تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته

نسا چن وقت پیش می گفت بعد از مرگ پدرش، همسر دوم پدر طبق قانون وراثت میتونست سهمش رو به پول بگیره یا اموال!  خانم اموال دلشون خواست:«...اومد خونه ی ما و اندازه ی سهمش گشت و یخچال و تلویزیون و چه میدونم چن قلم چیز درشت و نو و بقیه ش رو پول برداشت و با زهرخند فاتحانه ای رفت.  برادرم همون روز رفت و برای همه ی اونها جایگزین خرید.  ولی مادرم...»

زد زیر گریه.  میون بعض و مویه با صدای زیر فحشهای بالا بالا میداد.  می لرزیدم.  نمیدونستم چی زر بزنم.  واقعا هر چی میگفتم زر مفت بود.  کم کم شروع کرد به روح و روان باباهه فحش دادن.  اومدم بگم مرده دستش...  دیدم دست نسا و مادرش چه در حیات و چه در ممات پدر خیلی کوتاهتر از یه مرده بود و هست، دیوث!

+  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 0:30 AM  ؛  کارمن  | 

نمیدونم رمان «کوری» رو خوندین یا نه.

وسطای داستان، کورهای مادرزاد به اقامتگاه این کورهای ناگهانی که دارن توی یه ساختمون با هم زندگی می کنن حمله ور می شن و کنترل همه چیز اونجا رو بدست می گیرن و بالاخره می رسن به جایی که میگن اگه زنهای شما با ما نخوابن از غذا خبری نیست.  زن دکتر، تنها انسان بینای اونجا که اتفاقا این راز رو حتی به شوهرش هم نگفته بود، وقتی گرسنگی جمع رو می بینه داوطلب میشه، همسرش رو می بوسه و میره به خوابگاه اونا.  البته دختر جوان رمان هم میره...

من از همه کسایی که می دونستم این کتاب رو خوندن پرسیدم: «اگه جای زن دکتر بودین، اون کار رو می کردین؟»

تقریبا هیچکدومشون نمیدونستن منظورم کجای داستانه!  شاید معیار نظر سنجی من درست نبود.  شایدم تنها این منم که بعد از ۷ سال هنوزم از خودم می پرسم اگه جای زن دکتر بودم این کار رو می کردم؟

شما اگه...

+  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 0:34 AM  ؛  کارمن  | 

 
شمس می فرماید:

اگر خبری باید به من رسد هرچند فرشتگان و جن و انس و آسمان و زمین دست به دست هم دهند تا که پنهانش کنند، آن سخن، در آن زمان که باید، به من در رسد (نقل به مضمون از کتاب «خط سوم»)

***

همیشه وقتی به سوالی فکر کردم و هرگز از اندیشیدن به اون نایستادم، جوابش به طرفم دویده.  باور کنید دویده.

اما در زندگی سوالهایی هست که نمیدونم به من دررسد یا نه:

۱. دقیانوس وقتی وارد غار اصحاب کهف شد دقیقا چی دید؟

۲. کندی رو کی کشت؟

۳. کی اولین بار و به چه صورت فهمید برای پف کردن کیک باید چی بهش زد؟

۴. اینشتین وقتی داشت می مرد به آلمانی چی می گفت که پرستار امریکاییش نفهمید؟

۵. اون مساله ریاضی چی بود که فیثاغورث داشت حل میکرد اونم وسط یه جنگ و اونقدر غرق ریاضیات بود که نفهمید کی تیر خورد و مرد؟

۶. امام موسی صدر کجاست؟

۷. قصه ی تورات رو درباره خشم خدا و گونه گون کردن زبانهای خلایق در یک لحظه خوندم ولی واقعا چی باعث شده که آلمانی ها به سگ بگن  Hund  فرانسوی ها بگن  chian  و ترکا بگن... راستی سگ به ترکی چی میشد؟

۸. از اون بدتر چرا وقتی چیزی توی آب میفته ما می شنویم شالاپ ولی انگلیسیا می شنون splash ؟

***

توضیح: سوالا به ترتیب اهمیت ردیف نشدن به همون ترتیبی که به ذهنم رسید اومدن

+  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 0:34 AM  ؛  کارمن  | 

و آنگاه موبایل در بوتیک زنگ می زند:

الو؟ خانم؟  کجایی؟ کی کارت تموم میشه؟ من وسایل شنا رو توی صندوق عقب ماشین جا گذاشتم...  بخداااااا خسته م ... خسته... خسته...

... و گوشی را می گذارد

***

شاید یک سال بود که برای خرید نیازمندیهای خودم بیرون نرفته بودم.  یک وقتی وقتش نبود یک وقتی پولش... اما پنجشنبه این هفته هر دوتاش با هم میسر شد.   من هنوز ۵ دقیقه نبود وارد بوتیک شده بودم که موبایل خجسته خبر فوق رو بشارت داد.  به هر ترتیبی بود تا یکربع بعدش من خریدامو انجامیده بودم و داشتم می رفتم طرف خونه.  انصافا خیابون ولی عصر در ساعت ۷.۳۰ دقیقه عصر پنجشنبه خیلی خلوت بود شاید بگم ۱۰ دقیقه ای رسیدم خونه (از ونک تا حوالی ۴راه پارک وی!!) به شریک زندگی و ثمره ی آن گفتم حاضر شین برسونمتون هوا سرده... دیدم پسرم میگه دیدی ما نرفتیم استخر؟  بعدشم گفت مامان یادداشت روی مانیتور رو بخون:

مامان چرا سندوق اقب* رو نگاه نکردی؟  مگه نمیدونستی ما باید بریم استخر ناحید؟  حالا دیگه نمی ریم.

*صندوق عقب خودمونه دیگه... تازه بچه م ۲ روز پیشش امتحان میان ترم دیکته داشت

***

یه زمانی روی خیلی از در و دیوارا با خط درشت می نوشتن: هرچه فریاد دارید بر سر آمریکا بکشید.  فکر می کنم منظورشون به من بوده.  من خود امریکام البته از خجسته گی اقبال لابد مالک آلاسکا می باشم.

***

راستی شما وسایل شنا تون توی سندوق اقب ما نبود؟

+  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 0:35 AM  ؛  کارمن  | 

چند وقت پیش، وقتی هنوز روزنامه شرق توقیف موقت!!! نشده بود، راس ساعت ۵/۱۲ شب يه اتفاق گروتسک برام پيش اومد که خدا کنه از همه دور باشه:

يه هفته و نيم بود وقت نکرده بودم روزنامه بخونم اما اون شب بالاخره روزنامه ديروزشو خوندم!  بقيه اون يه هفته و نيم گذشته رو هم گذاشتم برای آخر شب چهارشنبه که کلک همه شونو بکنم و به روز!!! بشم.  در ساعت فوق الذکر بالاخره شرقه تموم شد و رفتم يه دوش بگيرم.
 
حموم ما توی اتاق خوابه.   شریک زندگی از ساعت ۵/۱۰ خوابيده بود.  يواش در حمومو وا کردم که يکهو يه موجود سياه مثل تير غیب از من جلو زد و رفت توی حموم.  متاسفانه سوسک نبود.  لامپ حمومو که روشن کردم ديدم يک فروند خرمگس درشت نشسته روی لبه توالت فرنگی.  دمپايی رو برداشتم که خدمتش برسم از جا پريد. واقعا کاش سوسک بود! حالا لامصب مگه يه جا ميشينه... دردسرتون ندم مثل شصت تير طول و عرض حمومو می رفت و می اومد و منم که دمپايی بدست در حالت آماده باش...
 
در حموم بسته بود، ترسيدم اگه بازش کنم شریک زندگی بيدار شه يا اینکه اون مگس الاغ!! (خرمگسه رو میگم) بره توی اتاقی که ثمره ی زندگی خوابیده بود.  به هر ترتیب سه چهار دقيقه ای گذشت ديدم نمی شينه.  از فرط چندش می لرزيدم و با احتساب طنين وزوز اون الاغ پرنده يه رزونانس حسابی راه افتاده بود.
 
ديدم اينطوری نميشه علیرغم اینکه تربيت خانوادگی اجازه نمی داد، دو تا فحش مادر نثارش کردم و... دوشو وا کردم همون ثانيه سوم دوش که مصادف با مسير ويراژ جناب خرمگس در ارتفاع پست بود و انصافا چه ويراژی... چسبيد به آب کف حمام.  با دمپايی ضربه ای بر سرش نواختم که آن دو فحش در مقابلش نوازش بود! آخيش!
 
درست پس از ادای کلمه ی اخیر از ته دل آرزو کردم کاشکی برای بعضی مشکلات و برخی مزاحمهای ذهن -حد اقل- آدم فقط پشت کنه و دوشو باز کنه.

حمامتان مدام بی خرمگس باد
+  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 11:39 AM  ؛  کارمن  |