تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته

بعد چندین و چند سال بالاخره فرجی شد و دوست ما حامله شد.  توی این ۲ سه ماهی نه تونسته غذای درست و حسابی بخوره نه میتونه بوی غذا رو تحمل کنه هی عق هم میزنه.  رنگش شده عین گچ.  لاغر هم شده.  یه وقتایی وسط حال خرابی هاش میفته به ناله کردن و ایضا غلط کردن.

پریروز بهش گفتم می بینی تورو خدا؟  فلان جات یه کاری کرده حالا ۹ ماه با تموم اعضای بدنت تاوان پس بده!

عین ۱۳ آبان ما  که یه عده که نمیدونم چرا ریختن سفارت امریکا رو ۴۴۴ روز اشغال کردن و ما ۲۸ ساله داریم تاوان پس میدیم و حتی نمیدونم چرا این دفعه نمیریزن جای دیگه رو بگیرن.

***

نتیجه شنگولی (آخه دوستان میگن یه چی بنویس تلخ نباشه): بگردیم ببینیم فلان جامعه ما دست کیه ببندیمش به خنکی که از سر حشریت دوباره ملتی رو به گا نده!!!

+  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 0:43 AM  ؛  کارمن  | 

یارو میفرمان:

عاشقی با قد رعنا نمیخوام

چشای خوشگل و گیرا نمیخوام

دوس دارم قایق سواری رو ولی

جز تو از هیچ کسی دریا نمیخوام

***

میگم یارو رو در حال پارو زدن در دریای خانم تصور کنین!  واقعا در ذهن ترانه سرا چه تصویری بوده که در این کلام تجلی شده؟  حدس خودمو نمیگم ممکنه بی تربیتی بشه دلم هم نمیاد سانسورش کنم.

ولی از اون بدتر یا شایدم با حال تر رو داشته باشین:

هنا هنا هنا هی

امشبو نرو

هنا هنا هنا هی

از پیشم نرو

صبر کن برویم، صبر کن برویم ما

دیگه دیگه کشتی منو...

میگم این هن و هن ش که امشبو نرو چیه و این صبر کن برویم چیه.  لطفا مسیر و مقصد طرفین این معامله رو برای من تشریح کنین.  از کلمات مستقیم استفاده نکنین ملیح باشین... کلمات مستقیم چی اند؟  همو نایی که با کـ... شروع میشن بی ادبین توی خیابونا متلکش میکنن تا مثلا حالی کرده باشن خب...  خفه شم؟  بی نزاکتم؟ باحالم؟  منحرف؟

هم پیاله ایم جیــــــــــــــگر...

+  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 0:46 AM  ؛  کارمن  | 

سه تا موش دنبال هم می دویدن.  اولی گفت دوتا موش پشت سرمه.  دومی گفت یه موش پشت سرمه.  سومی گفت دو تا موش پشت سرمه.

آخه چطوری؟

لابد موشا دور میدون میدویدن؟  از تو آینه میشه؟  از اون لحاظ میشه؟

شرمنده آی کیوی خلاقتون!  همه ش نادرسته.

***

حقیقت چیز جالبیه.  حقیقت هم مثل همه چیز این دنیا مطلق نیست، نسبیه.  حقیقت!  همون پدیده ای که دریافتنش آدمو سرمست میکنه اونقدر که ممکنه تو غرقابش مرده باشیم و حتی نفهمیم چن وقته مردیم.  این نسبی بودن همه چیز این مطلق نبودن همه چیز، ته این بازی روزگاره.  هر جایی باشی قضیه رو یه جور می بینی.  خودتو جای ژاور بذاری ژان والژان ۱۹ سال حبس هم برای دزدیدن نون کمشه.  جای خواننده رمان باشی از سرسپردگی ژاور به قانون حرص میخوری.  جای فانتین باشی موها و دندوناتو برای دخترکت می فروشی جای مادربزرگ من باشی بعد مرگ پدربزرگ، وقت سهم ارث به دخترات میگی الهی مثل من بشین!... که مثلا چرا دلشون خواسته از انبوه فرشها و قالیچه های خونه ی پدری که بلا استفاده بودن و لوله شده گوشه انبار، یه یادگاری ببرن با خودشون.

حقیقت یه وقتایی همرنگ خواسته های ماست یه وقتایی همزنگ ریشخند دشمن به ما.  حقیقت چیزیه که بخاطر ایمان و اعتقاد بهش، می کشن و می میرن به ایمان اینکه بهشت نصیبشون میشه. 

ولی زندگی از حقیقت زیباتره.  به شکوه لحظه ای که توی دادگاه تفتیش عقاید گالیله با پاهاش دایره میکشه و به زبون میگه زمین گرد نیست فکر کن.  زیبایی زندگی به اینه که حقایق ژرفتری در راه داره.  زیباییش به اینه که بعضی وقتا حقایق همدیگه رو نقض می کنن و یا اصلا با هم موازی هستن بعدش ما آدما، اگه نفهمیم که اینا تضاد در سمت و سو دارن و نه در اصل، بخاطر پارادوکسشون می افتیم به جون هم.  از قضیه تخمی تخیلی سروری تیمهای قرمز-آبی بر هم بگیر و بیا تا دعوای حیدری-نعمتی و ماریا کری-جنیفر لوپز و... القاعده-بوش.

حقیقتِ محبوب من اینه که بازیای زندگی زیباست.  برد و باختش زیباست.  آدمی که تموم شکوه و افتخارش به اینکه که یه بارم نباخته هیچ جاذبه ای نداره.  دیدین که این آدما موقع شکست در تخته نرد حجم ابهتشون یه انگشتونه رو هم پر نمیکنه.

خداوند در سوره زیتون از طعم گس و مستانه زیتون و شیرینی و ریز دانه های انجیر گرفته تا کوه طور و زمین مکه قسم خورده که اول ما رو به بهترین حال آفریده (ابر انسان) بعد با تیپای خلقت ردمون کرده ته لجن هستی (انینه) و چقدر سترگ و باشکوهه کسی که از ته فاضلاب هستی برگشته و خاطره ی ابر انسان رو تو لجنا جا نگذاشته.

***

راستی موش سومیه دروغ میگفت!

+  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 0:41 AM  ؛  کارمن  | 

ذهنم کلید کرده.  انگار دسترسی به افکارم ندارم.  سوژه ها چادر به سر توی ذهنم مانور میدن و من با اینکه میشناسمشون انگار اون لحظه به جا نمی آرمشون حتی کارم به سلام علیک نمیکشه.

کم آوردم؟

خودمم همین فکر رو میکنم.  خلاصه هنگ هنگیم.  اونقدر که دکمه reset رو هم گم کردم.

***

دیشب داشتم برای یه دوستی فک میزدم.  سوال قشنگی ازم پرسید.  گفت فکر کن ده سال پیش چی میخواستی بشی چیکاره میخواستی بشی؟  شدی؟  گفتم نشدم.  گفت حالا هم اینقدر مطمئن نگو که چنین خواهی کرد و چنان خواهی شد.

بهش گفتم راست میگی اون چیزی که میخواستم بشم با چیزی که الان هستم خیلی فرق میکنه...  ولی وقتی دستم به آرزوم نرسید سعی کردم از همون موقعیتی که توش هستم بهترین بهره رو ببرم و بردم.  گفت ولی بازم شر ایط عوض میشه بازم ممکنه به چیزی که الان اینقدر محکم مطمئنی که خواهی داشت نرسی...

بازم راست میگفت.

***

امروز در حال انجام وظایف شریف خانه داری به حرفاش فکر کردم.  راستش یه وقتایی یه حادثه که ممکنه خیلی کوچیک هم باشه آدمو از سینه کش قله آرزوها پرت میکنه ته چاه صفر.  هر چی به بالا نگاه میکنی جز حلقه ی صفر که همون دهنه ی چاه بلاست چیزی نمیبینی.  فوق فوقش یه لکه از سقف جایی که صفره توش مستقر شده.  شرایط به هر دلیلی عوض شده.  دیگه قله ای نیست که بخوای بهش برسی اوجی نیست که بخوای تجربه ش کنی.  محیط عوض شده مختصات ایکس و ایگرگت توی محور زندگی یه چیز دیگه شده.  مثل وقتی که توی فتو شاپ عکستو توی بک گراندی از قله دماوند بذاری تا وقتی که یه پس زمینه ی خال خالی باشه.  تو عکس اول اوجی وجود داره توی عکس دوم حتی جهت هم وجود نداره پس دیگه اوجی تعریف نمیشه کرد چه رسد به اینکه بهش رسید.

کارمن میدونه که توی اون شرایط هم باید زندگی کنه و به وقاحت بیلاخ به ریش روزگار بخنده... و خندیدم همیشه خندیدم حتی وقتی از فرط پریشانی به خودکشی فکر کردم هم خندیدم.

بدک نیست آدم مزه زندگی کردن توی چاه رو هم بچشه.  فکر کنم مزه گل میده.  چاه فاضلاب اگه بود چی؟  خب مزه گه میده خب.  اینم پرسیدن داشت؟

+  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 0:46 AM  ؛  کارمن  | 

بمانی زنی زیبا و قد بلند است.  زنی توانا و دانا.  بمانی 56 ساله است.

 

بمانی 5 سال است که سکته کرده است.  نیمی از بدنش دیگر حرکت نمی کند.  همان بمانی که همه از او حساب می بردند دیگر مغزش هم از او حساب نمی برد.  مرتب جیغ می کشد.  مرتب.  شب و نیمه شب هر یکربع یک بار از خواب شب بیدار می شود.  مانند بچه ها با نیمه سالم مانده ی بدنش به زمین می کوبد بیدار می کند همه را.  بعد می خوابد.  بمانی بعد از سکته قدرت کلامش را از دست داده.

چیزی از بمانی نمانده است.

بمانی مادر من است.

بمانی جان نمان دیگر.  از طلسم نامت بیرون بیا.  دیگر شو.  برو مادرم برو از این دنیا که از آن پلنگی که وقتی می خرامید جنبنده ای جم نمیخورد فقط نیمه بچه گربه ای ناتوان مانده که جیغ می کشد و فقط جیغ میکشد و همان یک پا و دست مانده را به زمین و یا بر سر می می کوبد و با گریه میگوید جیش دارم... جیش دارم.

مادرم!  چشم و چراغ خانواده ی من!  نمان.  دیگر بس است گربه بودنت نه که من دلم آن پلنگ را بخواهد که همچنان پشت و پناهم باشد که دلم روا نمی کند دیدن زاری این نیمه گربهک بینوا را.

کاش نباشی مادرکم تاب دیدن ناتوانی ات را ندارم.  خسته شده ام از پرستاری ات؟  از جیغهای مدامت؟  شاید.  ولی زار و درمانده ام از زاری و درماندگی ات نازنین مادرکم.  پلنگ زیبای خوشخرام دشت زندگی ام.  ترا ناتوان نمی خواهم.  بیزارم از نمایش زاری و پریشانی ت در حضور دیگران که دستکی بر آتش دارند و دلکی می سوزانند.  خواهرانم همه ی این 5 سال با جان و دل و بی اخمی و ترشرویی پرستاری اش کرده اند.  امید بهبودش را دارند از خدا، من اما مادر... من...

 

دیگر بس است مادرم.

دیگر نمان بمانی!

 

***

عزیزم از تو می پرسم، تو به من دربدر بگو که مادرت را چند سال به همین حال زنده میخواهی؟

+  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 0:48 AM  ؛  کارمن  | 

 

سال ۱۳۶۱، او ۱۷ ساله بود.  یک سال قبل از دیپلم.  عقدش کردن برای محسن پسر همسایه.  چند روز بعد از عقد کنون محسن باید دوباره به جبهه بر میگشت.  عملیات داشتن.

اون شب محسن مهمون خونه ی گلنار بود.  نیمه شب عازم بود.  اون سالا حد اقل تو شهرستانا هنوز رسم نبود با یک عقد ساده!!! داماد تا صبح در سانفرانسیسکوی عروس هیپ هاپ بزنه  لاجرم باید شبو برمی گشت خونه خودشون.  بعد از شام، قبل اینکه محسن برگرده خونه ی خودشون با گلنار رفت توی اتاق خوابش... با یه روسری دهن گلنار رو محکم بست و گاز زد به سیب گلنار.  بوییدش و بوسیدش و بوسیدش و یکراست رفت جبهه.

۱۵ روز بعد که جنازه ی محسن رو خاک کردن، وصیت نامه ش رو باز کردن... اولش از آرمان و هدف گفت و از کشته شدن در راه خدا که زندگی ابدی ست... آخرش به مادرش نوشته بود... بچه ی گلنار بچه ی منه... من مجبورش کردم... میدونستم زنده برنمیگردم میخواستم یادگاری از من بجا بمونه، ادامه ی من باشه...

امشب، شب عید قربون سال ۸۵ حمید دانشجوی فوق لیسانس حقوق، عقد کنونشه...

گلنار هرگز ازدواج نکرد.  اینجا ساری، دی ماه ۱۳۸۵

***

بلندبالا و زیبا بود.  چشم و چراغ همه ی کوچه.  دانشجو بود، انقلاب فرهنگی شد، سرباز شد، جنگ شد:

مادرم خاکم رو نمیتونم زیر قدمای دشمن ببینم.  من سرباز وظیفه م ولی اگه سربازیم تموم هم بشه برنمیگردم تا یه عراقی هنوز توی خاک من باشه (و برنگشت)... دوستت دارم... یه بار ازم پرسیدی افشین من دلت با کسی نیست؟  بهت لبخند زدم.  بود.  با اونی که پنجره شون به همون خیابونی باز میشه که توش زندگی میکنیم.  آدرسشو نمیگم تا وقتی خودم برگردم... اون خودشم خبر نداره، نمیتونستم چشم انتظارش بذارم... ولی آره مادرم منم عاشق شدم...

خونه ی فعلی افشین زیر سایه ی همون پنجره ولی تو قطعه شهدا، بهشت رضا، مشهد، ۱۳۶۶، مادر اما هنوز حیران همه ی پنجره های آن خیابان به نشانی از بوی او

***

خانم جواهری شهریور ۵۹ توی آبادان بود.  خانم جواهری ۳۱ شهریور ۵۹ توی اون بهل بشوی بمبارون بچه هاشو برداشت و از شهر دور شد.  شوهر و برادر ۲۰ ساله ش توی راه ماهشهر آبادان بودن نمیدونم بابت چه کاری... فقط همون اول سر و صدا ها زنگ زدن گفتن فرنگیس بچه ها و مادر رو بردار و برو ما خودمونو بهت میرسونیم...

فرنگیس خانوم هنوز منتظر شوهر و برادرشه که از عراق برگردن.

***

هیوا پزشک بود.  بچه ی سنندج.  طرحشو توی بیمارستانای صحرایی مرز کردستان می گذروند.  اون روز به داد همه رسید همون روز رو میگم که شیمیایی زده بودن اونجا وسطای کار یادش اومد هیچی به خودش نبسته همون موقع که دیگه نفسش جوابش کرد... هیوا همین حالاش هم با کپسول اکسیژن زندگی میکنه... سنندج دی ۱۳۸۵

***

نمیدونم چه سالی ولی اولای جنگ بود نمیدونم چه روستا یا شهری ولی توی مرز خوزستان بود یا غرب ایران... چه فرقی میکنه... موژان تعریف می کرد که باباش ارتشی بود و اون سالا توی جبهه...

وقتی اون شهر یا روستا رو از عراقیا پس گرفتن توی بازداشتگاهشون به ده پونزده تا زن و دختر جوون بر می خورن با وضعی...

زنها از شلوغی اردوگاه تو همون ساعات اولیه ی بازپس گرفتنش استفاده می کنن میرن توی حیاط دایره وار می شینن و چن تا نارنجک رو همزمان میون خودشون منفجر می کنن... موژان میگفت سرهنگ فلانی یه دفعه از کار اینا دیوانه میشه و رگبار میگیره به اسرای عراقی اون اردوگاه... سرهنگ فلانی در دادگاه صحرایی محاکمه و اگه اشتباه نکنم تیر بارون میشه

***

آدمایی که گفتم (با اسم و آدرس واقعی خودشون) وجود دارن

***

وقتی صبح شنیدم صدام رو اعدام کردن سوختم.  این اجرای عدالت!!! به روش تخمی بیلاخی بود به من که با قصه ی گلنار آتش گرفتم، با قصه ی افشین پرپر زدم و با قصه ی فرنگیس مویه می کنم و خس خس سینه ی هیوا قلبم رو چنگ میزنه و داغی پاره های تن اون دخترکان و نعره ی سرهنگ فلانی رو هنوز حس می کنم... لازم نیست از حال اونا بگم؟  یعنی خوب شدن؟

چرا مرگ رو به صدام هدیه کردن؟  مگه اون چی بخشیده بود به مردمش مگه تو عراق فرنگیس و گلنار و افشین و هیوا ندارن؟  فوقش اسمشون احلام و مروه و فواد و سوران باشه... میدونم که ما برای عراقیا قصه ی اون اردوگاه رو هرگز اجرا نکردیم.  میدونم به جان افشین و هیوا و فرنگیس و گلنار.

دیکتاتور به دست دیکتاتوری دیگر اعدام شد.  این سرتیتر خبر ساعت ۹ شبکه ۱ بود. ما هم که پشمی ناچیز بودیم و نالایق اندکی واجبی حتی!  وگرنه دولتمون یه شکایت خشک و خالی (و نه به غلیظی دادخواهی از مردم فلسطین) ازش می کرد. 

سوختم... سوختم


۱۱ دی ۸۵، پی نوشت:  یادم رفت از اسرا بگم!  شرمنده شونم.  یه خاطره ی کوچولوی زنده دارم ازشون.

آخرای زمستون سال ۷۶ خونه ی خسرو مهمون بودیم.  خسرو از دوستای همسرمه.  ۷ سال اسیر بوده.  خب ما  از خیلی نظرا با هم فرق داریم چون اونا خیلی مذهبی ان همه شون بسیجی بودن مثل خود خسرو، خانمش و بقیه مهمونا با چادر و کاملا روگرفته نشسته بودن فقط من بودم که یه روسری الکی سرکرده بودم برای رفع کتی!  ولی خب اینقدر جنبه داشتن که چپه نکن خودشونو!  .  یکیشون که علی بود خیلی شیطون بود یکسره سر به سر همه میگذاشت خداییش خیلی بامزه بود.  یه بار که خسرو داشت از قوری پیرکس برای همه مون چایی میریخت بی هوا گفت خسرو صدام گفته اگه میخواین راه کربلا رو باز کنم اسرا رو پس بدین!  حالام قراره همه ی اسرا رو برگردونن عراق و تحویل صدام بدن.

قسم می خورم خسروی دومتری با یه من ریش به صورت، یکهو وارفت رنگش پرید و با دهن باز علی رو نگاه کرد.  تقریبا یک دقیقه.  ما همه داشتیم می خندیدیم ولی خسرو که خیلی هم خوش خنده بود هرگز نخندید.  فقط از اونجا رفت.

+  شنبه نهم دی 1385ساعت 0:50 AM  ؛  کارمن  | 

 

(لرزان و مضطرب) مامان... لطفا امروز برام یه چیپس و دو تا چی پلت میخری؟ به حالتش دقیق شدم و گفتم امشب که بیرون نمیریم فردا که برمیگردیم خونه میخرم. (همچنان پریشان) نه باید فردا ببرمش مهد کودک... گفتم به کسی قول دادی مامان؟  چرا نگرانی؟ نمیخواست چیزی بگه خواهش کردم ازش.  گفت آخه دعوام می کنی.  گفتم تا وقتی راستشو بگی فقط کمکت میکنم حلش کنی.  (شرمنده و سر به زیر) آرین گفت بریم... رفتیم از یه سوراخی دخترا و مربی شونو توی استخر نگاه کردیم... مهدی ما رو دید بهم گفت فقط اگه فردا برام ۲ تا چی پلت و یه چیپس بیاری به دفتر نمیگم.  (مهد کودک ممنوع کرده بود که نوبت شنای دخترها پسرا حق ندارن حتی نزدیک چادر استخر بشن)

خنده م گرفته بود.  گفتم مامان توی استخر دخترا چی دیدی؟ پسرک ۵ ساله ام گفت هیچی دخترا توی آب شنا می کردن گفتم مربی شون چی؟ گفت اونم همین.  گفتم خیلی دوست داشتی ببینیشون؟  گفت من میگم هم اونا ببینن هم ما ببینیم مگه چیه؟  این دخترا خیلی پررو هستن وقتی نوبت ماست می ایستن از پنجره کلاس تماشامون می کنن بعد وقتی ما میخوایم نگاشون کنیم جیغ میزنن (پسرکم نمیدونه که این نهضت تا ابد ادامه دارد).  مگه چیه ما نگاشون کنیم.  گفتم دخترا خجالت میکشن گفت پس چرا از اول تا آخر استخر ما رو تماشا می کنن؟  ما هم باید ببینیمشون...  مگه چیه؟

***

راستش نمیدونستم مگه چیه.  چون واقعا طوریش نیست.  اونم وقتی اصلا نگی فرقی هم هست بین دیدن و ندیدنش!  ولی توی مهد کودک و مدرسه و تلویزیون و اجتماع قراره یادش بدن این جنس لطیف شیرین دل انگیز سیال همونیه که نباید باهاش حرف بزنی نباید لمسش کنی نباید ببوسی ش نباید... (خب دیگه به ذهن صفر کیلومترتون فشار نیارین) فقط این شعله ی نیازی رو که چن سال دیگه طبیعت در شما شعله ور میکنه رو باید با تف و فوت و دوش آب سرد اونقدر سرکوب کنین که بعد از چل سال زن گرفتن هم نفهمین بالاخره جنس لطیف به چی میگن.

از شانس بد این پسرک ما برخلاف آرین که معلومه عاقبت به خیر میشه، تستسرونش زیر صفره.  درک جنسیتی نداره حتی حالا که ۸ سالشه.  دو ماه پیش ازش پرسیدم دوست داری ازدواج کنی؟  گفت آخه زن میخوام چیکار؟ باهاش کاراته کار کنم؟  از همون روز من بالکل از مادربزرگ شدن صرفنظر کردم.

***

نکته ی انحرافی:  به پسرکم در ۵ سالگی به چشم مرد نگاه میکنن اونقدر که نباید شنای دخترکی ۴ ساله رو ببینه بعد که بالغ شد و خدا قسمت کنه هورموناش فعال شدن دیگه باید خواجه عمل کنه.  از حرف زدن بگیر و هی بشمار...

+  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 0:52 AM  ؛  کارمن  | 

هر مردی میتواند هر وقت که بخواهد همسر خود را طلاق بدهد.

این قانون ۱۱۱۱ مدنی کشور ماست.

***

شهریور سال ۸۲.  سرکلاس قراردادهای دولتی بودیم که از طرف شرکت منو فرستاده بودن.  استاد روز اول داشت از معنی قرارداد و فسخ اون صحبت میکرد.  میگفت در هر عقدی (همون قرارداد خودمون) طرفین باید توافق به فسخ بکنن و بالاخره شرط و شروطی داره فسخ عقود.  تنها عقدی که حق فسخ یکجانبه و بدون شرط داره، عقد ازدواجه.  بعدشم متن بالا رو خوند.  آقایون کلاس بیشترشون ۴۰ سال به بالا بودن.  صدای ذوق و خنده شون کلاس رو که هیچ ما رو هم به چندش انداخت.  خواستم پاشم بگم:

آقایون محترم حتما عنایت دارن که این قانون الزاما در انحصار شما و در حق همسران شما نیست بلکه مادر، خواهر و دختر شما هم...

نگفتم.  تا آخر کلاس، تا آخر ترم خیلی عذاب کشیدم ولی از فرط خشم و چندش چیزی نگفتم.  هنوز افسوس میخورم چرا خنده رو کوفت نکردم بهشون. 

***

خودمونیم ولی، مثل پروانه ای درمشت، چه آسون میشه ما رو کشت! 

+  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 0:52 AM  ؛  کارمن  | 

 

 عصر پس از پايان کلاس بين راه سبزي خوردن و سنگک خريد و راه افتاد طرف خانه.  سوز سردي از طرف دريا آمد و گونه اش را سوخت.  نان را بالاتر گرفت و از گرمي مطبوع نان صورتش از نو شکفت.  از ظهر قابلمه تاس کباب را به رسم مادرش روي گاز- با شعله ی کم- گذاشته بود و شام گرمي منتظرش بود مادر ولی روی چراغ والر می پخت.  ياد مادر لبهايش را از هم شکفت.  چشمش به افق افتاد که ابرهاي کبود با سرخي غروب تابلويي نفسگير ساخته بود.  ياد غروبهاي شهر کوهستاني زادگاهش کمي دلش را تنگ خانه کرد.

 

**


ادامه مطلب
+  جمعه یکم دی 1385ساعت 0:54 AM  ؛  کارمن  | 

تهران- بهار ۱۳۸۰

مریم خیلی پریشون بود.  هرچی میگفتم چته جواب نمیداد.  سمج شدم که بنال!  گفت عموم وکیله.  دیشب تعریف کرد برام که:

***

یه خانمی با سر و روی زخمی و حالی خراب صبح شنبه اول وقت اومده بود دفتر.  خیلی اصرار داشت همون موقع منو ببینه.  منشی م رو بالاخره راضی کرد و اومد نشست توی دفترم سر و لباس و ظاهر خانمه شیک بود.  سر و صورتش زخمهای بدی داشت.  دستهاش هم.  با صدای خشم و گریه زده ای گفت:

من شبا کار می کنم.  واسه ی پول (روی صندلی ام جابجا شدم اما مجال نداد) پنجشنبه شب سوار یه ماشین خیلی مدل بالا شدم.  منو برد خونه شون.  آدرسشو میدونم... (هق هق ش رو قورت داد)... طرف من رو توی اتاق خواب تنها گذاشت و خواست که آماده شم.  بعدش وقتی اومد تو... یه سگ... (می لرزید) از اون شکاریا با خودش آورده بود (همچنان) یه تراول گذاشت روی لباسام و گفت.. گفت.. تو میخواستی پولتو بگیری چه فرقی میکنه برات کی باشه... و در رو روی من و سگه قفل کرد (گریه نمیگرد فریاد نمی زد لرزان و غران بود صداش)  سگه لت و پارم کرد جای سالم به بدن ندارم (صندلی ام هم با من می لرزید) اومدم ازتون بپرسم... (دیگه نفسش بالا نمی اومد، بنفش شده بود.  پریدم و با شدت سیلی زدم توی صورتش، هراسان نفسش رو بیرون داد) ... اگه شکایت کنم...جوابمو میدن؟... آدرسشو بلدم...پاسدارانه...

***

عمو می لرزد.  مریم هم.  من هم با آن زن.

***

اسمها و شخصیتها همه واقعی اند.  متاسفانه.

***

 ۵ دی ۸۵- پی نوشت:  دیشب یه حقوقدان پیغام داد اگر چه شغل اون زن غیرقانونی بوده و تا اینجاش با اون مرد یر به یر هستن.  ولی اقدام بعدی مرد به منزله ی ارتکاب به قتل محسوب میشه و قابل پیگیریه.  خوشحال شدم و برای ایشون جواب نوشتم:  خوشحالم که قانون کشور این یکی رو جزو حق ولایت مرد بر زن قرار نداده و شاید هم جناب شارع از دستشون دررفته!

+  جمعه یکم دی 1385ساعت 0:53 AM  ؛  کارمن  |