تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته

پنجشنبه شب با بیتا رفتیم تئاتر خانواده تُت رو دیدیم.  بازی فرهاد آییش عالی بود سوژه ی نمایش هم فوق العاده بود  ولی کلا اجرای ضعیفی بود.  تو سالن ما روی پله ها نشستیم چون بلیت صندلی ها پیش فروش شده بود.  صندلی سمت راستی ما رو دختر خانم جوانی اشغال کرده بود با ظاهری آراسته ولی آرایش کم.  اینا رو بعد از اینکه موبایلش رو زیارت کردم، دیدم.  اسکرین سیور موبایل ایشون شامل عکسهای رنگی و خوش منظره ای از زنهای لخت در پوزیشن های اروتیک بود.  به من چه؟  راست میگین تا اینجاش به هیچ بنی بشری مربوط نیست.  ولی ایشون با موبایلش کاری نداشت حتی به صفحه ش نگاه هم نمی کرد صفحه موبایل نسبت به دیدرسش و حتی محدوده ی کالبدش در آفساید قرار داشت.  یعنی پسرای پشت سری بهتر عکسا رو می دیدن تا خودش.  منم چون صفحه موبایلش انصافا خیلی بزرگ و توی تاریکی سالن خیلی تابلو بود، وقتی داشتم با بیتا که بین من و اون خانم نشسته بود حرف میزدم اون منظره دل انگیز رو دیدم.  تئاتر که شروع شد موبایلش رو خاموش کرد ولی به محض تموم شدنش دوباره نمایش ایشون شروع شد.  پسر جوونی که پشت سر ما و ایشون نشسته بود فقط به صفحه موبایل نگاه می کرد و خود خانم همچنان بی اعتنا به بهشتی که به عرضه ی تماشا گذاشته صاف برای خودش نشسته بود.  خواستم به پسره بگم عزیزم کاندوم safe یادت نره!  زبونم نچرخید.

***

عصر جمعه بهمراه پسرم و دوستام رفتیم باغ بهشت که یه مکانیه مثل فرحزاد ولی در شمال تهران بالای اقدسیه.  باغهای بزرگی که الحق رستورانای شیکی از آب دراومده بودن و توی بعضیاشون مراسم عروسی به پا بود.  و چه موزیکای هشلهفی که در گوشمان وزوز نمی کرد.  ما به یکی از این خلوتهاش پناه بردیم و چای و قلیون خواستیم که گفتن قلیون برای خانوما ممنوعه!  مسخره ست!  فقط آقایون می تونستن قلیون بکشن!  بگذریم.  نیم ساعتی توقف کردیم و در راه برگشت از دم یکی از همین باغای عروس دار رد شدیم.  نگاهم افتاد به یه ۲۰۶ دودی پارک شده که شیشه هاش بالا بود ۴ تا آقای کراواتی توش نشسته بودن و یه بطری فانتای خانواده دست به دست می شد!  یکی هم بیرون واستاده بود کشیک هم پالکی ها را می داد.  عرق خوری در ملا عام و با آن حال مسخره را داشته باش و بچسب به ممنوعیت قلیان بانوان که ناموس جامعه بی حرمت نشود.

هه!  چقدر مضحک است روشهای رعایت احوالات و شئونات محترمه ی مردم در این کشور گل و بلبل!  گلاب به روی شما، ما کلا از این انشا هیچ نتیجه ای نمی خواهیم بگیریم که اوضاع تخمی تر از آنست که به تفکری بینجامد.

نکته: بهشت که میگن همینجاست کارمن، این تویی که توی آفسایدی!  کف بزن که سهم تو تماشاست!

+  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 5:22 PM  ؛  کارمن  | 

دیدید بعضی ها جونشون و از اون بالاتر آبرو و حیثیتشون رو پای حفظ یه دوستی می گذارن؟  دیدین بعضیا یه عمر دوستی رو سر یه مسئله ی کوچیک به باد می دن؟

میگم این هر دو قوم مظنه دوستی دستشون نیست.

حالا شما بجای دوستی میتونین مفاهیم دیگه ای مثل سنت، عشق، اعتقاد و... بذارین.  بازم مظنه دستشون نیست.  یکی مثل ژاور بینوایان رو جلوی چشمتون بیارین!

***

قبلا این فرموده ی شمس رو  گفته بودم ولی خب تکرارش می کنم:

ایام را از شما مبارک باد

ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند

مبارک شمایید

اصل مظنه همینه: انسان!  پس وقتی چیزی رو اونقدر ارزشمند بدونیم که همه چیزمون رو به پاش بریزیم، حتما همون نابودمون می کنه.

من حرفم تموم شده.  این جمله ای که میخواد بیاد رو هی نوشتم و پاک کردم نمیخواستم اینو نتیجه بگیرم ولی سه پیچ شده دست از سرم بر نمی داره:

تنها استثنای حرفای بالا، مادری ست.  مادری مظنه ندارد خصوصا وقتی پای کودک خردسالش در میان باشد.  مادر خودفروشی هم می کند وقتی پای حفاظت از جسم و جان کودکش در میان باشد.  مادر دم گلوله هم می رود...

یقینا هر که توانست بزاید مادر نیست. مادری هم موهبتی ست خداگونه که کم و زیاد و نه به غایت و نه یکسان، به زنها می رسد.  "دایره گچی قفقازی" اثر برتولت برشت رو خوندین؟

نکته: مظنه را از یاد مبرید که مبارک شمایید!

+  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 4:9 PM  ؛  کارمن  | 

گمونم روز جهانی کنترل جمعیت همین چند روز پیش بوده.  کنترل جمعیت یه حرکت انقلابی ست در راستای اینکه از ۵۰ سال آینده به بعد:

  • جای پارک بیشتری گیرمون بیاد
  • مدارس غیر انتفاعی، انواع دانشگاهها و موسسات آموزشی با منت و صلوات خواهشمند علم جویان باشند
  • متقاضی مسکن کم بشه
  • ترافیک منسوخ بشه
  • ...

بیایید به امید آن روز،  در یک روز از هر هفته (به انتخاب خودمون)  آن کار را نکنیم...

خودش میاد پایین!

پی نوشت: جمعیت رو میگم!

+  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 1:53 PM  ؛  کارمن  | 

آنگاه مسیح فرمود: کیست آنکه گناهی نکرده؟  پیش بیاید به زدن اولین سنگ!

***

رسم سنگسار از یهود است مال خود خود اسلام نیست.  هنوز هم جزو احکام شرع یهودی است.  باور کنید هست!  جزیرةالعرب که قبل از اسلام رسما free will را پذیرفته بود و از فروید تبعیت می کرد.  سردر هر خانه ای که بانویش -اعم از مجرد و متاهل- میل به ارتباط آزاد داشته، پرچم سیاهی نصب بوده که یعنی هر که دارد هوس...

راستش نمی دانم آیا اشاره صریحی به مجازات سنگسار در قرآن به عنوان حد خداوند هست یا نه.  هر که می داند راهنمایی ام کند.  ولی من همه ی این حرفها را گفتم تا بگویم این سنگسار آخری که به "علم قاضی" و بر خلاف دستور آیت الله شاهرودی در یکی از دهات قزوین اجرا شده دیگر معرکه ای ست.

خبرش را در سایت بازنگار  بخوانید.

***

شرایط اثبات ارتکاب زنای محصنه به حدی سخت است که انسان در می یابد خدا چندان خوشش نمی آید کسی را به این جرم مجازات کنند.  من اینقدرش را می دانم:

۱. وجود چهار نفر شاهد عادل و عاقل که باید مرد باشند.  این شهود باید به اتفاق شهادت بدهند که صحنه ی دخول آلت مرد به بدن زن را دیده اند (شرمنده!  این یک توضیح حقوقی و شرعی است).  یعنی حتی اگر مرد و زنی روی هم افتاده باشند و چیزی دیده نشود آن ۴ شاهد عادل نمی توانند شهادت به زنا بدهند.

۲. اقرار صریح طرفین ارتباط (گمانم باید ۴ بار اقرار کند).

 آن قصه ی داستان راستان را شنیده اید که کسی نزد رسول اکرم می آید به اعتراف به زنای با مرده، و ایشان چندین بار ردش می کنند که نه اشتباه کرده ای؟ 

آن قصه ی حضرت علی را شنیده اید که خبرش می کنند در فلان خرابه دارند زنا می کنند و چنان اصرار می کنند که آن حضرت مجبور می شود به آن محل برود.  ایشان پشت دیوار خرابه سرفه ای می کنند، مکثی می کنند و بعد داخل محل می شوند؟

آن احکام ارتباط زناشویی را شنیده اید؟  احکام رفتار با همسران را چه؟  چطور است که وقتی آن احکام شکسته می شوند در میلیون میلیون خانه ی این مرز پرگهر، کسی را سودای اجرای حکم خدا نیست؟  مگر حکم با حکم فرق دارد؟  راستی چرا ما را طوری تربیت نمی کنند که بدانیم برای سوء رفتار جنسی جسمی و روحی حق شکایت داریم  و نباید شرم کنیم از ابراز آن؟  راستی چند زن جرات دارند شکایت ببرند به قاضی بابت اتاق خوابی که محل راحت جسم و جان نیست؟

***

پ.ن.: در این یادداشت نمی خواهم زنای محصنه را توجیه کنم.  لطفا سوء تفاهم نشود!  فقط دردم اینست که چرا ریشه ی این عمل که حتما و حتما و حتما آنها که بدان دست می زنند مجازات سنگسارش را می شناسند، بررسی نمی شود؟  چرا راههای پیشگیری از آن به زن و مرد، دختر و پسر آموخته نمی شود؟  شخص این جانب که کارمن باشم، دلیل ارتکاب به چنین گناهی را صرف شهوت نمی دانم.  نه!  این فقط شهوت نیست که انسان را به این راه می کشاند.

***

خدایا، ای صاحب آسمان و زمین، تویی که از حال همه باخبری، به آدمیزاد رحم کن، رحمتت افزون باد، جبروتت متجلی تر باد، ما را به حال خودمان رها مکن!

+  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 8:40 PM  ؛  کارمن  | 

 

امروز یه روز کاملا عادیه.  فوقش ممکنه یه ریش تراش دزدیده بشه.  شما گذشت کنین!

 ***

پی نوشت ۱۹ تیر ۸۶: دلم گرفت.  دو تا از دوستای دیگه م هم که پست رو خوندن خودشون متوجه جریان ریش تراش نشدند.

خیلی دلم گرفت برای اونایی که 18 تیر سال 78 توی کوی دانشگاه تهران دچار اپیدمی ویروس "خودسری چند دست لباس شخصی ناشناس" شدن، اموالشون له شد، کتک خوردن و یا زهرا گویان از پنجره های خوابگاه به حیاط پرت شدند و دست آخر در دادگاه  -اونم 2 سال بعد- فقط یه سرباز وظیفه که توی اون بهل بشو یه ریش تراش برقی بلند کرده بود، محکوم به چند ماه زندان شد.

بچه ها دلم گرفت.  نکنه من اینقدر پرت نوشتم و اینقدر بد تیتر زدم که منظور گم و گنگ و نامفهوم بود؟

+  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 0:53 AM  ؛  کارمن  | 

خانم منشی داشت جدول طرح می کرد.  پرسید "رازی" را چه بنویسم؟  همکار حاضر جواب ما گفت: بنویس ذکریای آن معروف است!

*

شاگرد اتوبوس واحد به افسری که داشت برایش خط و نشان می کشید گفت: هر نامردی می تونه نون دیگری رو ببره!  این روزا کسی که بتونه نون برسونه خیلی مرده!

*

هر ایرانی پیشرفت و ترقی را زمانی در زندگی خود حس می کند که پرتقال و کوکا را دانه ای نخرد، جعبه ای بخرد!

*

«من همه ش دوسال سوارش شدم!»  این را خانم همکار مکش مرگ مای اتاق بغلی گفت.

«بعد طلاق گرفتم!»  این را همکار بی تربیت اتاق ما گفت.

*

 نابغه موجود تنبل و سر‌به‌هوایی است که حوصله نمی‌کند دنبال چیز‌هایی بدود که همه‌ی مردم دنبالش هستند.

*

وقتی که حرف می‌زنیم، بیشتر می‌خواهیم خودمان را قانع کنیم تا دیگران را. کسی که قانع شده باشد، کسی که به اندیشه‌های خود ایمان داشته باشد، اصلاً حرف نمی‌زند.

 *

بشر موجودی منطقی نیست. موجودی است منطق‌تراش. به هر کار دست زد و به هر چه عادت کرد، سعی می‌کند برای آن دلیلی بتراشد و عذر و بهانه‌ای بیاورد.

 

همه از کتاب «يادداشت‌های شهر شلوغ»  که فکر کنم سال ۱۳۵۱ یا ۱۳۵۲چاپ شده باشد.

***

فریدون تنکابنی را بعد از ظهر تابستانی یک روز جمعه در کتابخانه ی شوهرخاله فریدون کشف کردم.  چند سالم بود؟  شاید ۱۶ یا ۱۷سال شاید هم کمتر!  کتابهای شوهرخاله سالهای سال است بدون اینکه خودش خبر داشته باشد در خانه ی ماست.  البته هرکدام را که از خیابان انقلاب توانستم پیدا کنم بردم سرجایشان در کتابخانه ی شوهرخاله ی بینوا گذاشتم.  از فریدون تنکابنی گفتن وقتی آثارش را نشناسی شاید لطفی نداشته باشد.  اما من او را پیشتاز وبلاگ نویسی در جهان می دانم.  در جهان!

نوشته های بالا تنها تعدادی از نکته گویی های اوست.  اگر «یادداشتهای شهر شلوغ» او را خوانده باشید، شیرینی نوشتار کوتاه او را در شرح در و دیوار و پایین و بالای تهران حس می کنید که هرکدام دنیایی ست و به نوبه خود یک پست وبلاگی تمام عیار که ذهن را قلقلک می دهد.  حرفهایی که هنوز بعد از ۴۰ سال- بله ۴۰ سال- کهنه نشده اند و حدیث شهر تهران، مردم ایران و فرهنگ سعید و باستانی این کشور گل و بلبل اند.

شاید فردا دیر باشد.  شاید خیلی دیر باشد از فریدون تنکابنی گفتن که این روزها در آلمان زندگی می کند و آخرین خبری که از او دارم مصاحبه ی دو سه سال پیشش بود که در سایت گویا خوانده بودم.

***

درست بعد از گذاشتن نقطه در انتهای جمله قبل رفتم توی گوگل نام فریدون تنکابنی را جستجو کردم. خوشبختانه یه بلاگ پیدا کردم از نوشته های او!  شاید بتوانم با ایشان ارتباطی برقرار کنم.  نمی دانم. عجالتا در این پست یادی از او کردم!  کاری که از همان اولین پست وبلاگم دلم میخواست انجام بدهم.

 

راه رفتن روی ریل

یادداشتهای شهر شلوغ

اندوه بی پایان

پول و تنها پول معیار همه ارزشها

سفر به بیست و دو سالگی

پیاده شطرنج

کتابهایی ست که از فریدون تنکابنی خوانده ام.  شاید یکی دوتا عنوان از قلم افتاده باشد که اگر یادم بیاید تصحیح می کنم.  همه را هم جز «یادداشتهای شهر شلوغ» و «پیاده شطرنج» را از همان کتابخانه کش رفته ام.  هنوز چند تای آنها را در کتابخانه فریدون خان بی نوا جایگزین نکرده ام؟  روم نمیشه بگم، فکر کنم جز «اندوه بی پایان» بقیه هنوز پیش خودم باشه!

ای تف تو روت بیاد کارمن!

+  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 1:25 AM  ؛  کارمن  | 

آخر قربان گل روی شما بروم، همینجوری مگر هر کسی می تواند ما را در رده ی ۸۱ جدول آی کیوی جهانی قرار بدهد؟ هوش داریم تا هوش.  اینجا که به ما میدان نمی دهند خودی نشان دهیم.  می رویم مدرسه همان درسهایی که در راهنمایی خواندیم با پیازداغ بیشتر در دبیرستان و بعد هم دانشگاه می خوانیم.  صحبت اضافه هم که ختم می شود به بوی قرمه سبزی و تا بجنبی کله پاچه ات را بارگذاشته اند آن جا که عرب نی انداخت!  مرتیکه/زنیکه ی جاسوس!

همه ی کارهامان همینطوری زیر جلکی انجام می شود.  اصلا مستعدیم خلاف جریان برویم گرچه یک وقتهایی همسوی جریانی هم که بشویم -خصوصا وقتهایی که خود جریان خلاف جریانات معموله است- هم خیلی با استعداد می زنیم.  مثل آقای رایپلی مستعد!

حالا تا چاوز بخواهد به ما بنزین بفروشد، عجالتا تاکسی ها جیره ی روزانه سوختشان را بطری می زنند می فروشند به خلق الله به همان قیمتی که وقتی سوخت بدن ته می کشد خودمان را به یک قوطی Hype مهمان می کنیم.  به جای استهلاک موتور و لاستیک و صفحه کلاچ به نیازمندان مددی می رسانند و ثوابی هم می برند.

آخه مگه بنزین باید از آب معدنی ارزانتر باشد؟  این طور نباشد! تازه بالاخره پمپ بنزینی ها هم باید نان بخورند.  یعنی ۱۲ نیمه شب به بعد که خدا ارواح را هم آزاد می کند نمی شود بنزین آزاد فروخت؟  این بابا یه چی میگی ها!

خلاصه در این رتبه ی ۸۱ آی کیوی جهان هم مثل همه جاهای دیگر حق ما را خورده اند.  همه ش هم زیر سر انگلیساست!  پنداری ما هنوز دختر ۱۴ ساله ایم که به ما نظر دارد!

این دیگر زنکی ست ۶۵ ساله که به زور پودر و کرم ۵۸ ساله می نماید و کام همه ی عالم را داده الا دل رنجور خودش!  می گویید نه؟  نگاهی به فرزندان رنگ و وارنگش یادگار کامروایی های آنها که رتبه ی بالاتری در جدول آی کیو دارند بیندازید، همه رنجور و محروم!  شاید همان وراثت معیوب در کامجویی بی متعه و عقد دائمی که از از مابهتران به ما رسیده -همانی که ما را هشتاد و یکم جهان کرده- با یک چیزهایی که شاید از زمان پارتها و مادها در ما مانده منجر به نبوغی شگرف شده که یک جامعه شناس مودب و بی طرف می تواند آن را هوش منفی بنامد!

+  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 1:26 AM  ؛  کارمن  | 

بیرون برف می بارید.  تکیه به درگاهی بالکن رقص برف دانه ها تا دامان سربی حیاط را تماشا می کردم.  در ریلی بالکن از آنطرف باز بود و اتاق خنکای مطبوع هوای برفی را می مکید.  دیر زمانی بود که مهمانها رفته بودند.  نیم ساعتی از نیمه شب می گذشت.  نادر میزبانمان سالن را نیمه تاریک کرد- و درود بر نور فروتن و گمنام لامپهای هالوژن- در جای خود آرام گرفت و گفت: قرار گذاشته بودیم هر کدوممون قصه ی اولین عشقش رو تعریف کنه... حالا کی میگه؟


ادامه مطلب
+  شنبه دوم تیر 1386ساعت 1:27 AM  ؛  کارمن  |