تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته
پاره شو
اگر طنابی هستی
-تقدیر نام-
میان من و او
 
بر باد شو
اگر برگی هستی
-تقدیر نام-
که نامم را به نامش بر آن نوشته اند
 
بمیر ای جان
که بسته و برباد شده ی خواهشی هستی
که نمی شایست بی مرزی ات را
 
 
 
به اسارت خویش نشسته ام
کلید زندان بر کف
-چاردیواری بی ستون و پنجره-
 
بی آنکه به آیینه ی روبرو بنگرم
 
۲۹ اردیبشت ۸۶
+  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:13 AM  ؛  کارمن  | 

کولی ته سیگارش را توی زیر سیگاری فرو کرد طوری که کمی خاکستر و یک ته سیگار بیرون افتاد و گفت: یکاترینا!  تو یکروز در تاریخ دو کشور ثبت خواهی شد!!!  یکاترینا، بی اختیار یاد قصه ژوزفین افتاد که فالگیری به او، دختری فقیر و زیبا در یکی از مستعمره های دور فرانسه، گفت تو مقامی بالاتر از یک ملکه خواهی داشت!!! 

ژوزفین بعد ها، خیلی بعدها، همسر ناپلئون بناپارت و امپراتریس فرانسه شد!

***

ژوزفین برای سالها آن را فراموش کرده بود ولی یکاترینا  هرگز آن را فراموش نکرد.  ملکه؟ همسر رییس جمهور روسیه؟ معشوقه ی رهبر حزب کمونیسیت؟؟  و در هریک از رابطه هایش منتظر آن معجزه بود.  چه آن وقت که با معلم ویولونش در کلاس درس دور از چشم همسر معلم عشق بازی میکرد چه وقتی با افسر کا.گ.ب دوران گرم و شیرین عشق را میگذراند چه وقتی همسر فرمانده ی آن افسر شد و چه روزی که بخاطر سفیر اسپانیا همسر را ترک کرد.

یکاترینا همیشه می پرسید کی و در چه حال؟ و در انتظار اقبال خود از بستری به بستری و از کشوری به کشوری سفر می کرد.

آن شب هم هیچ ندانست چه شده.  اما وقتی فردا صبح فنجان دوم قهوه در دست، نگاهی به تیتر روزنامه انداخت خندید و باز خندید و باز هم.  دیگر داشت گریه می کرد.  پیشخدمت هتل که برای نظافت اتاق در زد صدای مویه ی یکاترینا را شنید.  مدیریت هتل او را به موقع به بیمارستان رساند.

با احساس خنکی ای روی دستش چشمانش را گشود.  زنی با لباس و کلاه سفید به او لبخند زد و به انگلیسی گفت welcome back یکاترینای زیبا!  کسی منتظر توست.  می خواهی ببینی اش؟ و در جواب نگاه متعجب و کنجکاو یکاترینا لبخند گرمی زد و اتاق را ترک کرد.

در اتاق که دوباره باز شد اول یک دسته گل بهاری سرک کشید، آستین لباس نظامی ای به دنبال آن.  سایه ی محو و بلند مردی که می لرزید و لرزشش حتی از آن دور از چشمان مرطوب ولی بی رمق یکاترینا مخفی نماند.  آلکسی لبخندی زد و در آغوشش غرق شد.  گویی سنگی در آب!

***

دیمیتری آلکسی را از خودکشی یکاترینا باخبر کرده بود بس که یکاترینا در بیهوشی صدایش زده بود.  همه ی آن سالها همه ی آن سالها همیشه دیمیتری که مدیر برنامه های یکاترینا بود مخفی و آشکار احوال او را به گوش آلکسی می رساند.  همه ی آن سالها آلکسی- همان افسر کا.گ.ب، بی تاب و بی قرار او بود و یکاترینا، آواره ی سرنوشتی که زن کولی گفته بود.  نقشی در تاریخ دو کشور!!!

آن شب وقتی دکتر منوچهر متکی وزیر خارجه ی ایران  به بهانه ی رنگ و مدل لباس یکاترینا میهمانی شام اجلاس شرم الشیخ را نیامده ترک کرد، همانی که همه بالاخره منتظر بودند بعد ۲۸ سال، بین او و دکتر رایس وزیر خارجه امریکا ماچ و بوسه که نه، حداقل سلامی و کلامی رخ دهد، پیشگویی زن کولی به واقعیت پیوست و یکاترینا نقش سرنوشت را بازی کرده بود حالا دیگر نوبت آلکسی بود، نوبت عاشقی!

+  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:14 AM  ؛  کارمن  | 

آخرین روزای سال گذشته بود.  برای انجام کاری رفته بودم بیرون از شرکت.  موقع برگشتن سر چهارراه جهان کودک غلغله ی مسافر بود.  تاکسی ها هم همه دربست میرفتن یا اصلا ترمز نمی کردن.  یه پراید هاچ بک سفید ایستاد و جوانی میان قد و عینکی با موهای بلوطی رنگ کمی بلند و آشفته (رنگ موهاش فابریک بود جون شما) و ریش و سبیل پروفسوری ازش پرید پایین و گفت جردن ۴۰۰ تومن!!!

کرایه معمولی این راه ۲۰۰ تا ۲۵۰ تومنه.  ولی خب منم مثل سه نفر دیگه سوار شدم.  خانم جوانی جلوی ماشین نشست و من با دو تا آقای میانسال و محترم دیگه عقب نشستیم. راننده دوباره تاکید کرد که جردن ۴۰۰ تومنه ها!  من خب می میرم اگه طرف رو شهید نکنم، گفتم حالا این بیشتر گرفتنت اگه خوشحالت میکنه بگیر دیگه اینقدر چرا تکرارش میکنی؟؟ ماشین را راه انداخت و گفت خب خرج داریم ما هم!!  گفتم تو که اصلا قیافه ت داد میزنه مسافر کش نیستی ۵ راه که بری و بیای تازه میشه خرج یه شب سیگار و کافی شاپ جنابعالی تازه اونم با نوشابه های بهداشتی...  خندید.  بقیه هم لبخندی بر لب.

۵ ثانیه اول همه خوشحال و خندان بودیم که تاکسی گیر آوردیم ولی بعد همون ۵ ثانیه لبخندها خشکید و چشمامون شروع کرد به فکر کردن به جای مغزامون.  تودوزی درهای ماشین قرمز بود با نقشهای عجیب و غریب صندلی ها ماشین هم دست کمی نداشتن. فرمون ماشین یه نیم دایره ی زرد بود با قطر یه ظرف میوه خوری.  آویز آینه شم یه چیز عجیب.

گفتم چه ماشین شادمنگولایی!! و آقایی که درست پشت سر راننده نشسته بود و من اسمش رو میذارم باکلاس، گفت پسر جون  اول بذار از همین فرم مو و سرت (یعنی بدون اینکه چهره رو ببینه) بگم چن سالته... ۲۴ سال!!!  راننده کمی متعجب گفت درسته. باکلاس گفت بگو ببینم دکوراسیون اتاقت پر اسکلت و اینجور چیزا نیست؟  عکسای روی دیوارش چیه؟  راننده گفت دیوارای اتاق مشکی یه دیوارشم لکه های قرمز داره روشم پر عکس جن و روح و این جور چیزا، چن تا عقرب هم از سقف آویزونه.

جالب بود.  به راننده گفتم میدونم مهندسی، فقط بگو چه رشته ای؟؟؟  گمونم راننده خیال کرد ما یه دسته فالگیر هستیم که داریم پروژه ی پایان تحصیلمونو تکمیل می کنیم.  برگشت و رو به من گفت رشته نفت و گاز دانشگاه امیرکبیر!  بازم جالب بود.  از باکلاس پرسید چطور حدس زدید و او گفت خب من خیلی راحت از روی چهره ها همون لحظه ی اول خیلی چیزای آدما میاد دستم، بعد کارتش رو به ماها داد که مهندس فلان مدیر مشاورین مسکن فلان.  بحث کشیده شد به مسکن.  راننده پرسید مثلا یه خونه اینجاها رهنش چند میشه؟  باکلاس جوابشو داد. منم که کارمن باشم چون فعلا توی جردن مستاجرم یه چیزایی در باب مستاجری در جردن پرت کردم... ترافیک سنگین جردن رو با بگو و بخند و قهقهه طی کردیم و من سر خیابون محل کارم که اونم توی جردنه از تاکسی پیاده شدم.

***

بعد عید، هفته ی سوم فروردین، یه روز که باید می رفتم به مدرسه ی امیر و با معلمش بابت تنبیهی که توی کلاس شده بود دعوا می کردم سوار تاکسی شدم. دیدم خودشه.  همون راننده ی مهندس نفت و گاز!! همون لحظه خانوم مسنی که روسری و مانتوی طوسی روشن به تن داشت بدون آرایش بود و کامل حجاب کرده بود گفت گاندی!! راننده گفت مسیرم اونجا نیست.  خانومه گفت تا همون اولای گاندی میرم پسرم. راننده گفت مسیرم نیست من میرم آرژانتین ولی بیاین سوار شین می رسونمتون!  نشست جلوی ماشین.  راننده نگاهی به من کرد و گفت سلام چطورین؟ منم گفتم سلام مهندس سال نوت مبارک!   تبریک سال نو رو گفت و پرسید شما توی جردن خونه خریدین بالاخره؟  گفتم مهندس پولم کجا بود؟  همین الانشم قاچاقی جردن نشین هستیم.

تنها مسافر غیر از من همون خانم مسن بود که گفت:  خونه تو جردن ارزونه، فقط وقتی ایشالاه خواستی بری برای معامله، قبلش دو رکعت نماز بخون و سه دور تسبیح حضرت زهرا...  من با شیطنت ولی صادقانه پرسیدم ببخشید تسبیح فاطمه زهرا رو از کجا می خرن؟ (جدی فکر کردم یه جور تسبیح خاصه خب!!)  خانم گفت چی؟  چطور نمیدونی؟ راننده که با شیطنت از آینه به من نگاه میکرد گفت منظورشون همون ذکر ۳۳ تا الله اکبر و...  گفتم فهمیدم... خانم مسن حرفمونو قطع کرد که چطور غذا خوردن بلدی، عشق بازی کردن بلدی ها؟ اونوقت نماز و تسبیح... اونقدر قهقهه من و راننده بلند بود که نفهمیدم دیگه چیا گفت.  در حال ریسه رفتن گفتم غذا خوردن که بلد بودن نمیخواد... گفت نه چطور بلدی عشق بازی کنی خودتو درست کنی بیای خیابون... با چشمکی به راننده گفتم آخه من مسلمون نیستم... ولی اون بدبخت سونامی و یازده سپتامبر و صحرای کربلا رو باهم قاطی کرده بود و می ریخت سر من بینوا... فقط مونده بود با کیف و چتر بزنه توی سرم. ما هم که می خندیدیم... به راننده گفتم ببین بعد میرداماد پیاده م کن، سر کوچه ی مدرسه... خانومه گفت بگو ببینم شوهر داری؟؟؟؟ همینطور که ریسه می رفتم پیاده شدم و قیافه ای حسرت زده گرفتم و گفتم فعلا یکی دارم همه ش یکی... مهندس خداحافظ!! قهقهه ی من و راننده پیچ خیابونو پر کرده بود.  به نظر شما من صلاحیت داشتم برم در باب تعلیم و تربیت برای معلمی که پسرم رو کتک زده بود داد سخن بدم؟

***

نکته و نتیجه ی اخلاقی:  ای که عشق بازی بلدی، خبر مرگت نگو چیز دیگه ای بلد نیستی، یکهو دیدی یه چی شد ها!!!

+  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:15 AM  ؛  کارمن  | 

این همسر گرامی خیلی دیگه...  پریشب سر شام نمیدونم چی شد که یادش افتاد آقای جوادی آملی میگه:«خوشا آنان که دائم در نمازند».

بهش گفتم عزیز اینو که قرآن میگه.  گفت نه آقای جوادی آملی گفته. بعدش رو به امیر کرد و گفت آقای جوادی آملی میگه بعضی ها نماز می خوانند و بعضی ها دائم در نمازند، یعنی چی دائم در نماز؟

امیر گفت خب یعنی یارو توی نماز سجده که کرده اینقدر توی سجده مونده تا خوابش برده!

من با صدای بلند خندیدم.  همسر گرامی گفت خانم بلند خندیدن مخصوص شیطانه! ولی من بلندتر خندیدم.  یکی نیست به این همسر گرامی بگه آخه عزیز! بچه ی ما، بچه های این نسل، مست و غرق کلمات نیستند، نمیشه با شعر واره های عقیدتی (حالا هر چی باشن) پرشون کرد جاذبه ی کلمه ها بهشون اونقدر اثر نداره اینا تصورشون خیلی حقیقی تر از تصورات ماست خدای اینا خیلی دست یافتنی تر از خدای ماست اینا جرات تحلیل کردن رو دارن و بهتر از اون جرات ابراز تحلیلهاشونو! پس اینجوری شریعتی گونه و جوادی آملی گونه آموزشش نده.  ساده بگو! چون بخوای بپیچونیش با همون غمزه ای که بکار می بری گره میزندت و چون ساده بلد نیستی حرف بزنی توی بحث با امیرک هشت ساله مون مغلوب میشی.

خوشا آنان که دائم در نمازند.  آقای جوادی آملی! از نظر من این یعنی خوشا به حال اونایی که به سادگی بدون خوف بدون احساس حقارت میدونن خدا هست نگاشون میکنه و آگاهه به درون و بیرونشون.

حقیقتی به نام خدا چقدر ملموس و ساده س و چقدر گسترده.  من که کارمن باشم با دیدن یه حشره  کوچولو روی یه برگ، و نه اصلا با دیدن یه جوونه که توی بهار به خودش می باله تا برگ بشه بیشتر به یاد آفریدگار می افتم و با دیدن اون حشره کوچولو که زندگی ش نسبت به ما چه سیکل کوچولویی داره بیشتر یاد پروردگار میفتم و غرق در خردی میشم که خالق همه ی آسمان و زمینه.

دم عید با یکی از دوستای خوبم داشتیم یکی از کوچه های خیابون پاسداران رو میرفتیم من با دیدن یه درختچه ی به ژاپنی که غرق شکوفه بود زدم روی ترمز. خوب شد پشت سرمون ماشینی چیزی نبود.  غرق تماشای اونهمه زیبایی به دوستم گفتم اینو!  گفت آره دیگه شکوفه ها دراومدن.  گفتم می بینی این هر سال برگاش می ریزه و دوباره بهار که میشه جوونه میزنه و شکوفه میده به این زیبایی اما دریغ از ما که به عمرمون حتی یه شاخه به خودمون اضافه کنیم.  دوستم زد زیر خنده، منم باهاش.  حقیقتش تلخ تر از اون بود که بشه براش گریست. ولی همون دریغی که بردم بابت این نو شکفتن، من رو به خودم آورد و با یک سری اتفاقات دیگه سر جمع یه کارمن دیگه ازم ساخت که توی پست سالی که نو کردم ازش یاد کردم.

از بحث دور افتادم.  آموزگار اگه میخواد آموزگار بمونه باید هربار که بهاری توفانی بارشی و پدیده ای پیش میاد خودشو نو کنه وگرنه از حقیقتی به نام آفرینش عقب مونده و مثل سررسید سال گذشته بودنش که هست ولی دیگه مصرف نداره.

+  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:16 AM  ؛  کارمن  |