تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته
 

توی این فکرم که دوست من، وقتی بخاطر رعایت حرمت من به من دروغ می گوید، مرا چه فرض کرده ست؟

+  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 5:3 PM  ؛  کارمن  | 

تماشا

 

سینیور.  چند وقتی ست که فقط تماشا می کنم شما را.  نامه بی نامه.  دیده ام یکی دو روز اول منتظر و بعدش هم چند روزی متعجب بودید.  اما همان سردی و بی اعتنایی شما بالاخره برگشت سر جایش.  چیزهایی هست که نمی شود نوشت.  نمی شود گفت.  چیزهایی هست که فقط می شود آنها را فروخورد.  یا با نگاه گفت نه با کلام. پس نمی گویم.  راستی با اینکه دوباره همان بی تفاوتی شما در چهره تان دیده می شود اما اوکتاویو را دیگر نتوانستید از چهره پس بزنید.  شما سینیور دیگری شده اید.  سینیور اوکتاویو.  متوجه نگاههای دیگران به شما شده ام. دیگر شما را در شمار عابرین عادی نمی آورند.  فقط نمی بینندتان، بلکه نگاهتان می کنند.  سینیور از تماشای شما سیر نمی شوم.

 

دونا

+  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:37 PM  ؛  کارمن  | 

 

 

شوخی یا جدی

 

سینیور سینیور سینیور

 

دیروز به خودم می گفتم یکی دو روز به سینیور نامه نخواهم نوشت ببینم او چه می کند.  شما یا گرفتار بودید یا مثل من فکر کردید یا حوصله تان از این بازی سر رفته ست.  گمانم دست مرا خوانده باشید. عین بازی ورق.  این مدت به شما نگاه می کرد  :مشادی کمرنگ تر ولی استواری بیشتر مثل کسی که خاطر جمع باشد و نه بی حوصله.

 

حالا این هم جزو بازی ست؟ این شوخی ست؟ یا جدا گرفتارید که نمی نویسید؟ فکری ست که می شود تا مدتها جوابها را سبک و سنگین کرد و هر روز با رنگ لباس و مدل پارک کردن ماشین تان یکی را انتخاب کرد.

 

بگذریم. به هر حال من نامه هایم را می نویسم.  جوابهای شما شیرین هستند و مرا هیجان زده می کنند ولی شیرین تر آن است که من برای شما نامه بنویسم و حرفهایم را برای سینیور خوش تیپی که هنوز به نامش عادت ندارم و خجالت می کشم صدایش بزنم بگویم

 

برادرم که من با او زندگی می کنم چند روزی هست که خیلی پریشان است.  دوست دخترش که شبها پیش ما می ماند هر شب با دعوا خانه را ترک میکند.  نمی دانم چرا عصر فردا دوباره پیدایش می شود دست در گردن پدرو.  این پدرو خیلی الاغ است.  زحمت نمی کشد آماندا را به اتاق خواب ببرد.  آماندای احمق هم آنقدر دیوانه ی اوست که رعایت حال مرا نمی کنند من هستم که فرار می کنم به اتاق خوابم که قبل از مرگ مامان و بابا اتاق خواب آنها بود و در گوشهایم پنبه می گذارم و قصه های دوران کودکی ام را می خوانم.  یک وقتهایی هم از مارکز می خوانم.  کتابهای پدرم را.  آن زمانی که هنوز... نمی توانم. هرگز نتوانستم بفهمم پدرم چرا دانشجو شد چرا ازدواج کرد چرا درس ش را ول کرد چرا الکلی شد چرا وقتی در جوانی سکته کرد و مرد، مادرم آنقدر عاشقش بود که یک ماه بعد از او از غصه اش مرد.  این خانه ارث مادر ی ست.  و فقط به زنهای خانه می رسد، آپارتمانی کوچک و محقر ولی خب سرپناهی ست که به محض تولد اولین دختر خانواده، در سند آن نوشته می شود که صاحب آینده کیست، کسی هم حق فروش ش را ندارد.  نمی دانم اگر خواهر داشتم و او یا من بزرگتر بودیم نسبت به این قضیه چه حسی به هم پیدا میکردیم.

 

چقدر این رابطه ی پدرو و آماندا در مقابل ارتباط پدرو مادرم مسخره ست.  آنها هرگز سر هم فریاد نمی زدند.  پدرم هرگز مادرم را کتک نزد.  حتی وقتی آنقدر مست بود که همسایه ها مامان را خبر می کردند که دیه گو گوشه ی پیاده رو افتاده برو و به دادش برس

 

زندگی ما همیشه با سختی گذشت.  اما الان می فهمم وقتی عشق هست سختی سخت نیست آزار دهنده نیست.  مامان یک لحظه از آخرین بطری ای که دست بابا بود جدا نشد.  آنقدر از مشروبهای دیگر در آن ریخت و نوشید که ... ای بابا همه ش شد غصه.  این ها را نگفتم که دلتان بسوزد گفتم چون میخواستم بگویم این رابطه های مثل مانوئل یا پدرو بیماری اند.  شاید رابطه ی مامان و بابا هم همینطور.  شاید دوست داشتن یک مرض باشد.  مرضی خوشایند.  مرضی انتخابی به درازای همه ی عمر.

 

دیگر لباسهای عیدم را نمی پوشم.  ذوقش رفته.  یک حس عجیب و غریب که من فقط قسمت ترس ش را می شناسم جای آن را گرفته.  می دانم این بازی ست.  می دانم زندگی بازی ست.  ولی کدام بازی اش جدی ست کدام شوخی؟  شوخی بگیریم شوخی ها را، یا جدی ها را هم شوخی بگیریم؟

 

نمی دانم.  فعلا که این بازی برایم شیرین و ناشناخته ست.  مثل میوه ای که مثلا از کشور مصر آمده باشد، عجیب و ناشناخته هم طعمش هم شکلش هم اسمش

 

 

دونا

 

****


سلام

دونا دونا دونای عزیز تو هم پوکر باز خوبی هستی همیشه درست می خوانی.  من این گونه نیستم.  تو مارکز می خوانی اما من هزار تو ام.  هزار توی بورخسی.  چه میشه کرد؟ روزگار دانشجویی زیاد بازی می کردم. اما جدی نگرفتم هیچ گاه.  هیچ گاه چیزی را جدی نگرفتم.  نمی دانم برای چه.  با شوق سرکار نمی روم.  به خانواده ام که هنوز از آن جدانشده ام دلبستگی و وابستگی ندارم خوشحالم جواب نامه هایم برایت شیرین است. امیدوارم این میوه ی عجیب بیشتر برایت شیرین باشد.  می دانی که میوه های سرزمین های گرمسیر شیرینند چون در خاکی غنی می رویند و گرما به آنها می تابد.  نمی دانم این عشق چیست چرا عاشقی خوب است شاید هیچ گاه نفهمم حتی گاهی که عاشق شدم شاید عاشقی ام را نفهمم درگیرم خیلی درگیرم مرا ببخش دوستدار تو

 

اکتاویو

+  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:10 AM  ؛  کارمن  | 

 

بازیچه

 

سینیور

آدمها که به همین سادگی همدیگر را می شناسند به همین سادگی هم از هم می گذرند.  این ترسناک است چون آدمها تنهایی را می شناسند قدر همدم را ولی نمی دانند

 

سینیور نکند من تنها کسی هستم که در سلول تنهایی شما را کوبیده؟  چرا این فقط بازی ای برای بازی نیست؟  چون بازیچه ها همان بازیگرها هستند؟  چون اسباب بازی توپ راکت یا چیز دیگه ای در کار نیست؟

 

 

 

یادم رفت بگم من اشک کرگدن رو ندیدم.  چطور فهمیدید قسمتی از وجود شما هستم؟ شما تا حالا عاشق شده اید سینیور؟  من عاشق زیاد دیده ام.  خودم هنوز عاشق کسی نشده ام.  جز مانوئل که دوچرخه ساز است 22 سالش است و در همان آپارتمان ما زندگی می کند کسی مرا دوست نداشته.  مانوئل پسر خوبی ست ولی من دوستش ندارم.  حسود است تحمل ندارد کسی به من نگاه کند.  با خورخه و پائولو دعوا می کنه که چرا سر به سرم می گذارند بعد سرم فریاد می کشه چرا با اینا حرف می زنی.  دوست دختر دارد ولی دخترک را اذیت می کند بعضی شبها صدای گریه ی بعد از مستی مانوئل را می شنوم.  از او بدم می آید.  این اگر عشق است مثل توهین است برای من

 

گفتید محبت بابانوئل مرا متعجب نباید بکند.  بابانوئل به همه هدیه می دهدشما می دانید که امروز خوش تیپ شده بودید؟  کت و شلوارتان را عوض کردید.  کراوات قشنگی زدید.  خیال میکنم دیشب اینها را نخریدید باید خیلی وقت باشد که در کمد لباستان خاک می خورند.  مد امسال نیستند ولی قشنگند

 

چقدر خوبست که مثل من احساس می کنید که انگار عید است.  سینیور من کدام بخش از "خود" شما هستم؟ 

 

دونا

 

****

 

راستی من بخش اول نامه را همان صبح نوشتم.  اینها را عصری اضافه کردم.  چقدر میتونم براتون حرف بزنم.  از صبح تا شب

 

سینیوریتا دونا

+  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 2:10 PM  ؛  کارمن  | 

 

باورم نمی شد ولی با چشم خودم دیدم

 

با چشمان مضطرب دیدم مکث شما را.  گفتم سالهات منتظر پیغامی بودید که نمی دانستید چطور ولی باید دریافت می کردید.  سینیور! شما همان پشت فرمان نامه را باز کردید.  گفتم مچاله اش می کنید.  داشتم مچاله می شدم.  اما اول ناباوری و بعد بی تفاوتی را در شما دیدم.  اما فقط یک لحظه بود.  شما تکیه به صندلی ماشینتان دادید. و یک لبخند کوچولو زدید. محو، ولی از آن فاصله هم می توانستم ببینم.

 

دوره گردی شغل مفلوکان است اما شغل زنده ای ست.  من آموخته ام به رهگذری که چند قدمی من است چه تعارف کنم تا از من خرید کند. معمولا هم خرید می کنند.  چند نفری هستند که هیچوقت سر راهشان نمی ایستم.  هیچوقت از من خرید نمی کنند.  ولی هر روز با نگاه به هم سلام میکنیم.  احوال هر روزشان را از نگاهشان می فهمم.  شما ولی هرگز کسی را نمی دیدید، مرا هم.  من تنهایی را خوب می شناسم.  بی کسی و بی پناهی را هم.  شما ولی هر سه را داشتید و باز مغرور و سرد و بی اعتنا مثل کسی که همه چیز دارد کیف به دست در پیاده رو می رفتید

 

 

 سینیور با دولت قهر هستید.  دولت چه کار کند که شما آشتی کنید؟  من خوشحالم که دولت جلوی دستفروشی مرا نمی گیرد.  این پلیس خیابان مرا می شناسد.  مواظب من است.  خیال می کند بالاخره به یکی از این پیشنهادهای بی شرمانه ای که می شود بله می گویم و مچ مرا می گیرد.  من اصلا به او نگاه نمی کنم که خیال کند حواسم به او نیست.

 

سینیور چه اسم قشنگی دارید: اوکتاویو!  تا حال کسی مرا سینیوریتا صدا نزده بود.  چقدر امروز گل فروختم بس که شاد بودم از احترامی که به من شده بود.  امروز من از کسی نخواستم گل بخرد همه خودشان آمدند یعنی بخاطر شادمانی ام نبوده؟؟  همه را فروختم. یک شاخه نرگس را هر چه کردند نفروختم.  پسری برای لای نامه اش می خواستبهترین شاخه ی نرگسم را یکی دو دقیقه قبل از سررسیدن شما با نامه گذاشتم زیر برف پاک کن.  مثل پلنگ مراقب بودم دست هیچ  احمقی به گل نرسد.

 سینیور چقدر حرف می زنم.  بس که ذوق زده هستم از اینکه پاسخ من را دادیدگویی با دو روز تاخیر.

 

فردا با تنها لباس دیگرم که فقط عیدها می پوشم سر کارم می آیم.  خوشم می آید که سینیوریتا باشم  خیلی حس قشنگی ست.  خب همه شما را سینیور صدا می زنند.  یا دون اوکتاویو.  من فقط در تنهایی خودم، خودم را دونا صدا می زنم.  دوستان خیالی ام هم به من دونا می گویند.  سینیوریتا بودن یک اتفاق قشنگ در تمام عمرم است آنقدر که باید نونوار شد.

 

دونا

 

 

****


 سینیوریتا

 خیلی خوشحالم که تلخی و تندی من بر تو اثر نداشت.  شاید ندانی ولی من بیشتر از تو امروز خوشحال بودم.  تو شادی! خود شادی هستی استعدادش را داری و داشتی آن را به من بخشیدی.  من آن را نداشتم ساده ست باید هم خوشحال تر از تو باشم.  اما حالا چرا نیستم؟  دونای عزیز نمی دانم چرا این قدر محزونم همیشه.  انگار چیزی داشته ام و از من گرفته اند.  نمی دانم چه وقت کجا و چه کسی؟  ولی می دانم چیزی بوده که از من گرفته اند.  نامه ی تو و جواب نامه ات کلید یافتن آن است.  من مطمئن نیستم ولی قلبم این را می گوید.  آه از قلبم گفتم.  سال هاست خاموش است امروز مثل دهانه ی یک آتشفشان قدیمی ذره ای دود بیرون داد.  سالهاست به جز اندک هیجان مسابقات بوکاجونیورز قلبم تکانی نخورده بود آن هم تکراری شده... ولی امروز... اتفاق جالبی افتاد راستی من مدتهاست ننوشته ام.  جز چرندیات نامه های اداری مدتهاست ننوشته ام.  نمی دانم کلمات چه طور ردیف می شوند خیلی خوشحالم که این قدر امروز خوشحال بودی که روز خوبی برایت بود.  از راه دور برایت دست تکان می دهم.  می دانم روزگار سختی داری و داشته ای.  از غرور و بی اعتنایی ام گفتی داستانش مفصل است.  شاید گفتم نمی دانم چه بنویسم کم کم هیجان زده شدم.  دونا این اتفاق خوبی ست؟ من نمی دانم مراقب خودت باش

با بهترین آرزوها

 

اکتاویو

 

 

بازی ترسناک

 

سینیور

 

شما مرا می ترسانید.  آن آدم عبوسی که امروز نامه را پشت برف پاک کن گذاشت همانی ست که آن را نوشته؟

ریکاردوی نامرد همانی که سرکرده ی قاچاق کوکایین در شمال شهر است هم با همه ی نامردی اش وقتی به آلبا می رسید موم می شد مثل کودکی که منتظر است فرشته ی مهربان بالهایش را بزند و روبرویش بنشیند.  عجب مثالی زدم.  ببخشید ولی این محبت خیلی عجیب است.  همین کارلوس که برای فرناندا ماریانا کار می کند و دخترهای جوان فقیر را برای فـــاحــشـــه خانه هایش جور می کند هیچوقت ندانست دو سه تا از همین هایی که شکار خودش هستند چطور به عشق او و هنوز به عشق دیدن گاه به گاه او در بسترشان، با دیگران می خوابند.  وای باز که بدتر شد.  سینیور آیا یک سینیوریتا اینطوری حرف می زند؟  این فهمیدن محبت انگار مثل پولدار شدن هرگز برای بعضی ها اتفاق نمی افتد و مثل پولدار مادرزاد بودن هرگز از دل بعضی ها بیرون نمی رود.

 

سینیور از امروز صبح که نامه تان را خواندم تا غروب که دارم روی پله ی ساختمان شهرداری در این کاغذ که در جیبم مچاله شده برایتان نامه می نویسم همه اش در هراس بودم.  من خواستم بازی ای کرده باشم با سینیور عبوس کارمند شهرداری.  شاید هم رییس یک جایی باشید.  بازی.  الان می بینم مرحله ی بعدی بازی را حتی نمی توانم حدس بزنم.  مثل این بازیهایی نیست که توی پلی استیشن می کنیم.  البته کمی هست. ولی نه خیلی.

 

ولی بازی ست مگر نه؟

 

****


 

سلام

چه خوب من یک بار سلام گفتم من ترسناک نیستم.  من یک کرگدن تنها هستم.  ظاهرش ترسناک است.  اما دیده ای اشک کرگدن ها را؟

محبت هر چه باشد عجیب نیست.  مگر هدیه ی پاپانوئل عجیب است؟  یک امر انسانی هیچ وقت عجیب نیست.  می دانم می دانم نگو از انسانها که اخم من هم به خاطر آنهاست.  احساس می کنم تو را خوب می شناسم. می دانی چرا همیشه ساکتم و به کسی توجه نمی کنم؟  چون همیشه در حال گفتگو با بخشی از خود هستم.  تو انگار بخشی از وجود منی.  گفتگو با تو را سالهاست تجربه کرده ام.  از دوران جوانی آن موقع که به سن وسال تو بودم در کوچه های بوینوس آیرس کتاب به دست یا پا به توپ در زمین های حاشیه ی شهر یا با کوله پشتی کوچکم در مزارع دوردست و جنگل...  می شناسمت نوایت آشناست.

 

از من نترس این خواهش را که می توانم داشته باشم سینیوریتا دونا؟  زندگی یه بازیست.  بازی ای که هیچ کس نمی تواند حدس بزند. تو تازه با این بازی آشنا شدی در پی یادگیری قوانینش مباش که ندارد.  باید حس کرد تجربه کرد ریسک کرد بازیست آخرش باختی ست که برد است بردی است که باخت است کسی چه می داند.

 

با تقدیم مهر

 

اکتاویو

 

 

+  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:35 AM  ؛  کارمن  | 

 

نویسنده های این نامه ها واقعی اند.  یک زن و یک مرد که دوستان صمیمی هستند. می شناسمشان ولی هویت شان محفوظ است.  نامه ها را فی البداهه بدون قصد قبلی و بدون اینکه هرگز کلمه ای درباره اش حرف بزنند به هم نوشته اند.

 

 

سلام ناشناس

 

سینیور

متشکر و خوشحالم که نامه ام را جای قبض جریمه مچاله نکردید و دور نینداختید.  آخر دیده ام با قبض ها چنین می کنید.  من یه دستفروش دوره گردم. بیشتر وقتها گل می فروشم مخصوصا دم عید پاک که سنبل می آید.  شما هر روز ماشینتان را پارک می کنید انگار از یک مصیبت خلاص شدید که جای پارک هر روزه تان اشغال نشده بود.  بعد با حالتی که معلوم نیست با خودتان قهرید یا با دنیا کیفتان را بر می دارید و...  اصلا برای این حرفها نیست که برایتان نامه نوشتم.  خیلی دلم می خواهد با شما حرف بزنم.  شاید برای اینکه می دانم با خودتان یا با دنیا قهرید.  دلم می خواهد بدانم کسی که با خود و دنیا قهر است به نامه ی من توجه می کند؟  آن را می خواند؟

 

سینیور، اگر چی داشتید خوشحال بودید؟  اگر کجا بودید یک بار در این دو سالی که دارم شما را می بینم لبخند به لب داشتید؟   شما می توانستید مرد خوش تیپی باشید اگر کمی فقط کمی عبوس نبودید

 

 

سینیور دنبال من نگردید.  من خودم را به شما نشان نخواهم داد.

 

فقط بگویم من دختری 19 ساله هستم.  دبیرستان را تمام کردم. به تمام شغلهای غیر شرافتمندانه غیر از خودفروشی واردم.  تنها چیزی که نگذاشتم احتیاج از من بگیرد تنی ست که آرزو دارم به محبت لمس شود

 

سینیور دلتان می خواست خوشبخت بودید؟

 

 

دونا

 

 

****


سینیوریتا

 

قبض مال دولت است اخم من به خاطر دولت است من با دنیا قهر نیستم با مردمش قهر هستم.  دل من را شکسته اند می خواهند بازهم بشکنند.  سینیوریتا تو از من چیزی نمی دانی.  من به خاطر این ناراحتم که توجه می کنم به همه کس و همه چیز.  به قبض توجه می کنم و ناراحت می شوم و پاره اش می کنم.  به حرفها و اخلاق آدمها توجه می کنم و اخم می کنم.  به نامه ی شما هم توجه کردم. خوشحال شدم. خوشحال ازاین که امروز احساس تنهایی در روح خود نکردم.صبحانه ام را روی میز با میل خوردم به ارباب رجوع با احترام رسیدگی کردم.  دستور رییس را این بار خوب گوش کردم و...  تکه ای در وجودم برق زد درخشید یعنی از نامه ی شماست؟  من فکر نمی کنم من احساس می کنم این طور است دختر خوب هیچ کس خواهان بدبختی خودش نیست مخصوصا من که می دانم باید بیش از این ها خوش بخت باشم دوست دارم بیشتر از این که ببینمت بخوانمت بابت احساس خوبی که به من هدیه کردیُ ممنون!  این سنبل را وسط زمستان هدیه کردی قدرش را خواهم دانست.

 

اکتاویو

 

+  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 12:34 PM  ؛  کارمن  | 

امروز، روزی ست مثل ۲۸ مرداد ۳۲.  روزی که درست مثل ۲۸ مرداد تا سالها بعد از آن بگویند: آن روز سیاه.  بیست سال دیگر آنها که این قضیه را از نزدیک دیده اند، حتی اگر کتکی هم نخورده باشند و یا فقط صدای هیاهویی شنیده باشند جزو مستندات تاریخ این روز مورد توجه قرار می گیرند.  آدمهایی که در همان هیاهو هم سرشان توی لاک خودشان بوده و عبرت گرفته اند که سیاست پدر و مادر ندارد و آسته بیا آسته برو که گربه شاخت نزنه.

ضد قهرمان، ضد تاریخ، ضد روایت امروز آن سربازی ست که دیگر لابد صاحب زن و بچه هم شده است. شاید بیست سال دیگر سر از شرم دزدیدن آن ریش تراش بلند کند و برای یکی از نوه هایش که سری پرشور دارد شاید، یا برای چند تا جوانی که دور و برش باشند شاید، حکایت آن روز را بگوید.  روزی که نامش را در تاریخ این سرزمین ثبت کرد و هیچ سربلندی ای برای آن سرباز وظیفه نیاورد.

+  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:50 AM  ؛  کارمن  | 

من می ترسم. از ویران شدن، از رویارویی، از چالش می ترسم.  باور کنید.  کارمن که من باشم، هر روز اسکندرانه باوری نو را فتح می کند، مسیحانه بازسازی می شود، چنگیزانه با بولدوزر کوبیده می شود، و حتی استشهادانه منفجر می شود اما همین آدم از ویران شدن، کوبیده شدن، منفجر شدن دیگران وحشت دارد.

کارمن می ترسد انرژی مهیب نهفته در درونش به کسی آسیب برساند.  می ترسد اشتباه کند، خصوصا وقتی پای منافع کسی دیگر به منافعش گره خورده باشد.  کارمن مفلوکانه از دعوا و احقاق حق می ترسد.  کارمنو-فوبیا یعنی ترسویی غولی مثل من که هر روز از درون غولتر می شود و از برون...

خوش دردی نیست این ترسانه درد. خیلی ها را از رفاقت با من حتی ممکن ست پشیمان کند. غولی که از هیچ چیز در این دنیا نمی ترسد جز این که هنگام راه رفتن خودش مبادا مورچه ای زیر پایش له شود. یا هنگام گرفتن حق ش از کسی که به او ظلم کرده، اندکی بیشتر از حق ش به طرف خسارت بخورد.

کارمنو-فوبیا یک ترس متولد در دنیای مدرن نیست. یک میراث کهنه ست از باورهای ابله ترین انسان.  ترسی که با ژن با خون به کسی نمی رسد، ترسی که القا می شود، آموخته می شود، باور می شود، نهادینه می شود، مثل جای زخم روی ساق راستم وقتی در ده سالگی حین دور زدن از دوچرخه افتادم و سنگ و ریگهای کف کوچه پوست و گوشت ش را دو بند انگشت قلوه کن کردند.

جای زخم با جراحی پلاستیک از بین می رود، پوست را از قسمت داخل ران یا یک جای دیگر که توی دید نباشد می کنند و آن زخم را ترمیم می کنند.  جای زخمت یادت هست اما خب تکه ای دیگر از پوستت را بابت ترمیم ش داده ای.  این باور نهادینه هم خرج دارد ترمیم کردنش.  زدودن ش. این باور نهادینه را باید با باوری که در پستوی ذهن، جایی که هرگز فرصت ظهور ندارد، ترمیم کنی.  آن دیگر خود را نمایان کنی، دردش را خونریزی ش را زخمش را تحمل کنی اما ترس ت را بزدایی.

نکنی هم خب کارمن جان، بمیر و بترس.

+  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 4:1 PM  ؛  کارمن  | 

همین دوشنبه ساعت ۹ شب زیر پل پارک وی منتظر تاکسی ایستاده بودم. همزمان با رسیدن من یک پراید سفید که راننده اش زنی با موهای بلوند شده و آرایش کامل بود میان جمعیت منتظر تاکسی ایستاد و با صدای بلند گفت: کوش؟ این کجا رفت؟ این ماموره کو؟  و رو کرد به جماعت مردان منتظر که مگه شماها مرد نیستید؟ غیرت ندارید؟ چرا گذاشتید بره؟ چرا مامور نایستاد؟  کسی توجهی نکرد.  تنها زن حاضر در صحنه من بودم.  خواستم به خانم بگم این چه توقع زیادی ست که شما از مردها دارید؛ "مرد بودن"؟ خودمانیم، خود من عارم می آید به چند تا مرد غریبه بگویم "چرا از حیثیت من دفاع نکردین؟"  مگر خودم مرده ام؟ پس ساکت ماندم.

خلاصه آنهمه وجود مذکر بی تفاوت به اعتراض یک زن، عین نی خیزران ایستاده بودند: استوار و بی تفاوت و تهی از حس انسانیت.  البته احوال آن زن نسیمی هم ایجاد کرده بود و بعضی از جماعت ذکور ریز ریز می خندیدند.  اندیشیدم اینها که می خندند همان جماعتی هستند که همسر و خواهر و دخترشان به تنهایی اجازه ی یک تردد معمولی در خیابان را ندارد، چون به خیال خودشان می دانند در جامعه چه خبرست.

تاکسی برای مسیر کوتاهی که میخواستم بروم نبود.  به یک تاکسی گفتم کرایه ی میدان نوبنیاد را می دهم ولی سر خیابان جردن پیاده می شوم.  وقتی نشستم توی تاکسی جمله ی آخرشان صحبت از آن زن معترض بود: جامعه خیلی بد شده. پرسیدم چه شده بود؟ جوانی که درست پشت سر راننده نشسته بود گفت.  چند تا جوون به دختر این خانم متلک گفتند و وقتی این خانم اعتراض کرد چند تا فحش رکیک دادند و لگدی به ماشین زدند و رفتند.

گفتم این خانم خیلی اشتباه کردند که خودشون برخورد نکردند.  زنهای ما باید یاد بگیرند که برای دفاع از خودشون منتظر هیچ مردی نباشند اصلا قرار نیست هیچ مردی از هیچ زنی دفاع کند، من اگه جای آن خانم بودم خودم می زدمشان.  جوان گفت اتفاقا قفل فرمان را برداشت که بزند. گفتم همین درسته، مردهای ما آنقدر خسته اند و آنقدر گرفتار که دیگر برای چنین چیزهایی خودشان را درگیر نمی کنند* من اگه بودم می زدمشون حتی اگه کارم به بازداشت کشیده می شد... آقا لطفا سر جردن نگه دارید... کرایه تون تا نوبنیاد چقدر میشه؟

راننده که تا حالا ساکت بود با یک لحنی گفت: هر چی خودتون دلتون می خواد بدین، اصلا کرایه ندین.  با خنده گفتم آقا درسته که اونا رو می زدم ولی تاکسی سوار شدم باید کرایه ش را بدهم.  همان جوان اولی گفت اصلا برای این که دعوا نشه خودم کرایه تون رو میدم شما بفرمایید... به جوان رو کردم -موهای تابدار دم اسبی اش را در همین لحظه دیدم- و  حین این که سیصد تومان بعنوان کرایه به راننده می دادم گفتم اشتباه می کنید آقای راننده هم می دانند وقتی زنها خودشان از خودشان دفاع کنند و مردها خیال نکنند که دیگه مردی نیست که جلویشان بایستد، پروا می کنند از این رفتارها و آنوقت همسر و دختر همین آقای راننده در جامعه ی امن تری زندگی می کنند. آقای راننده سرش را به علامت تایید تکان می داد.

 هنوز از تاکسی پیاده نشده بودم این نشانه ی آخرالزمان بخاطرم آمد که زن و مرد را نمی شود از هم تشخیص داد و اندیشیدم معنایش این ست که دیگر رفتارها و هنجارها به مردانه و زنانه تفکیک نمی شوند و به نام هر جنسیتی سند نمی خورند.  همانطور که پیاده می رفتم سمت خانه اندیشیدم جوان با موهای دم اسبی نشانه ی آخرالزمان نیست، اما زنی که در باور زن بودن ش نمی ماند به سهم زنانه ای که عرف اجتماع ست اکتفا نمی کند و منتظر به رسمیت شناختن از سوی هیچ مردی نیست حتما نشانه ی آخر این زمانه ست. 


*خیلی دلم می خواست بگویم مردان زیر فشار زندگی زاییده اند و اصلا دلشان می خواهد زن باشند به گمان این که دردسر و مسئولیت ش کمتر ست، ولی خب به دوستم قول دادم مودب فکر کنم و مودب حرف بزنم.  ضمنا همان لحظه گیر کرده بودم که ای عجب مردها از نشانه های مرسوم عرف مردانگی برائت گزیده اند و یک زن مثل من معتقد ست از پس همه ی کارهای مردانه غیر از پدر شدن بر می آید.

+  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:32 AM  ؛  کارمن  | 

با دوست عزیزی رفته بودم مراسم تولد پرشین بلاگ.  کلیپ برگزیده ی پرشین بلاگی ها را پخشیدند و بعد از خواننده اش خواستند بیاید روی سن و جایزه اش را بگیرد.  ایشان آمد و گفت:

"خاص بودن خیلی سخته! سعی کردم خاص باشم تا مورد توجه افراد خاص مثل دانشجویان هنرمندان و..."

این یعنی: ایشان خیلی سختشان است که خاص هستند؛

خیلی خاص هستند و این از کسی بر نمی آید چون خیلی سخت است؛

خیلی هستند و این خاص و سخت است؛

ایشان خودشان نیستند و اینهمه سختی را به جان می خرند که شما که دلتان می خواهد متمایز باشید او و تمایزاتش را ارج بنهید...

مجبوری حمال جان؟ مجبوری؟

***

اثرگذاری فرع نامربوط به اصل قضیه (در اصل قضیه) را اسنوبیسم می گویند.  یعنی تمایز قائل بودن برای چیزی به دلیلی که هیچ ارتباطی به آن ندارد. 

اسنوبیدن یعنی به هر قیمتی خودت را متمایز از دیگران بکنی تا احساس خاص بودن ت ارضا شود. عاشق چلو کباب سلطانی هستی ولی گیاهخوار شوی برای این که در اقلیتی متمایز قرار بگیری. کنسرت شجریان بروی خمیازه بکشی ولی از قافله ی دوستاران استاد عقب نباشی.  پای بساط عرق و جواد یساری و باباکرم حال دنیا را بکنی اما در مهمانی خانه ات اتودهای شوپن و راخمانینف بگذاری و شامپاین سرو کنی و والس برقصی تا کم نیاوری.  اسنوبیدن یعنی حالت از نمایشنامه های چخوف بهم بخورد ولی برای جدا نیفتادن از قافله ی فرهنگ و ادبیات جرات ابرازش را نداشته باشی هیچ، تحسین ش هم بکنی.

اسنوبیسم رو اینجا در سایت محمد قائد  خواندم. دیروز عصر و تقریبا یک نفس. البته پیش از اینکه بدانم بدان اسنوبیسم می گویند متوجه این درد مرموز در ذهن خودم شده بودم ولی خواندنش خوشایند بود چون در جاهای دیگری از ذهن و رفتار خودم هم آن را کشف کردم.  

این که چه وقتهایی اسنوب بوده ایم و چگونه اسنوبیده ایم به خودمان ربط دارد.  اما به خودم که گاهی دچار اسنوبیسم حماقت باری می شوم و به شما که یحتمل پس از خواندن آن دچار وجدان درد از کشف اسنوبیدن در خود شده اید بگویم که اسنوبیدن خودم را از همه ی وجوه مذکور در آن یادداشت محترم مفلوک تر و احمقانه تر دیدم و با آن درست مثل درد چاقی خودم که الهی از آن بی نصیب بمانید برخورد کردم: حقیقتی که هست ولی بدان تسلیم نمی شوم، همت کنم آن را از خود می زدایم ولی این خیلی سخت ست و رژیم غذایی می خواهد. در چاقی رژیم غذایی خوراکی و در اسنوبیدن رژیم غذایی تفکر متمایز بودن و عقب نماندن از قافله.

+  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 4:53 PM  ؛  کارمن  | 

 

ما میگیم کی لایق زنده موندنه

.

.

.

 

همینه که هست

+  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:22 AM  ؛  کارمن  | 

 

...

+  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:19 AM  ؛  کارمن  | 

ترم دوم بودیم که یه داستان کوتاه درباره ی مردی که دنبال جای پارک می گشت توی جزوه ی ما بود.  هیچوقت مطلب را نخواندم.  هیچوقت نمی دانم بالاخره "جایی برای پارکیدن" یافت یا نه.

همیشه توی شلوغی تهران وقتی که دنبال یک جای حتی ناهنجار برای پارکیدن می گردم یاد آن داستان کوتاه می افتم که هرگز نخوانده بودمش. جایی برای پارکیدن.

اوضاع می تواند فرق کند.  می تواند تبدیل شود به این که انسان دنبال جایی باشد برای آسودن، جایی که چندی کاری به کارش نداشته باشند.  تکانش ندهند.  جایی برای "بودن" به هر نحو و مدلی که می شود "بود".

من کجا بپارکم خودم را؟

+  شنبه یکم تیر 1387ساعت 9:0 AM  ؛  کارمن  | 

خبــر را لطفا خودتان در خبرنامه دانشگاه امیرکبیر بخوانید.  خلاصه ش این که دختر اخراجی از دانشگاه به معاونت دانشجویی پا نداد هیچ، با همدستی پسران دانشجو سر قرار حضرت آقا با واکمن حاضر شد و پسرهای دانشگاه زنجان سر بزنگاهی که معاونت محترم پیرهنشان را کنده بودند ریختند در دفتر معظم ایشان و فیلمش را گرفتند.

من وقتی این خبر تکراری را شنیدم از یک