نسا چن وقت پیش می گفت بعد از مرگ پدرش، همسر دوم پدر طبق قانون وراثت میتونست سهمش رو به پول بگیره یا اموال! خانم اموال دلشون خواست:«...اومد خونه ی ما و اندازه ی سهمش گشت و یخچال و تلویزیون و چه میدونم چن قلم چیز درشت و نو و بقیه ش رو پول برداشت و با زهرخند فاتحانه ای رفت. برادرم همون روز رفت و برای همه ی اونها جایگزین خرید. ولی مادرم...»
زد زیر گریه. میون بعض و مویه با صدای زیر فحشهای بالا بالا میداد. می لرزیدم. نمیدونستم چی زر بزنم. واقعا هر چی میگفتم زر مفت بود. کم کم شروع کرد به روح و روان باباهه فحش دادن. اومدم بگم مرده دستش... دیدم دست نسا و مادرش چه در حیات و چه در ممات پدر خیلی کوتاهتر از یه مرده بود و هست، دیوث!
وسطای داستان، کورهای مادرزاد به اقامتگاه این کورهای ناگهانی که دارن توی یه ساختمون با هم زندگی می کنن حمله ور می شن و کنترل همه چیز اونجا رو بدست می گیرن و بالاخره می رسن به جایی که میگن اگه زنهای شما با ما نخوابن از غذا خبری نیست. زن دکتر، تنها انسان بینای اونجا که اتفاقا این راز رو حتی به شوهرش هم نگفته بود، وقتی گرسنگی جمع رو می بینه داوطلب میشه، همسرش رو می بوسه و میره به خوابگاه اونا. البته دختر جوان رمان هم میره...
من از همه کسایی که می دونستم این کتاب رو خوندن پرسیدم: «اگه جای زن دکتر بودین، اون کار رو می کردین؟»
تقریبا هیچکدومشون نمیدونستن منظورم کجای داستانه! شاید معیار نظر سنجی من درست نبود. شایدم تنها این منم که بعد از ۷ سال هنوزم از خودم می پرسم اگه جای زن دکتر بودم این کار رو می کردم؟
شما اگه...
اگر خبری باید به من رسد هرچند فرشتگان و جن و انس و آسمان و زمین دست به دست هم دهند تا که پنهانش کنند، آن سخن، در آن زمان که باید، به من در رسد (نقل به مضمون از کتاب «خط سوم»)
***
همیشه وقتی به سوالی فکر کردم و هرگز از اندیشیدن به اون نایستادم، جوابش به طرفم دویده. باور کنید دویده.
اما در زندگی سوالهایی هست که نمیدونم به من دررسد یا نه:
۱. دقیانوس وقتی وارد غار اصحاب کهف شد دقیقا چی دید؟
۲. کندی رو کی کشت؟
۳. کی اولین بار و به چه صورت فهمید برای پف کردن کیک باید چی بهش زد؟
۴. اینشتین وقتی داشت می مرد به آلمانی چی می گفت که پرستار امریکاییش نفهمید؟
۵. اون مساله ریاضی چی بود که فیثاغورث داشت حل میکرد اونم وسط یه جنگ و اونقدر غرق ریاضیات بود که نفهمید کی تیر خورد و مرد؟
۶. امام موسی صدر کجاست؟
۷. قصه ی تورات رو درباره خشم خدا و گونه گون کردن زبانهای خلایق در یک لحظه خوندم ولی واقعا چی باعث شده که آلمانی ها به سگ بگن Hund فرانسوی ها بگن chian و ترکا بگن... راستی سگ به ترکی چی میشد؟
۸. از اون بدتر چرا وقتی چیزی توی آب میفته ما می شنویم شالاپ ولی انگلیسیا می شنون splash ؟
***
توضیح: سوالا به ترتیب اهمیت ردیف نشدن به همون ترتیبی که به ذهنم رسید اومدن
و آنگاه موبایل در بوتیک زنگ می زند:
الو؟ خانم؟ کجایی؟ کی کارت تموم میشه؟ من وسایل شنا رو توی صندوق عقب ماشین جا گذاشتم... بخداااااا خسته م ... خسته... خسته...
... و گوشی را می گذارد
***
شاید یک سال بود که برای خرید نیازمندیهای خودم بیرون نرفته بودم. یک وقتی وقتش نبود یک وقتی پولش... اما پنجشنبه این هفته هر دوتاش با هم میسر شد. من هنوز ۵ دقیقه نبود وارد بوتیک شده بودم که موبایل خجسته خبر فوق رو بشارت داد. به هر ترتیبی بود تا یکربع بعدش من خریدامو انجامیده بودم و داشتم می رفتم طرف خونه. انصافا خیابون ولی عصر در ساعت ۷.۳۰ دقیقه عصر پنجشنبه خیلی خلوت بود شاید بگم ۱۰ دقیقه ای رسیدم خونه (از ونک تا حوالی ۴راه پارک وی!!) به شریک زندگی و ثمره ی آن گفتم حاضر شین برسونمتون هوا سرده... دیدم پسرم میگه دیدی ما نرفتیم استخر؟ بعدشم گفت مامان یادداشت روی مانیتور رو بخون:
مامان چرا سندوق اقب* رو نگاه نکردی؟ مگه نمیدونستی ما باید بریم استخر ناحید؟ حالا دیگه نمی ریم.
*صندوق عقب خودمونه دیگه... تازه بچه م ۲ روز پیشش امتحان میان ترم دیکته داشت
***
یه زمانی روی خیلی از در و دیوارا با خط درشت می نوشتن: هرچه فریاد دارید بر سر آمریکا بکشید. فکر می کنم منظورشون به من بوده. من خود امریکام البته از خجسته گی اقبال لابد مالک آلاسکا می باشم.
***
راستی شما وسایل شنا تون توی سندوق اقب ما نبود؟