تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته

میگم چه خوب که آدما بر خلاف خواست ما خاکستری ن.

شخصا عاشق اون روی سگ آدمام و تا ازشون نبینم باورشون نمیکنم تازه اون وقته که احترامم بهشون بیشتر میشه. از آدم یکدست مثبت هراسونم آدمایی که همه رو از خودشون راضی نگه میدارن لجن دورویی هاشونو به مساوات با اطرافیان تقسیم میکنن.  آدمایی که ظاهرا یکدست منفی ان اما... بالاخره یکی دو رگه مثبت توشون پیدا میشه اینا کمتر خطر دارن.

یه وقت میبینی طرف رو درکش میکنی عین آل پاچینو  ولی خود طرف از ازل بیک ایمانوردی بوده. بعد میفتی به ناله که عشق دروغه چی فکر می کردیم چی نصیبمون شد و... حالا هی قالب بگیریم دستمون هر کی روح و روان و قیافه ش ازش زد بیرون فغان کنیم که واااااااای عجب دور و زمونه ای شده آدم حسابی قحط اومده به کی میشه اعتماد کرد و...

اون قالبتو بذار لای چرخ آسیاب و دیگران رو بپذیر بدون اینکه لازم باشه تاییدشون کنی. دیگران هر کی باشن وقتی می بینن هی با خط کشت اندازه شونو نمیگیری پیشت احساس امنیت میکنن و می پذیرنت و حس خوش امنیتشونو باهات قسمت میکنن حتی با احترامی که بهت میذارن بدون اینکه درکت کرده باشن.

زندگی کن و بذار زندگی کنن.

نکته: توی روح اونی که قالب فری سایز استفاده کنه.

+  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 0:58 AM  ؛  کارمن  | 

از فرط هیجان ایستاده بودم. پد پلی استیشن دستم بود و با حرارت داشتم یک مرحله حساس از بازی رو انجام میدادم. پسرک ۸ ساله ام امیر با ذوق و هیاهو تشویقم می کرد و همزمان از اسپیکرهایی که به رسیور وصل کرده ایم تیتراژ اخبار صدای امریکا آغاز شد: "مرگ اکبر محمدی در زندان" خشکم زد، بعد چند لحظه هم صدای شکسته ی مادر اکبر: "پسرم شجاع بود... اکبر من خیلی ..." زانوهایم سست شد و شکست دستهایم می لرزید پسرکم میگفت مامان چی شده؟ کم کم اشکم سرازیر شد ولی هنوز همانجور یخ زده با زانوهایی که نه خم میشد که بنشینم نه صاف که بایستم به صفحه ی تلویزیون و بازی ای که میکردم زل زده بودم. همسر گرامی در حمام بود و نمیشد دردم را با او قسمت کنم فقط از امیر خواستم کانال تلویزیون را عوض کند تا اخبار VOA رو ببینیم. راه می رفتم و گریه میکردم. دوباره توی مشروح اخبار چند دقیقه ای صدای مادر اکبر را شنیدم. زانو ها همچنان در همان وضع زار...

***

دیشب ساعت ۱۰ همراه با یکی از دوستان رفتیم پیاده روی. پارک ملت خیلی سوت و کور بود. یکی از کوچه ها را گرفتیم و آمدیم به خیابان جردن. از هر دری سخنی تا رسیدیم به یکی از همین دسته های عزاداری. همراهم میخواست تماشا کنه به من گفت خوب میخونه بایستیم؟ ایستادم. چن دقیقه بعد دسته وارد کوچه شد خیلی دلش می خواست همراه بشه. همراهش شدم. خیلی تمرکز کردم ببینم این نوحه ها این زنجیر زدن ها در من اثر می کنه؟ نمیکرد. هرگز نکرده. نوحه ای که خونده میشد رسید به جایی که یا مظلوم زینب و خیمه ها و مظلوم حسین و... من که الان دوباره چند روزی ست به یاد اکبر محمدی ام باز صدای مادر اکبر در گوشم پیچیده، صدای مادر خانم دکتر زیبا کاظمی بهش اضافه میشه با خودم فکر میکنم اگه مادر اکبر و زهرا با پوینده و مختاری و فروهر و سعیدی سیرجانی و باطبی و... همه ی اونایی که اسماشونو شنیدیم یا نشنیدیم راه بیفتن و شرح حال بگن چه ها خواهم شنید... اشکم سرازیر شد. فقط چند قطره.

من عزادار حسین نیستم. او گریه کن زیاد داره. عزادار راستین و دروغین هم. امام سوم شیعیان به من و عزاداری من احتیاج نداره. که اینجا خودش کربلاست و هر روز سیاهتر از عاشورا. هنوز با اسیران همون می کنند که با تو کرده اند. اینجا تهران. آنجا نینوا. همه جا نبرد "حق با منه، چون من میگم".

حسین جان سرورم، من عزادار تو نیستم اما درست مثل تو  شرفم رو نمی فروشم.

+  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 1:4 AM  ؛  کارمن  | 

- آدم؟ کجا پنهان شده ای؟

- در شکاف درخت. آخر عریانم.

- از کجا دانستی که عریانی؟ مگر از میوه ی ممنوع خوردی؟

***

به محض اینکه آدم و حوا از میوه ممنوع (میوه معرفت) خوردند به مکافات از بهشت بیرون شدند. شادکامی و بی غمی و ملال برآورده شدن هر آرزویی از سر شان پرید و آدم شدند. هجران کشیدند گریه کردند درد را تجربه کردند و مرگ را.

***

حالا یه عده هستن که همین الان روی زمین دارن عین بهشت زندگی می کنن.  نه منظورم این نیست که بهشون خوش میگذره ولی خب یه جورایی هیچ چیزی نمی فهمن. دردشون نیست مگر وقتی تن خودشون به جایی بخوره غمشون نیست مگر وقتی که یکی اشک خودشونو دربیاره.  خلاصه گوساله میان به دنیا و یه وقتایی همون گوساله از دنیا میرن.

ولی خودمونیم اگر من هم جای آدم یا حوا بودم از میوه ی معرفت می خوردم. بهشت رو چه باک که خوش نداشتم مثل الاغ (دور از جون همه) هی بچرم و خر کیف باشم. فکر کنید اگه حوا آدمو خر نکرده بود از میوه بخوره (جالبه که اول داد آدم خورد بعد خودش و چنین بود که آدم از همان ازل خر حوا شد) خلاصه دیگه سوفوکل و شکسپیر و گوته و بتهوون و حافظ و خیام و سهروردی در کار نبود. وااااااااای مارلون براندو و آنتونی کویین رو بگو با همفری بوگارت نازنین و ووپی گلدبرگ بی نظیر و...

چه بهشت ملال آوری بود بدون درک همه کتابهای خوب، موسیقی خوب و آدمهای خوب. حالا امریکا و دوبی و مارماریس و تایلند رفتن پیشکش.

میگین بهشت بهترشو داشت؟ من یکی که دوست نداشتم گاوی باشم در بهشت در حال چریدن یک مزرعه ارکیده و لاله هلندی (که میشه گرونترین رستوران برای گاوا).

***

ای پروردگار من نیکو باد یاد و نام تو که حوا را دانا آفریدی تا آدم تمام عمر در بهشت شفتالو نخورد.

***

هشدار: مادری که زن بسیار مومنه ای بود چندی بعد از مردنش به خواب دخترش میاد و میگه دخترم سعی کن در دنیا زیاد هم کارهای خوب نکنی. دختر میگه چرا مادرم؟ مادر میگه چون من اینجا حوری شدم و وقت ندارم شورتم رو بالا بکشم.

آقایون محترم می تونن برای درک عمق ماجرا غلمان شدن رو در ذهن مجسم کنند.

+  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 0:59 AM  ؛  کارمن  | 

هر چی باشه پدرته! (مادرته، بزرگتره، معلمه...)

***

همه ی ما مفهوم توسری خوردن و دندان به جگر سابیدن (کار از گذاشتنش گذشته) رو توی خونه دیدیم حالا یا خودمون لمسش کردیم یا لمس اون توسط دیگری رو دیدیم.  جدا چون بزرگتریم حق به گردن اون مفلوکی که دیرتر از ما به دنیا اومده داریم؟ چون بیشتر پیرهن پاره کردیم یا بیشتر درس خوندیم یا بیشتر پول داریم؟

ببینین منظورم قائل شدن حق بابت این چیزایی که بیشتر داریمه اونم نسبت به زیردست. حق توهین؟ تحقیر؟ تخفیف؟ تحدید؟ چرا اینا حقیه که مادرزاد با یه بزرگتر همراهه؟ اینو فقط خودشون برای خودشون قائل شدن؟ بعید میدونم.

بزرگتر من حق داره توی سرنوشت من دخالت کنه و عقوبتش رو من تنها به دوش بکشم؟ جون؟ اونم مسئوله؟ مردم اونو هم مسئول میدونن؟ اونم دخالت میکنه که بعدها بخاطر رفتار طرز فکر و مدل زندگیم زیر سوال نره؟ از ترس زیر سوال نرفتنش علامت سوال رو تا دسته ش پنهان کنه در ماتحت من؟ آخه "هر چی باشه..."؟ آخه یه زمانی منم بزرگتری میشم برای خودم و اون علامت سوال رو از ماتحت مبارک درمیارم و با همه ی باکتریهای و قارچهای موروثی اجدادم و میکروبهای فرخنده پی آپدیت شده ی خودم به نسل بعدی فرو خواهم کرد؟ عجب بکن بکنی!

***

امیدوارم یه انقلاب از توی خونه ها شروع بشه. جایی که اولین دیکتاتور زندگی رو تجربه می کنیم و اولین سرسپردگی رو تمرین.


وقتی باورت بشه که پدر، برادر بزرگتر و یا مادر حق ولایت، حق مالکیت (توی خونه میگیم حق بزرگتری) روی شعور و شخصیت و زندگیت دارن و به هر حال باید احترامشونو نگه داشت... ناخودآگاه جلوی فرد سالاری (حالا شاه باشه یا ارتشبد باشه یا آخوند) کم میاری، ملاحظه می کنی، یا فوقش تک صدا میشی برای اعتراض به یه جوجه بسیجی که دیگه حالا رییس جمهوری شده واسه خودش، با حیثیت و شرف انسانهای مملکتش لاس میزنه خشک و تر!

این انقلاب عزیز دل برادر باید از خودمون شروع بشه.  بذار نسل بعدی که از تو به جا میمونه شرافت روحشو از تو به یادگار داشته باشه. سخته. خیلی امتیازا رو از دست میدی مث زور گفتن و در پاسخ اعتراض اردنگی زدن. ما واقعا توی خونه هامون بتون آرمه ی دیکتاتوری رو آب میدیم و هی سفت ترش میکنیم.

***

اطاعت؟ تحمل؟ سرسپردگی؟ بندگی؟

 به قیمتِ "هر چی باشه"؟

مادر؟ پدر؟ حق بزرگتری؟

چی؟ مادر ما رو به دنیا آورده؟ شیر داده بالا سرمون بیدار مونده؟ اینا حق فرمان میده بهش؟ حکم تیر رو خدا دست پدر داده چون ما از پشت او هستیم؟ (راستی پس اون جلوییه چیکاره س؟)

عزیز من اینا وظیفه ست وظیفه ای که بوجود اومدن ما اونو خود به خود به گردن اونا میذاره. من اگه نباشم مادر چه معنی ای برام داره؟

هر وقت پسرم از دست کارام- از نوع بالا- شاکی میشه بهم یادآوری میکنه:

یادت باشه خودت از خدا خواستی من پسرت بشم.

یا میگه:

مامان یادت باشه اگه من نبودم تو پسر نداشتی.

و من لال می میرم.

+  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 1:0 AM  ؛  کارمن  | 

 

ما توی مکتب، زبان و ادبیات آلمانی می خوندیم.

***

شنبه ها گروه زبان آلمانی تعطیل بود.  اولین یکشنبه مهرماه سال ۱۳۶۹ اولین روز مکتب من بود.  از ساعت ۷.۳۰ صبح اونجا بودیم.  استادمون نیومده بود.  ما هم کلی جوّ ز گهواره تا گور اخذمون کرده بود شاکی شدیم و به تنها کسی که توی سالن بود و معلوم بود دانشجو نیست اعتراض کردیم.  دانشجوهای ترم بالایی بر و بر بهمون نگاه میکردن.  ما چند نفر بودیم همه هم دختر. ایش ش ش حالم از مثبت بازی بهم میخوره.  خلاصه کلی رفته بودیم بالای منبر که یعنی چی کلاس تشکیل نشده؟  برای چی استاد نباید بیاد و... شما تذکر بدین و... طرف هم کلی قیافه گرفته بود و یادم نیست چی جواب میداد.  چند روز بعد با چشمای خودم یارو رو طی و جارو بدست دیدم مشغول نظافت!

***

پاییز سال ۷۳ یکی از درسهای سه واحدی ما توی ترم آخر، سخنرانی بود.  یعنی یه موضوع انتخاب می کردیم و درباره ش حد اقل ۲۰ دقیقه صحبت می کردیم.  سوفیا در باره آینده و ازدواج جوونها صحبت می کرد. آخرش هم با جمع بندی بازار کار و گرانی نتیجه گرفته بود که هر کی زن میخواد اول باید بره بانک بزنه.  استاد ازش پرسید از مشکلات گفتی ولی از عشق نگفتی.  سوفیا گفت: با عشق میشه فقط یک کیلو شکلات خرید.  استاد فکش اومد پایین.  تا آخر ترم هی میگفت خانومی که میگه با عشق یک کیلو شکلات می خرن جواب بده.

***

توی همین کلاس سخنرانی یه بار بحث کشید به ایده آل ها.  تقریبا یک سوم بچه ها میگفتن ایده آل یعنی یه چیز دست نیافتنی.  به من که رسید (من ایده آل رو دست یافتنی میدونستم) گفتم ادامه تحصیل و زندگی و کار در یه محیط فرهنگی (که نشد) یکی گفت آهنگسازی (و شد) یکی دیگه هم ادامه تحصیل گفت تا سطح عالی (فکر میکنم حالا دیگه دکتراشو از آلمان گرفته).   یه مهمون آلمانی توی کلاس داشتیم.  پسری بود هم سن و سال خودمون که اسمش یادم نمیاد.  استاد از اونم پرسید.  جواب داد زندگی کن و بذار بقیه هم زندگی کنن.  همون لحظه از حقارت ایده آل خودم خجالت کشیدم.

***

بازم سال ۷۳.    درس روش تحقیق با دکتر حیدریان- توی سریال ارتش سرّی کسلر رو یادتون هست؟  دکتر حیدریان عین کسلر مقرراتی و یخ بود و توی سختگیری، حضور و غیاب و انداختن بچه ها سرآمد همه استادا اونم با نمره ۲ و ۳.  اون روز همزمان با ساعت درس ایشون آقای رفسنجانی که اون موقع رئیس جمهور بود برای سخنرانی اومد مکتبخونه ما (شهید بهشتی).  ما هم پامونو توی یه کفش کردیم که استــــــــــــــــــــــاد میخوایم بریم سخنرانی آقای رفسنجانی.  از ساعت ۹ تا ۱۰ صبح که کلاسمون شروع میشد باهاش چونه زدیم تا بالاخره رضایت داد.  کلّ بچه های کلاس چهار پنج تا ماشین شدیم رفتیم هتل هایت!  هوار شدیم سر یکی از بچه های کلاس که خیلی پولدار بود.  بدبخت همه مون رو مهمون کرد.  دمش گرم.  جونم براتون بگه هنوز داشتیم تصمیم می گرفتیم چی بخوریم که یکهو یکی از پسرا فریاد زد: دکتر حیدریان!  و بخدا قسم هیکل دو متری ش رو روی کف زمین بین میز وسط و مبلی که روش نشسته بود جا داد.  ما هم صحنه را دیدیم و به خود ریدیم.  پسرای دیگه مون گفتن اینجوری ضایع میشه پاشدن رفتن استاد رو آوردن سر میز ما.  همه با نیش باز گفتیم سلام استاد.  گفت خـــــــوب آقای رفسنجانی اینجا سخنرانی دارن؟  از بدبختیمون زدیم زیر خنده.

***

فکر می کنم ترم ۶ بودیم.  همین دکتر حیدریان سر کلاسمون بود.  یکهو زد به صحرای کربلا و گفت جنایت فقط این نیست که آدم بکشی وقتی بچه به دنیا بیاری ولی نگران تعلیم و تربیتش نباشی که چی تحویل جامعه میدی هم جنایت کردی.  همه ش هم تقصیر این خانومهاست! هی می گفت و هی تقصیر رو گردن خانوما می انداخت که دیگه طاقتم طاق شد با صدای بلند و خیلی گله مند گفتم چرا استاد؟  آخه خانوما چه جوری به تنهایی میتونن بچه دار بشن؟  کلاس رفت رو هوا.  مردای زن دار کلاس که ولو شده بودن رو صندلیاشون.  یکی دوتا از بغلدستیا گفتن خاک برسرت.  من هاج و واج منتظر جوابم بودم (آخر شاسکول به من میگن).  استاد با پرستیژ، با لبخندی که به صورت ریده شده بود انگار، من من کرد که خانوم منظورم این بود خانوما اصرار دارن بچه دار شن.  مگه کسی حرفش رو شنید.  وای چه همه سکسی بود حرف ما.

***

بازم سال ۷۳.  توی کتابخونه ی گروه زبان آلمانی بودیم.  دکتر حیدریان داشت از خوبیهای ازدواج می گفت.  یکهو زیبا ازش پرسید استاد پس چرا خودتون از همسرتون جدا شدین؟  دکتر گفت: خب آدم بین آزادی و رفاه باید یکی رو انتخاب کنه!

***

ترم آخر بودیم (در همون سال ۷۳).  درس معارف ۲ لعنتی شده بود به روح من توی استرس درسای سنگینی که داشتم.  این به کنار، حوصله مزخرف شنیدن نداشتم.  ناچار با هزار بدبختی یه کلاسی پیدا کردم که با درسای تخصصی م تداخل نداشته باشه.  روز اول کلاس بود.  نمیدونم آخونده اسمش چی بود.  درس رو شروع کرده بود با نقش آدمای تاریخ ساز.  شاهان، دانشمندان، انبیا.

خلاصه حرفاش این بود:

۱- شاهان: که جز زور و زر و تزویر برای خلق الله نداشتن.

۲- دانشمندان: ممکنه یه کارایی کرده باشن ولی باز نقش مثبتی در سیر تکامل تاریخی انسان نداشتن...

۳- انبیا: دانی و پرسی؟

مطلبو کش میداد و هی دلیل هایی از نوع حرفای بالا می آورد.  یه جوجه جعلقی هم توی کلاس بود (با ظاهر سوسولی و ریش تراشیده و پلیور آبی کاربنی ش که هرگز یادم نمیره) هی در تایید حرف استاد مربوطه میگفت استاد از اونجاییکه اسلام کاملترین دینه... استادم هی میگفت احسنت احسنت برادر.  باور کنید صدبار خواستم از کلاس بزنم بیرون ولی شاید خریّت شایدم نخریّت منو سر جام نشونده بود.  نمیدونم داشت درباره دانشمندان و نقش کشکی شون در تاریخ چی می فرمود که صدامو گذاشتم سرم و گفتم استاد؟  گفت بله خواهرم.  گفتم نمیشه نقش آدمایی رو که هر کدومشون به بشریت خدمت کردن رو اینقدر نادیده بگیرین. اگه واقعا میخواید نقششون رو در تاریخ بررسی کنید حداقل باید اونا رو با پیغمبر زمان خودشون مقایسه کنید.  اصلا بگید پیغمبر زمان سقراط کی بوده؟ و بلندتر و قاطع تر سوالم رو یک بار دیگه تکرار کردم:  پیغمبر زمان سقراط کی بود؟

کلاس خفه شده بود.  جنبنده ای جیک نمیزد.  استاد با یه مکث ۱۵ ثانیه ای گفت خواهرم جواب شما رو بعد از کلاس میدم.  بعد کلاس یه ۱۰ دقیقه ای سر جام نشستم و زل زدم بهش سرشو با بچه های کلاس گرم کرد و بعدشم رفت.  نه استاد دیگر ما رو دید نه من دیگر سر کلاس رفتم.

چند هفته بعد بخشنامه ای روی بورد دیدم که هر کی ۲۰ واحد عمومی پاس کرده باشه میتونه بقیه درسای عمومی ش رو حذف کنه چون کلّاً درسای عمومی مکتبخونه ای به ۲۰ واحد کاهش یافته بود.

آنک معارف ۲ را حذفیدم.

+  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 1:1 AM  ؛  کارمن  | 

شعر رو حفظ نبود.  کتاب هدیه های آسمانی (همون کتاب دینی خودمون) رو دستم گرفتم و براش دوبار خوندم.  دو خط اول و دو بند آخر رو یاد گرفت.  بهش گفتم  امیر جون دو بار هم خودت بخون حفظ میشی.  ممکنه فردا توی امتحانت خانوم ازت بپرسه.  حفظ نکرد. گفت خیلی چرته.  از این شعر ناصر کشاورز خوشم نمیاد.  خیلی بد گفته شعر رو... 

مثل همه ی مادرهای احمق زبون نفهم بهش اخم کردم و دوباره شروع کردم شعر رو براش خوندن.  یک لحظه که سرم رو از روی کتاب بلند کردم دیدم  دستاش به کف زمینه، شکمشو تکیه داده به لبه ی مبل و لنگاش الانه که بره توی چشمام.

دعواش کردم.  باهاش قهر کردم.  اون شب دیگه درس نخوند.  صبح فردا هنوز با من قهر بود.  بهش گفتم آدم درس رو چون خوشش بیاد نمیخونه حیفه که خانوم اینو از تو بپرسه و بلد نباشی.  گفت اصلا صبر کن... رفت کتاب فارسی اش رو آورد... من میگم این شعر ناصر کشاورز به درد نمیخوره... .  بعدش شعری از همین یارو رو نشون داد که انصافا خیلی قشنگ بود و گفت ببین به این میگن شعر.  نه اون یکی که هی میگی حفظش کن.  اون خیلی ضایع ست.  خودمو از تک و تا نینداختم.  ولی حسابی خنده م گرفته بود.  گفتم راست میگی خیلی ضایع ست.  میخوای حفظش نکن.

***

راستش تازه با حرف امیر یاد خودم افتادم. منم امکان نداشت چیزی رو که مزخرف میدونستم حفظ کنم. چقدر بد شده که بزرگ شدم اونقدر که وظایف و تکالیف پسرم از شعورش برام مهم تر شده.  پسرک ۸ ساله ی من مواظب شعور خودش هست و من که مادرش هستم یادم رفته بود.  چقدر خوبه که خودش یادش بود.

نتیجه آموزشی:  گور پدر نمره...

+  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 1:4 AM  ؛  کارمن  |