار رو می کنم- و داشتم توی کیفم دنبال چیزی می گشتم ییهو یه چیزی افتاد پس گردن ما و قصد داشت گویا لبه ی پشتی یقه ی پیراهن ما رو کنار بزنه و تشریف ببره داخل حریم خصوصی!! فکر کردم شب پره ست. فقط با دست از روی پوستم ردش کردم که چشمم افتاد به یه سوسک قهوه ای هنوز نسوخته. چنان با کفش کوبیدم روش که فکر کنم تموم گناهاش پاک شد. یاد دی کد افتادم که دلش برای ماجراهای اینجوری من تنگ شده بود. خداییش اگه برای رفع کتی از پس گردن ردش نمی کردم الان احتمالا به جرم نگو!!! به سنگ.سار محکوم شده بودم آخه از قیافه ی سوسکه پیدا بود خیلی مادرقـ... است!
***
پریروز سالگرد صد و یکم مشروطه بود. بگم یادش به خیر؟ دلم خونه. خون! برای هیچکی نباشه برای میرزاده ی عشقی دلم خونه.
***
محمدرضای هفت رنگ میگه اینقدر از جنگ حرف نزن. دوست من نمیشه خب! دیروز سالگرد بمباران اتمی ژاپن در جنگ جهانی دوم بود. میدونین که دو شهر هیروشیما و ناکازاکی به فاصله ی دو روز از هم بمباران اتمی شدند. مردم ژاپن به احترام رفتگان یک دقیقه سکوت کردند. ژاپنی ها مردم مغرور و از خود راضی ای هستن و بر خلاف تعظیمهای چپ و راستشون، بسیار هم خودشونو برتر میدونن. اینکه این یادواره ی شکست در جنگ جهانی رو با سکوت برگزار می کنن خیلی جای حرف داره خصوصا وقتی به یاد بیاریم ژاپن قدرتمند زمانی که لشکر کشی و سپس فتح الفتوح می کرده کم از چنگیز خان مغول نبوده و هنوزم مردم چین و فیلیپین و... که صابون ژاپنی ها به تنشون خورده ازشون متنفرن. یه چیز عجیب دیگه هم اینه که ظاهرا کسی باهاشون سر این قضیه همدردی نمی کنه، خصوصا کشورای همسایه، هیچکدومشون برای بزرگداشت سالگرد این فاجعه ی انسانی به ژاپن نمیرن. بگذریم. معدود بازماندگان سانحه از خاطراتشون گفتن و آرزو کردند دیگه هیچ حکومتی به استفاده از سلاح اتمی فکر نکنه. ولی این برام جالب تر از همه بود که هیچکس مرگ بر آمریکا نگفت. میدونین چرا؟ چون خوب بلد بودن شکست رو بپذیرن. حالا هم که جنگ مغلوبه شده مگه نه؟
راستش سر این شلوغی های خاور میانه و جنگ فرسوده ی اسراییل با لبنان و فلسطین؛ شلوغیای کنونی عراق و اونوقت پیروزی اسلامگرایان در ترکیه و شاخ و شونه کشیدنش برای کردستان عراق... همه ش به جنگ جهانی اول فکر می کنم و شکست امپراتوری عثمانی (ترکیه ی فعلی) و تجزیه ی خاکهای عثمانی به عراق و سوریه و لبنان و فلسطین و اسراییل... کشورهای تنش زا و پرتنشی که نه خودشون بلدن زندگی کنن نه میذارن دیگران زندگیشونو بکنن.
دیشب در حین تماشای گزارش پاسداشت درگذشتگان بمبارانهای اتمی به تموم بچه هایی فکر کردم که بر اثر رسوب تشعشعات رادیو اکتیو در کروموزومهای مردم اون ناحیه ناقص یا بیمار به دنیا اومدن و هنوزم میان و به این فکر کردم که ما بچه ی ناقص و نارس جنگ زیاد داریم: کوزوو، بوسنی، آلبانی، فلسطین، عراق...
این شعر سهراب که نامش رو به یاد نمی آرم خیلی وقته مدام توی ذهنم قدم میزنه:
...
آب بی فلسفه می نوشیدیم
نان بی سیاست می خوردیم
...
این سیاست با زندگی ما بافته شده. این سیاست که در ایران همسان و هم معنا و همسنگ حکومته، برای این در زندگی ما نمودش اینقدر قویه و گاهی زننده ست که برای زندگیمون پیچ و خمی باقی نذاشته نخود هر آشی شده، حریم خصوصی انگار لباس حریره به تنمون که این تفکر سیاسی و حکومتی به همه ورمون نظر داره.
خیابان مثل همیشه شلوغ بود. باید تند می رفت تا او را هل ندهند و آهسته می رفت تا به کسی تنه نزند. کیف دستی اش را روی دوشش جابجا کرد. به چیز خاصی فکر نمی کرد. از فخررازی که گذشت، خودش را به ویترین کتابفروشیها نزدیک کرد. چشمش دنبال کتابهای تازه بود. بالاخره این دفترش هم چاپ شد؟ وارد شد. سر کتابفروش شلوغ بود. خودش را با خواندن تیتر کتابها سرگرم کرد. جلد دوم "روزگاری سپری شده..."، "آبنوس بر آتش"، "اندوه زن بودن" و... سرش گیج رفت. بدنش لرزید. یخ کرد.
حمید، مرتضی... ساواک... مریم، کاوه، عاطفه... ساواک... راهپیمایی، شب نامه، کتک خوردن... جای خالی بچه ها، خداحافظی ها، لو رفتنها، شکنجه ها... سردی زیرزمینهای اوین بر پشت عرق کرده اش نشست.
□
چیه آقا گرونه؟ به خود آمد. کی کتاب را در دست گرفته بود؟ به صفحه ی گشوده نگاهی انداخت:
...
خون ما
پیرهن کارگران
خون ما
پیرهن دهقانان**
...
دور و برش خلوت بود. یادش نیامد برای چه آنجاست. گیج شده بود. چندان هم گرون نیست، جوان فروشنده سعی می کرد لبخند بزند، از خوندنش پشیمون نمی شید. دوباره یاد بچه ها افتاد. دوباره یخ کرد. چهره اش به زهرخندی در هم رفت. زیر لب گفت اختیار داری! زمانی قیمت هر خط از این شعرها جان یک انسان بود. جــــانـم؟ اما او رفته بود.
□
شلوغی خیابان را درک نمی کرد. هیچ صدایی نمی شنید. دور و برش همه سرخ پوشیده بودند. همه جا سرخ بود. 250 تومان! 250 تومان! گویی همه ی دستفروشهای خیابان انقلاب تکه پاره های پیرهن بچه ها را حراج می کردند. در افق خیابان، خورشید به خون نشسته، اعدام شده بود.
* ای سرزمین من، مجموعه اشعار خسرو گلسرخی
** شعر "قبل از اعدام"، همان کتاب
پی نوشت، ۱۰ مرداد: این یه خاطره ی واقعیه مال دوستمون پرویز که سال ۷۴ سی و چهارسالش بود و کم زندان ندیده بود. حتی وقتی داشت میگفت چطور توی کتابفروشی خشکش زده بوده رنگش پرید. وقتی قصه رو براش خوندم، فقط خنده ی کوتاهی کرد و من نپرسیدم چرا.
از وسطای بازی پرتغال-ایران در جام جهانی ۲۰۰۶ دیگه هیچ بازی ملی ایران رو نگاه نکردم. یادمه پرتغال داشت پنالتی ش رو میکاشت که لرزش بدن من بیشتر شد و عرق سرد تموم وجودمو خیس کرد. همسر گرامی ازم خواهش کرد برم توی اتاق خواب. در اتاق خواب رو هم بستم. سرم رو زیر پتو -تو اون گرما!!!- نگه داشتم که صداش به من نرسه. می لرزیدم و گریه می کردم. حالم خیلی بد بود. چند سال قبلش هم بازی ایران و چین بود که یکی از بچه ها یکی از این جوجه چینی های سیریش رو هل داد و اخراج شد، تابستون سال ۸۲ یا ۸۳ بود گمونم. یادمه با هر ۴ گلی که خوردیم ازشون، من دو دستی توی سرم کوبیدم و تا چند روز سردرد داشتم. خلاصه خیلی وقته دیگه بازیای تیم ملی رو نمی بینم. برای همین کمتر دلم می سوزه و کمتر حرص خوردم بابت "معرفت فوتبالی" آقای سر مربی.
همه اینا رو گفتم که بگم بازیای اخیر تیم عراق و قهرمانی امروزش در فینال جام ملتهای آسیا منو یاد یه خاطره ی دور انداخت در پاییز سال ۶۸، یعنی یک سال و نیم بعد از پذیرش قطعنامه ۵۹۸.
من پشت کنکوری بودم. از طرف آموزش و پرورش استان مازندران ما رو به عنوان برگزیدگان شعر استان برده بودن اصفهان، کنگره بزرگداشت صائب تبریزی. یکی دو روز مونده به آخر کنگره، یه بازی دوستانه!!!! بین ایران و عراق برگزار شد. غروب بود. تعداد پسرهایی که توی سالن کنگره رادیو دم گوششون گذاشته بودن کم نبود. فکر کنم مجری برنامه یک بار تا پایان بازی نتیجه رو خبر داد. بعد از سخنرانی ها و وسط شعرخوانی ها بود که بازی تمام شد. یکی از دخترها که قبلا شعرش رو خونده بود و دیگه نوبتش نبود، اومد روی صحنه و خواند (نقل به مضمون):
صفر-صفر
هیچ گلی از دروازه ها رد نشد
...
پشت آن دروازه اما
پنجاه هزار پرستوی در بند
در آرزوی کوچ به میهن اند...
اون موقع واقعا پنجاه هزار اسیر در عراق داشتیم که اون خدازده صدام، گرو نگه داشته بود. گریه ی مجری، اشک خودم، بغض اون دختر شاعری که اسمش یادم نمیاد، هنوز از یادم نمیره. چند ساله؟ خدایا هیجده سال گذشته؟ کی شد هیجده سال؟
***
بگذریم. امروز اما عراق سرنگون شده، عراق خون آلود، عراق انتحار و انفجار می رقصد از شادی پیروزی. ما یعنی این ۷۰ میلیون، اما نگران. امریکا چوب گذاشته لای چرخ که ممکنه سلاح اتمی تولید کنید، پس تعلیق کنید این غنی سازی را، گفتیم نه، تحریممان کردند. آنهم اساسی. بانکهای خارجی دیگر ما را به معامله نمی شناسند. جیب بانکدارهای دوبی پر از کمیسیون باد. پرونده ی حمله به ایران هنوز روی آن میز کوفتی دولت امریکاست. همه جا هم که داریم می بازیم. شادی که روحمون رو سه طلاقه کرده، در عرصه ی علم که دانشگاهمون تقریبا رده ی آخره، عرصه ی ورزش هم که فوتبالینا!!!! دیگر چه داریم که ببازیم؟ گیریم همه ی بچه های دانشجو آزاد شدن. گیریم زندانی سیاسی نداشتیم. مگر چه میخواستیم بکنیم؟ مگر چه می توانیم بکنیم؟
اینرا یکی دو جا گفته ام و با اینکه هرگز حرفی یا کامنتی رو که جایی گذاشتم خودم در بلاگم نیاوردم ولی این یک بار رو استثنا می کنم:
از همه ی رودخونه های ایران که پر آبشون زاینده رود و کارون و دز هستند، یکیشون به باتلاق گاوخونی می ریزه، یکیشون که کارون باشه میاد به شط العرب می پیونده، میشه اروند و می ریزه به خلیج فارس. رود دز رو یادم نمیاد مستقیم به خلیج می ریزه یا میاد به کارون می پیونده.
حرفم اینه که آبهای خروشان این مرز و بوم که از برفهای پاک کوههای بلند این مرز پرگهر راه می افتن یا به دریاچه های شور و کوچک می ریزن (بجز خزر و ارومیه که بزرگن ولی خب شورن، شور!). یا مرزی اند و نصفشون مال همسایه ست مثل اترک و ارس و اروند و یا میرن به باتلاق گاوخونی ختم میشن، جالبه این کشور ما، دور و بر یه کویر بزرگ، چن تا رشته کوه هست و درختی و رودی که هیچکدومشون به هم نمی پیوندن. حالا آبهای پاک رو بگیرید مثلی از جریانهای فکری مورد دار همه مان.
آیه ی یاس شدم میدونم. ولی میخوام با قصه ی پادشاه شهر سنگستان حرفو تموم کنم:
شهریار، وقتی از کبوترا می شنوه راه شکستن طلسم مردمش که سنگ شدن توی یه غاره. می ره اونجا و فریاد میزنه آیا امید رستگاری نیست؟ و پژواک صداش میگه:
... آری نیست
... آری نیست
... آری نیست
بگم که پستهای قبل از ۱۸ تیر رو از بلاگ قبلیم که گویی نیمه فیلتر شده آوردم اینجا.
اگه تونستم کامنتها رو هم دونه دونه کپی پیست می کنم. فقط تاریخاش دیگه به اون روز نمیشه
کسی کلکی بلده بفرماد.
پسرم امیر اصرار کرد. خیلی. امروز سی دی "اخراجی ها" رو گذاشت و من و همسر گرامی هم باهاش دیدیم. یه جایی فرمانده گفت الان تموم کفر در مقابل تموم اسلام ایستاده، کجان رستم دستان و سیاوش که ببینن شیرمردان ما به عشق حیدر کرار بدون گرز و کمان!! میرن به جنگ کفر. دوباره لجم گرفت.
یکی بخاطر اینکه بعد از قطعنامه تموم کفر شد "برادر". سفیر داد و سفیر ستاند. یک ریال هم از بدهی اش را به تموم اسلام نداد. دلم گرفت که رهبر کفر رو -بدون پس دادن تقاص تموم اسلام- دادن پارسال به دار کشیدنش.
دوم اینکه اینهمه تانک و کاتیوشا و آر.پی.جی و اف-۱۴ تو کفه ی ترازوی فرمانده محترم، حتی یک گرم از گرز و زوبین و کمان رستم و سیاوش و بیژن سنگین تر نبود؟
انکار گذشته ی پر اشک و خون قبل از اسلام این خاک خیلی کلاس بعد از اسلامی ها رو بالا می بره؟ همینه که در سوت ثانیه گذشته ی یک کسی مثل مسعود ده نمکی براش پاک میشه به راحتی یه صلوات بلند ختم کردن و واسه خلایق مرزشکنی خودی و غیر خودی می کنه. دمش گرم.
ببینین هر کسی حق تغییر دادن رویه ش رو داره. ولی این گذشته، چه خوب چه بد جزو شخصیت ماست کاریش نمیشه کرد. حرفی نیست که یک عمر سرزنش بابت کردار گذشته هم غیر منصفانه ست.
***
میدونم اگه بازم یه پفیوس دیگه به خاکمون چپ نگاه کنه، بازم مجید سوزوکی و حاج داوود های گمنامی هستن که بی ادعای درجه و غنیمت های سیاسی آینده میرن نبرد و با روی سفید و تن خونین تو خاطره ی بلند مدت این خاک پرگهر ثبت میشن. ممکنه من و تو و خیلی ها آلزایمر بگیریم ولی سپندارمذ، فرشته ی نگهبان این مرز و بوم، برای زرتشتی و کلیمی و مسلمون و غیره ی ما به یه اندازه خاک نگه میداره.
تو انکارت رو بکن مسعود خان ده نمکی، یا از این ور بوم بیفت یا از اون ور بوم. یا از این دسته اخراج کن، یا از اون دسته. سپندارمذ تو رو هم مثل ما بخاطر خواهد سپرد. گفتم که فرق نمیذاره.
در عروسی کویر و باران
بوته ها رقصیدند
روی تور سر ابر
دست خورشید گل انداخته بود
نخل هم سفر گشود
روزه ی برکه ی بی آب شکست
زمستان ۶۹
***
دستمالم را انداختم
و
دستم را تکان دادم
-بوسه ی دستمالت بر انگشتانم
باد زد
و
سپیدی خردی
لحظه ای
بر آب نشست
- رنگین کمانی
از دستهای به هم پیوسته مان
میان کشتی و اسکله
مهر ۷۴