دوباره سرودهای انقلابی در سرم غوغا می کنند. سال پنجاه و هفت، کودکی هفت هشت ساله بودم، امروز در حوالی چهل سالگی هم شور و سوز آن سروده ها را تا مغز استخوان حس می کنم و از عمق سینه فریاد.
خوشحالم که بیدارم. بجای همه ی آن هایی که خاموشند و یا خاموش شان کرده اند.
برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه
خوشحالم که بیدارم و در راه. امروز حس می کنم پای بندی به سوگند لاله ی در خون خفته را، یا حتی همدلی همه ی گروه های چپ و راست و مذهبی برای سرنگونی شاهنشاهی را. این بار هم اگر نیاموزیم همراهی و تحمل آرای یکدیگر را و پس از پیروزی به برائت از دیگران اقتناع کنیم، چیزی به تاریخ این مرز و بوم نیفزوده ایم.
همه به پیش
به یک صدا
جاویدان ایران عزیز ما.
برنامه ی همه ی کاندیداها و البته همه ی مناظره ها را مصرانه دنبال می کند. بی بی سی و صدای امریکا را هم هر شب می بیند.
اوایل دلش می خواست کروبی رییس جمهور شود چون برنامه اش رسیدگی به فرهنگ و حقوق زنان بود اما درعین حال به رضایی رای می داد چون برنامه هاش باحال بود. اما این اواخر یکدست سبز شده است.
پدرش نمی خواهد در انتخابات شرکت کند. دیشب که پدرش باز هم گفت من که شرکت نمی کنم اگر هم پای صندوق بروم به رضایی رای می دهم، خیلی جدی گفت ولی بابا من حتما در انتخابات شرکت میکنم و چون سنم نمی رسه رای بدم شما باید به جای من به موسوی رای بدی.
من این نسل را دوست دارم. نسلی که مطیع پیشینیان که نیست هیچ، نه تنها آنان را به خود وا نمی نهد بلکه وادارشان می کند سهم او را بدهند، سهم کسی که هنوز هشت سالی وقت دارد به شرایط رای دادن برسد.
هیچ یک از ما بار اول مان نبود که از نفوذ عمیق کلان زاده های پس از انقلاب در سیستم اقتصادی و نیز حکومتی کشورمان می شنیدیم. آن قدر عمیق و آن قدر کلان که دیگر اقتدار و نفوذ افسانه ای اشرف پهلوی به چشممان نمی آید. اما با توجه به ظرف زمان و مکان، آن چه جناب رئیس جمهور دکتر محمود احمدی نژاد در آن مناظره درباره ی فساد مالی به زعم خویش افشا فرمودند، معرفه ی نکره ای بود که تنها به قصد انگیزش انتفاعی -و بلکه غیر انتفاعی- افکار عمومی به زبان آورده شد.
فرمایش های دولت آبادی به سروش را شنیده اید؟ جوابیه ی مسجع آقای سروش به محمود دولت آبادی رو ملاحظه فرموده اید؟ دعوای دولت آبادی با کیمیایی (اوایل دهه ی شصت) را بخاطر دارید؟ دعوای بین سروش و نصر (سه سال پیش) یادتان هست؟
به سروش و دولت آبادی به یک چشم نگاه می کنم و تفاوتی بین شان نمی بینم. هر دوی این ها همین یک گونه گفتمان را بلدند و برای دعوا هم همیشه پایه اند. فقط تفاوت تصادفی ایکس و ایگرشان آن ها را در دو ناحیه ی مختلف مثلثاتی انداخته است.
اشکالی هم ندارد. عیب از ماست اگر در این هلهله ی وزین طرف یکی را بگیریم. یاد بگیریم هنرمند، متفکر، ورزشکار، نویسنده و خلاصه هر چهره ای را جدای از آثارش بشناسیم و یادمان باشد که هر انسانی مثبت منفی بی نهایت هر فضیلت و رذیلتی را در خود دارد و شخصیت وی از آن جا تعریف می شود که در چه موقعیتی کدام قسمت از این ملغمه ی شگرف را تا چه حدی می تواند مهار کند.
************************
پی نوشت:
یادداشت هوشنگ اسدی خطاب به سروش
گویند زمانی که منصور حلاج را دار زدند مردم بر جنازه او سنگ بسیار میزدند. شبلی نیز به خاطر دور نماندن از قافله مردم تکه گلی کوچک به منصور زد. از جنازه منصور آهی برخاست بلند. گفتند: این چه سر است؟ از این همه سنگ هیچ نگفتی. از گلی اندک آه کردنت چیست؟ گفت: آنها که نمی دانند معذورند. از شبلی عجبم آمد که میداند من کیستم. نمی باید می انداخت و انداخت. رابعه از آنجا عبور میکرد چون یار دیرین خود بر سر دار دید سخت گریست و گفت: محکمتر زنید این حلاج رعنا را که دیگر اسرار عرش ما فاش نکند و آخرین سخن حسین بن منصور این بود: آنانکه از مؤمنان بودند و بر گفتار من ایمان آوردند رستگار میشوند. پس به خاطر این سخن زبان او ببریدند و هنگام نماز شام سر از تن او جدا کردند در هنگام سر بریدن تبسمی کرد و جان بداد. مردمان خروش و شیون کردند. آن هنگام از یک یک اندام منصور آواز می آمد "انا الحق " و در وقت سر بریدنش هر قطره خونی که بر زمین میافتاد نقش الله ظاهر می گشت. بایزید گفت: چون او را دار زدند. دنیا بر من تنگ آمد. برای دلداری خویش شب تا سحر زیر جنازه بر دار آویخته اش نماز کردم. چون سحر شد و هنگام نماز صبح، هاتفی از آسمان ندا داد که ای بایزید از خود چه میپرسی؟ پاسخ دادم: چرا با او چنین کردی؟ باز ندا آمد: او را سری از اسرار خود بازگو کردیم تاب نیاورد و فاش ساخت. پس سزای کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد.
***
گریزی از سنگ و تازیانه و ملامت نیست، نه فقط سرّ حق با نامحرمان، که سرّ عشق را به معشوق ناپخته و سرّ دوستی با رفیق بی خبر بگویی، جز سنگ نمی خوری.
بر دل رواست رنجیدن از یاران؛ روی گرداندن از طریقت عاشقی و شور مهرورزی و ارادتِ دوستی اما، عین کفر است. گنجاندن دریای دوستی در کاسه ی کسان، جفاست بر دریا. بی خردی است اگر بیش از آسمانِ کاسه ی دوست برایش ستاره بخواهیم.
سِر نگه دار جان خواهر! وگرنه پنبه ات را می زنند و رسوا می شوی. منصور باش و حلاج اسرار مشو. بر ایمان خود باش. راه خود برو و از همراه بگذر.
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافــری ست رنجـــــیدن
کبری نجار آزاد شد.
مطلبی که می خوانید، به قلم آسیه امینی در روزآنلاین آمده است. چون دسترسی به بلاگ خودش و سایت روز امکان پذیر!! نمی باشند، مطلب عینا در اینجا آمده است:
***
آسيه اميني
Asieh.amini@gmail.com
"سنگسار، در ايران اجرا نمي شود." اين سخني است كه از مديران اجرايي كشور بسيار شنيده ايم. جدا از اينكه نقض اين ادعا دستكم در دو مورد در ارديبهشت ماه سال گذشته در شهر مشهد رخ داده است، اينك نيز هستند افرادي كه در زندانهاي ما با حكم رجم در دست، هر شب زير آسماني "سنگ"ين مي خوابند. "كبرا نجار"، يكي از ايشان است.
"فکر مي کني سخت نيست براي يه دختر که بشينه روبروي يه غريبه و بگه وقتي پدرم مرد، دلم خنک شد، خيالم راحت شد. گفتم حالا ديگه مي تونيم زندگي کنيم. مثل همه. حالا ديگه نه کتکي در کاره نه غم بزرگ مادرمون. گفتم تموم شد ديگه... چه مي دونستم که اين تازه اولشه...."
اشک، گونه اش را خيس کرده. کم نگاهم مي کند. آرام است و سعي مي کند با منطق به من ثابت کند که همه حرفهاي غير قابل باوري که مي شنوم، تنها بخشي از زندگي زخم خورده اوست. هيرو اميني دختر 26 ساله اي است که مادرش اين روزها در دو قدمي حکم سنگسار قرار دارد.
پرونده شماره 83/4/11170در کميسيون عفو و بخشودگي قوه قضائيه براي سومين بار توبه نامه کبرا نجار محکوم به حد رجم را نپذيرفت تا اين زن و چهار فرزندش هرشب خواب را زير آسمان پر سنگ به صبح برند.
آنچه مي خوانيد گفت و گويي است با هيرو فرزند بزرگتر کبرا از آنچه بر او و خانواده اش گذشته است. اين گفت وگو براي دختري که غرورش را از لابلاي سنگ و سنگلاخ بيرون کشيده، گفت وگوي سختي بود. بنابراين هرجا که ديدم مکث او طولاني است، ساکت ماندم تا خود بگويد.
تعريف مي کني؟ يا من بپرسم؟
تعريفي در کار نيست! از وقتي که کودکي ام را به ياد مي آورم پدري را به ياد مي آورم که مصرف کننده بود. چهار خواهر و برادريم. دو دختر و دو پسر. اول منم. سيروان يک سال از من کوچکتر است (25ساله). سمکو 24 ساله است و مريم 19 ساله.
پدر چه مصرف مي کرد؟
هروئين، ترياک.
مادرت؟
اوايل از روابط او و پدرم سر در نمي آورديم. بچه بوديم ديگر. حاليمان نبود که چه اتفاقي دارد مي افتد. تنها چيزي که مي فهميديم اين بود که وقتي پدرم عصباني مي شود، مادرم را و همه ما را کتک مي زند. مي ديديم که پدرم دائم مرداني را به خانه مي آورد، ولي به ما مي گفتند که اينها رفقاي اويند. رفقاي هر شبه! از مناسباتشان سر در نمي آورديم. بعد كه من بزرگتر شدم مادرم خودش به من گفت.
حبيب هم يکي از آنها بود؟
بله. او را هم پدرم آورده بود. اول مثل همه مردان ديگر بود. بعد وقتي داستان مادرم را ديد و از خودش شنيد که پدرم او را مجبور به تن فروشي مي کند، فکر مي کنم بيشتر از روي دلسوزي بود تا هرچيز ديگر که به مادرم قول داد که او را از اين وضعيت نجات بدهد. اما... چه مي دانم ! حتما حسي هم داشت ديگر. وگرنه چه كسي حاضر است به چنين زني با چهار بچه كمك كند؟!
مادرت آن زمان چند سال داشت؟
33 سال.
و حبيب؟
24 سال.
با شما مهربان بود؟
بله، خيلي. با همه مان و با مادرم. ما طعم مهرباني را از او چشيديم. من خجالت مي کشم که دارم از پدر مرده ام اين طور حرف مي زنم ولي واقعيت دارد. آن زمان پدرم به خاطر درگيري با صاحبخانه محکوم به 6 ماه زندان شد. وقتي او رفت زندان. حبيب نگذاشت ديگر مردان به خانه ما بيايند. واقعا با اينکه سن زيادي نداشت ولي براي ما پدري مي کرد. درست است که او قاتل پدرم است ولي آدم بايد راست بگويد. او هم مي توانست مثل ديگران بيايد و برود و به روي خودش نياورد که در اين خانه چه مي گذرد. مثل همه مردان ديگري که پدرم خرج زندگي و اعتيادش را از آنها در مي آورد. البته مطمئنم که پدرم يک بيمار رواني بود وگرنه مگر ممکن است؟ کدام مردي با زنش چنين مي کند؟
وقتي پدرت از زندان برگشت چه شد؟
بسيار بدتر از قبل شد. من ديگر بزرگتر شده بودم و مادرم به من گفته بود که چه اتفاقي در خانه ما مي افتد. درمانده بود و من تنها پناهش بودم.
پدرت مي دانست؟
نه! ( با تاکيد مي گويد) او اصلا نمي خواست ما بدانيم. با همه بي اخلاقي و بيماري که داشت برايش مهم بود که ما نفهميم. خيلي مهم بود. بداخلاقي مي کرد با ما. کتکمان مي زد و کتک زدن ابزاري بود براي رام کردن مادرم.
چرا مادرت از پدر جدا نشد؟
شد. ما بچه ها هم بارها به او گفته بوديم که از پدرمان جدا شود. بعد از تولد سمکو، از پدرم جدا شد. ولي ما بچه ها تقسيم شده بوديم. مادرم تازه متوجه شد که چه اشتباهي کرده. من پيش پدرم مانده بودم و مادرم دائم نگران بود که نکند زندگي او براي من تکرار شود. بازگشتش به خانه براي همين بود. براي من مي ترسيد در خانه ما هميشه بروي غريبه ها باز بود.
آيا اين خطر وجود داشت؟
پدرم هرگز با ما (فرزندانش) چنين نکرد. ولي خب شايد يک دليلش اين بود که مادرم هميشه سپر بلا بود. به هر حال او معتاد بود و هميشه وقتي نيازش زياد مي شد. هم اخلاقش بد مي شد و هم نمي فهميد که چه مي کند.
ازدواج پدر و مادرت اجباري بود؟
آنها هفت سال هم را مي خواستند. خانواده هايشان موافق نبودند. ولي ازدواج کردند. پدرم خان زاده بود و خانواده اش مادرم را رعيت مي دانستند. براي همين هم مادرم هرگز از پشتيباني خانواده همسرش برخوردار نبود.
مگر آنها مي دانستند؟
بله مادرم به عمه هام گفته بود که پدرم با او چه مي کند، ولي آنها باور نکرده بودند و او را رانده بودند. راستش پدرم هميشه جلوي ديگران نقش بازي مي کرد. هرکس از بيرون آنها را مي ديد. فکر مي کرد پدرم عاشق مادرم است! چه رسد به اينکه باور کند که او، مادرم را و ما را دائم تحت فشارهاي شديد رواني و جسمي قرار مي دهد. خانه ما هميشه جهنم بود. جهنم. خيلي بد است؟ خيلي بد که بگويم آرزوي مرگش را داشتيم؟...
نم نم اشک هيرو، هق هقي مي شود و ما (من و وکيلش) در سکوت نگاهش مي کنيم. چه مي توانيم گفتن؟
و ادامه مي دهد:
يک بار به حدي ما رازد که سيروان رفت و مامور آورد. خواستند او را ببرند که آمد به اتاق ما و شروع کرد به خواهش کردن از ما. مادرم ترسيد که اگر رضايت ندهيم، بعدش ما را بکشد. او هم گفت که رضايت بدهيم و داديم.
از روز حادثه مي گويي؟
من آن روزها کلا سعي مي کردم فکرم را از خانه بيرون ببرم. با عده اي از دوستانم برنامه حافظ خواني داشتيم. هميشه عاشق ادبيات بودم. من هرگز به دوستانم نگفته بودم که پدرم بيکارو معتاد است و مادرم....
گفته بودم هر دوشان در شرکتي کار مي کنند. آن روز هم با دوستانم حافظ خواني داشتم. وقتي به خانه آمدم، مادرم آمد پيشم و گفت که ما تصميم گرفته ايم کار را تمام کنيم. نگاهش کردم و گفتم: هميشه همين را مي گويي و هرگز جرات آن را نداري!
گفت: نه. ديگر تمامش مي کنيم.
او و حبيب تصميم گرفته بودند کار پدرم را يک سره کنند.
ناراحت نشدي؟
[تامل مي کند و با آرامي و اطمينان سر تکان مي دهد]
نه! من ديگر مي فهميدم. مي دانستم. همه چيز را مي دانستم. مي خواستم تمام شود. شر همه اين ماجراها تمام شود. مردان مادرم را پدر خودش انتخاب مي کرد.... خودش آنها را مي آورد به خانه..... بايد تمام مي شد... هر زن ديگري هم بود مثل مادرم رفتار مي کرد. فرقي نمي کرد او از حبيب خواسته يا کسي ديگر. اما متاسفم که درباره پدرم بگويم که حتا متاسف نشدم!
...
غروب مادر از ديوار خانه چوبي پرت کرد به کوچه. بعد با پدرم رفت بيرون. اين کار هميشگي آنها بود. گفتم که پدرم مي رفت بيرون با مادرم و آنها را انتخاب مي کرد. کمي طول کشيد. وقتي برگشت پيشاني اش خوني بود. بعد حبيب آمد. لباسهايش خوني بود. مادرم آنها را شست. تا صبح همه بيدار بوديم.
گريه نمي کرديد؟
نه، فقط مريم گريه مي کرد، چون ترسيده بود.حبيب صبح خيلي زود رفت. مادرم به من گفت : برو مدرسه! و خودش و برادرم رفتند که به پليس خبر بدهند که پدرم شب به خانه نيامده.
رنگ به صورت نداشتم و نمي توانستم حتا روي پايم بايستم. ولي رفتم. در راه مدرسه. يکي از دوستانم را ديدم. گفت : هيرو، شنيده اي يک مرد کرد را ديشب کشته و در خرابه ها انداخته اند؟
سرم گيج رفت. برگشتم خانه.
در کدام شهر بوديد آن موقع؟
تبريز.
فاميل جمع شدند. همه مي پرسيدند که چه شده. من بيهوش و بي بنيه بودم. رمق نداشتم اما ناراحت نبودم. فکر مي کردم همه چيز بعد از يک هفته درست مي شود. احساس مي کردم ديگر راحت شده ايم...
فاميل پدرم که از همان اول از مادرم دل خوشي نداشتند، به او مظنون بودند.
آگاهي دائم از مادرم پرس و جو مي کرد. روز سوم مادرم را بردند. فاميل پدرم هم جنازه او را بردند و تمام.
يعني چه تمام؟
يعني که مادرم اعتراف کرد. با اعتراف او حبيب را گرفتند. از اين طرف مادر مادرم چهار ماه با ما زندگي کرد. بعد عمويم آمد و سمکو و مريم را از ما جدا کرد و برد. پخش شديم و هرکداممان افتاديم يک گوشه ايران.
مادرت به چه محکوم شد؟
5 سال به خاطر معاونت در قتل، سه سال به خاطر اخفاي جرم، و سنگسار به خاطر زناي محصنه. ولي او توبه کرد. سه بار توبه نامه نوشت. و سه سال است که محکوميتش تمام شده. يازده سال. به خاطر چه جرمي؟ اين که تنها راه فرارش از زندگي وحشتناکي که داشت کشتن پدرم بود؟ اينکه آن قدر فريبکاري بلد نبود که واقعيت را نگويد؟
شما رضايت داديد؟
در همان اولين دادگاه ما چهار نفر نوشتيم و شهادت داديم که مادرمان قرباني بود و نوشتيم که پدرمان چه رفتاري با او داشت و رضايت داديم. ( دو نفري که سن قانوني داشتيم)
حبيب چه حکمي گرفت؟
او به قصاص محکوم شده بود و چهار سال زندان بابت حمل ترياک. ولي سال 84 توانست رضايت عمويم را جلب کند و آزاد شود.
چطور؟ مگر عمو ولي دم بود؟
نه. وکالت داشت از مادر بزرگم که حبيب را اعدام کند. ولي او ديه گرفت و رضايت داد.
چقدر؟
ظاهرا 75 ميليون. ولي محضري، نه رسمي. چون مادر بزرگم راضي نبود و ما هم که نمي دانستيم.
حرف ديگري هم داري هيرو؟ من چيز ديگري براي پرسيدن ندارم!
نگاهم مي کنو و نگاهش سنگين است. به ديوار چشم مي دوزد.
يازده سال مادرم در زندان است. يازده سال. از 33 سالگي تا 44 سالگي. چرا؟ چه بايد مي کرد؟ ادامه مي داد؟! نمي داد؟ ! چه مي کرد؟ چه تضميني وجود داشت حال و روز من و خواهرم مثل او نشود؟ او که مرد پدرم بود. کدام دختر دلش مي آيد بد پدرش را بگويد؟ اما هر وقت که فکر مي کنم به گذشته... مادرم هيچ راه ديگري نداشت!
مريم کيان ارثي، وکيل کبرا نجار، در نامه اي که به رياست قوه قضائيه درباره موکلش نوشته، ضمن بيان آنچه در زندگي اين زن رخ داده، آورده است: "دردناک اينکه همسر اين زن، افرادي را که مي بايست با او همبستر شوند، انتخاب مي نموده تا آنجا که خود نيز شاهد اين صحنه مي بوده و حتا اگر موکلم خلاف ميل همسرش رفتار مي کرد، مورد آزار و اذيت قرار مي گرفت و در صورت هرگونه مقاومتي، آزارها و ضرب و شتم، متوجه فرزندانش که در آن زمان خردسال بودند، مي شد. اکنون مدت سه سال است که مدت حبس ايشان به پايان رسيده است و کماکان جهت اجراي حکم سنگسار، زنداني است. توبه موکلم سه بار با پرونده اش به کميسيون عفو و بخشودگي ارسال و متاسفانه براي بار سوم نيز، تقاضاي عفو رد شده است. حال رياست محترم قوه قضائيه، جنابعالي که در راستاي اجراي حق و عدالت گام بر مي داريد، آيا عادلانه است مادري که ترس از آسيب رسيدن به فرزندانش موجب مي شود که با اجبار و شکنجه اقدام به تن فروشي کند، اينک 11 سال از ديدار فرزندانش محروم شود؟ بنابراين خواهشمندم دستوري اتخاذ فرماييد تا با مطالعه پرونده و ملاحظه محتويات و مدارک وامعان نظر به نحوه ارتکاب جرم، مورد عفو و بخشش واقع شود و به کابوسهاي زني که 11 سال است هر روز به استقبال مرگ مي رود، پايان داده شود."
پرونده کبرا نجار با وجود توبه ناه و با وجود درخواستهاي مکرر وکيلش و پي گيري هاي فرزندانش، در مرحله اجراي احکام، منتظر يک دستور نهايي است. دستوري که هنوز کسي از محتواي آن با خبر نيست.
پایان خبر
***
خوب ست که تولید مثل انسان، قانونی صرفا فیزیولوژیک است و بس.
خوب ست که مثلا ثمره ی این پیوندها لزوما دیو و دد نمی شوند و از طرفی ثمره ی پیوندهای کاملا شرعی، انسان تحویل جامعه نمی دهد.
این بسی خوب است.
تولد این چهار فرزند، صرفا در خانه ی آن زن و مرد رخ داده است و دیگر هیچ. با این همه، حق فرزندان در این صورت خاص از زندگی!!! چه بود؟ منظورم این است که به چه رضایت دادند؟ تن فروشی مادر؟ یک نفر در یک جمله ی ساده این را به من بفهماند. من چه را باید بر مادرم ببخشم وقتی پدرم سالها او را وادار به تن فروشی می کرده؟ چرا مادر نباید ببخشد مرا که وجودم، وجود احتمالا تصادفی من در صحنه ی سرنوشتش، وی را به بیگاری جنسی کشانده است؟ حق مادر کجاست؟ چیست؟ وعده ی کلید نقره ای زیر پایش کفایت می کند؟
عموی محترم که بچه های کوچکتر را برده ای تا مادر را بچزانی، آن همه سال می دانستی برادر چه تجارتی با "منزل" خود می کند؟ نمی دانستی حالا این جا چه کاره ای؟ می دانستی؟ هزار ماشاءا...
این میان، همسر کبری از شرع مقدس هیچ حقی به گردن نداشت؟ وجود کبری روی خاک چه حقی از اجتماع ضایع می کند؟ این میان حق انسان کجاست؟ انسان کیست؟ حدود انسانیت از کجا تا به کجاست؟
خانم نجار شما به توبه از چه گناهی مجاب شدی؟ توبه از آن همه سال بیگاری جنسی یا دست آویختن به مهر آن جوان؟
اعضای محترم کمیسیون عفو و بخشودگی، وقتی توبه ها را نمی پذیرفتید، مطمئن بودید که حیات کبری موجب وهن اخلاق و شرع مقدس است؟
شارع محترم که سنگسار کردن کبرا را حق دین و جامعه دانستی، چرا نمی دانستی که کبری نمی داند با آن زندگی و آن مرد چه کند و چگونه بچه ها را از آن خانه نجات دهد؟ چرا دختران کبری بعد از طلاق او، در حضانت پدر ماندند؟ چون خرج شان را می داد؟ واقع بین که باشیم اهل خانه همه در نفقه ی کبری بودند و از تن کبری ارتزاق می کردند.
راستی کسی می داند اگر مردی با زن و یا فرزندانش معامله ی جنسی راه انداخت کیفر می شود یا نه؟ بشود، چه کیفری می شود؟ نصف دیه ی مرد کامل؟ دیه ی کتک خوردن هر روزه ی مادر و بچه ها در حضور یکدیگر چند است؟ هر روز باید چقدر سرخ بشوند تا دیه به جان شان تعلق بگیرد؟ دیه ی اخلاق لجن مال شده چند شتر است؟
ای حقیقت رنجور، ای نیکی پالوده به تعاریف نیک و بد، ای پاکدامنی شسته-رفته و به ارث رسیده از روزگاران بی رسانه و روزنامه، تلخ است اما جای خوشوقتی ش باقی است که در این روزگار نه چندان غریب پست مدرن، زنــــــــــــــــــــا به این سادگی ها اتفاق نمی افتد، شما بخوانید باور نمی شود.
زنگ زده بودم از فریبا، دوست و همکارم، نحوه ی تفت دادن سبزی قورمه را یاد بگیرم. هانیه که دست بر قضا دختر فریبا هم هست، گوشی رو برداشت و گفت مامان خونه نیست. ما هم که هرگز ناامیدی در کارمون نیست از خود هانیه پرسیدیم که اطلاعات آشپزی ش در حد خودمونه. هانی جون سبزی قورمه سبزی رو چه جوری سرخ می کنن؟
هانی مطابق انتظار همون اول آب پاکی رو ریخت رو دستمون. من که می دونی از این کارا نکردم تا حال ولی می دونم مامان یه مدت زیادی سبزی رو بدون روغن توی ظرف دربسته تفت میده. گفتم پس شعله ش باید کم باشه. گفت آره، آب سبزی که کاملا تبخیر شد تازه روغن می ریزه و سبزی رو حسابی سرخ می کنه.
گفتم هانی جون دقت کردی ما در غذای اصیل ایرانی قورمه سبزی اول به زور آب سبزی رو ازش می گیریم بعد توی روغن سرخ سرخش می کنیم تا سبزی به سیاهی بزنه اونوقت تازه توش آب می ریزیم و شعله رو کم می کنیم که اونقدر سبزی توش بجوشه تا آب خورش کاملا از دست بره و جابیفته؟
این سیستم ایرانی لذت بردنه. برای رسوندن یه چیزی به حد سلیقه ی خودمون اونقدر روش فعل و انفعالات انجام می دیم که از ماهیت اصلی ش هیچی نمی مونه، اما حاضر نیستیم به سلیقه ی خودمون رویژن بزنیم، درست همون کاری که با مشروطیت، جمهوریت، روشنفکری، مدرنیته و... کردیم.
پای سینک ظرفشویی مردد بودم به دور ریختن باقی مانده ی غذایی که دیشب یادم رفته بود توی یخچال بگذارم و اتفاقا بوی خرابی هم نمی داد. اما بالاخره ظرف را یک بری کردم و... در همان حال به سوراخهای مجرای سینک نظر دوختم و اندیشیدم به حال مجرایی که به فاضلاب ختم می شود چه تفاوتی دارد که آب زعفران اعلا به حلق ش بریزی یا ته مانده ی چای.
وقتی به کسی خوبی می کنی که فیلتر قدرشناسی ندارد، گویی گلی به جمال سوراخ سینک ظرفشویی زده ای.
البته که هر انسانی مرکز جهان است اما بعضی ها چنان به خود ختم شده اند که در مرکز دنیا فرو رفته اند.
راستی، نوروزتان مبارک
دیشب خوابم نمی بُرد. تا یکربع به سه صبح فیلم می دیدم و طبق معمول تا انتهای تیتراژ... دیشب تیتراژ تمام نشد. توی لیست تشکرها اسم تو هم بود. اسم تو هنوز حال مرا دگرگون می کند. عاشقت هستم هنوز؟
من و تو هرگز یکدیگر را ندیده ایم. من و تو در قالب های واقعی مان برای هم وجود نداریم. گر چه هنوز از خواندن نوشته هایت لذت می برم، هنوز خوشحال می شوم که می نویسی، هنوز حالم دگرگون می شود. عاشقت هستم هنوز؟
آقای سردبیر، چندسال می گذرد از آن جنون رعد آسا؟ جنونی که مثل رعد کوتاه بود ولی همان غرش اش دیواره ی حریم من و تو را فروریخت. می شناختمت. هنوز هم از پس نوشته هایت پیدایی. بی حوصلگی، شرارت و تفرعن ت هم پیداست. گه این و گه آن.
من و تو سر آن مجله که سردبیرش بودی به هم برخوردیم. می خواندمت و می دانستم که نوشته های من هم به درد نشریه تان می خورد. نمی خورد؟ تو را که شیدا کرد آقای سردبیر. من که عاشقانه بارانت نکرده بودم. دلم می خواست خوانده شوم و از ایمیل سوم به بعد را که تحلیل و تفسیر قضایای روز بود تنها به همین نیت فرستادم تا بیاموزی ام که چگونه می توان در مطبوعات نوشت. تو شیدا شدی اما. هرچند روزی که نخستین ایمیل را زدم هرگز نمی دانستم شاخ به شاخ به هم اصابت می کنیم. هنوز خاطرات آن اصابت دگرگونم می کند. عاشقت هستم هنوز؟
به تو نزدیک بودم. طبقات جانت را می شناختم. با بن بست های ذهنت آشنا بودم اما آنچه از تو درنوردیدم جان تو بود. یادت هست "همروح" خود می خواندمت؟ اشتباه می کردم. جان تو زیبایی ها را می شناخت که دیوانه ام شدی. دیوانه ی زنی شدی که هنوز که هنوز است چهره اش را ندیده ای و هرگز از تو دلبری نکرد؛
مگر به اندیشه ی ناب.
چرا من به تو دل باخته بودم؟ بسیار به این اندیشیده ام سردبیر گرامی:
رسانه. فضای رسانه بود که مرا به تو نزدیک کرد. تو رابط من و رسانه نبودی حتی، تنها جزیی از آن بودی که به نیکویی سر جای خود نشسته بود. آن مجله ی محبوب وسیله نبود، فضا بود، فضایی که در زندگی ملال آور خود گم کرده بودم ش و همراهی رسانه ای به نام "هفته نامه ی بامداد" که تو سردبیرش بودی مرا از خود تخریبی که دچارش بودم رهانید. به خود آورد.
حالم دگرگون آن بیداری شورانگیز از پس بوسه ی تصادفی شاهزاده ای ست که طلسم مرگ-خواب را شکست. عشق که بستر ماندن نیست، مرکب رفتن است، بهانه ی نماندن در خویش است، معشوق اگر یار باشد همراه می شود وگرنه تنها می روی. یکه و عاشق می پویی. نام تو و خاطره ی تو هنوز برایم هیجان انگیز است. مثل از خواب برخاستن سفید برفی. مثل تولدی دوباره.
آقای سردبیر؛
آن انسان نخستین هم که روزی به قصد شکار یا کشتن مار -به هر روایت- سنگی پرت کرد و جرقه ای برخاست و نخستین شعله متولد شد، مخترع و مکتشف فروتن آتش نبود، مرهون او نیست آتش ظهورش را، هرچند چخماق آوازه اش را ممنون و مدیون او باشد که هست، اما من آن ی نبودم که آتش بگیرد و یا آتش بزند و تا ابد صرف کند فعل سوختن را در مضارع و بعید و مستقبل، جبرئیل ملعون من.
اسفند ۸۷
* خوشحالم که بالاخره بانوی قصه ی آقای سردبیر از من خواست حرفهایش را اینجا بازگو کنم. شاید او این نامه را به سردبیر میل نکند. من هم از او چنین انتظاری ندارم.
به هر روی این بود احوال بانویی که آقای سردبیر را پس از چهل سال خوش خوشان به جنون عشق کشاند.
چندی پیش مطلبی درباره ی تشریح بیولوژیک عشق خواندم. مرکزی عصبی در بینی هست که تحت شرایطی تحریک می شود و ترشح هورمون دوپامین را تشدید می کند. حالی پدید می آید که بدان عاشقی گویند. کمی زور دارد که آنهمه بی تابی و بی خوابی منتسب باشد به تنشن ی عصبی در بینی و افزایش ترشح چند میلی میکرونی یک هورمون چرب. اما برای عاشق چه فرقی دارد؟
هیچ بعید نیست خدا، عشق و ایثار هم مولود نابهنجاری ای از نوع هورمونی باشند. معنویت و عشق نشات گرفته از فعل و انفعالات منجر به اسکیزوفرنیک، نجابت محصول کمبود هورمونهای جنسی؛ بخشش و گذشت نقص در ترشح آدرنالین و ریاضت بعلت کم کاری تیرویید. سخت است زیستن در دنیایی که معشوق ش دماغ را تحریک می کند و قدیسانش به سردی جنسی مبتلایند. هولناک ست فروریختن همه ی باورهایی که به قداست، و به نیک و بد داریم. اما مگر برای مبتلایان تفاوتی دارد؟
خلقتی که از سر نقص هورمونی شیدا می شود زیباست. زیبایی مدیون تعادل نیست. تعادلی که در ما شوری برنینگیزد زیبا نیست، همانطور که یک خط راست وسط کاغذ سپید A4 شورانگیز نیست. شور محصول ترشح آدرنالین و دوپامین و... در بدن است و حتی این دلیل هم تحسین زیبایی را مخدوش نمی کند. ادراک آدمی ست که با پس و پیش شدن میلی میکرونی اندازه ی هورمون ها، در پس نقصانی که در روال عادی و متوازن بدن به وجد می آید، افسرده می شود، عاشق می شود و تنفر یا لذت را تجربه می کند.
عشق، ایثار، معنویت و زیبایی نقصان اند. از نقصان های نیکوی خلقت.
| خاخامهای یهودی ناهار اجلاس تهران را نخوردند! | |||
|
منبع: نخستین نیوز | |||
- حتی اون مرد مدرن هم به این راحتیا جاشو تنگ نمی کنه که زن پیشرفت کنه. بیخود نبود دکتر فلانی که جوونیه تحصیل کرده ی فرنگ و فمینیست هم هست می گفت من خیلی زن مدرن رو تحسین می کنم ولی نه برای توی خونه م.
- بیتا جون ایشون هم مثل بقیه ی مردای ایرانی خونه رو مستراح اختصاصی عواطف شون قلمداد می کنن که توش میشه بی هیچ دغدعه ی فرهنگی ای همه ی وجودشونو بالا بیارن.
حین تماشای ایمیلی حاوی چند عکس ا.ر.و.تیک که درست قبل از آن ایمیلی خوانده بودم با مضمون "۱۰ اندیشه که دنیا را تکان دادند"، از خود پرسیدم آیا اندیشه، سرآغاز آنتروپی* نظام تولید مثل نوع بشر نبود؟
شنیده ایم که فکر کردن سخت ترین کار دنیاست. آیا انسان در همدستی با بی نظمی خلقت انسانی ش در اقدامی نا به خویش اندیشیدن آغازید و به چیزی بجز تولید مثل مشغول شد که آنتی تز قوی ترین غریزه ی بشری باشد؟ آیا شهوت و اندیشه مثل نور و تاریکی در امتداد هم، متضاد هم و لازم و ملزوم هم اند؟
همینقدر می دانم که هروقت اندیشه بهم بریزد و خلاصه کم بیاورد، درونمان از یکه تازی شهوت به آشوب کشانده می شود.
اندیشه کی آغاز شد؟ شهوت چیست و حاصل اعمال قدرت چه نظامی است؟ چرا اینقدر قوی است؟ آیا ما انسانها موجوداتی همچون جلبک با قابلیت بالقوه ی تولید مثل نیستیم که ناخلف از آب درآمده و بجای تکرار تولید خویشتن به چرایی و چیستی و کیستی افتاده است؟
آیا همه ی خلقت از آنتروپی یک تک سلولی نظام مند که یاغی شده بود آغاز نشده است؟
متقاعد کردن دیگران کار خنده داریه. در واقع این خوی سلطه گر انسانه که ارضا میشه از اثبات حقانیت.
خیلی از دست خودم عصبانی میشم وقتی به خودم میام و می بینم دارم یکی رو متقاعد می کنم. تفکر هر کس نشات گرفته از خاطرات و ضد خاطرات، تجربیات و ضد تجربه، آموخته ها و ضد آموخته های اوست و نه کس دیگر. یک وقتهایی هم که تفکرمان با کسی همدل و همسو می شود، از سر تشابهات ست و اگر پوپری نگاه کنیم، تشابهاتی که تناقضات شان هنوز در نیامده است.
***
این کامنت من بود در حاشیه ی پست اخیر کرکس پیر
کامنتدونی ش گیج می زد، منم بی کم و بیش یه پست ازش ساختم.
نوجوان که بودم همه ی حسرتم این بود که یک روز می میرم و ته پیشرفتهای علمی را نمی بینم. همان وقتها تکنولوژی فریز کردن انسانها در امریکا راه افتاده بود، چه حسرتی داشتم که فریز شوم و دویست سال دیگر به دنیا بازگردم.
جوان که شدم، آرزو داشتم مترجم همزمان پنج زبان زنده ی دنیا بشوم، و همه ی رمانهای ناخوانده را بخوانم و فیلمها و کنسرتهای نادیده را ببینم. دکترای ایران شناسی و روانشناسی بگیرم و با یک کوله پشتی همه ی دنیا را سیاحت کنم.
فروردین که بیاید سی و هشت سالم تمام می شود، دیگر حسرت به چشم دیدن انتهای تکنولوژی را ندارم و می دانم اگر اوقاتم را به بطالت نگذرانم می توانم زبانهای دیگری بیاموزم و ادامه تحصیل هم بدهم و کتابهای فراوان بخوانم و فیلمهای رنگ و وارنگ ببینم. هنوز هم دلم می خواهد پولدار بودم، اما حتی حسرت این را هم ندارم.
جوان تر که بودم دلم می خواست می دویدم که از دنیا عقب نمانم، الان فقط می خواهم خویشتن م جا نماند و در تلاطم زندگی از من جدا نشود. در آستانه ی چهل سالگی آرزوهایم دست از دامان محال کشیده اند و دلم دیگر به هیچ معجزه ای خوش نمی شود.
حال دیگر عطش ندارم منتهای یک پدیده را ببینم یا تمامی خواسته هایم را تجربه کنم. بزرگ شده ام و می دانم که یک نقطه ام و به تعریف ریاضی کلاس دوم دبستان، از یک نقطه بی نهایت خط عبور می کند -خط که ابتدا و انتها ندارد- و من خیلی اگر هوشیار باشم می دانم که نقطه ی تلاقی مثبت-منفی بی نهایتِ بی نهایت مفهوم و پدیده ام.
برایم سی و هشت سال طول کشید تا مطمئن شوم زندگی را به هر شیوه ای که بگذرانی و به هر نوبل و اسکار و جام ی که دست پیدا کنی، تنها وقتی سهم خودت به خودت را ادا کرده ای که دو دوستت می دارم راستین و بی غش را تجربه کرده باشی:
به کسی - به خاطر خود خودش- گفته باشی عاشقتم
کسی به تو -به خاط خود خودت- گفته باشد عاشقتم
حتی اگر این دو کس، یک تن نباشند.
|
| |||
|
| |||
|
زيارت حرم امام رضا(ع) از راه دور | |||
|
منبع: سایت نخستین نیوز تاریخ انتشار : چهارشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۷
***** خدایا خودتو نجات بده | |||
شاید همه ی ما لااقل یک باری در لجن افتاده ایم و به هر زحمتی که بوده از آن در آمده ایم و خود را تکانده ایم. پروایی ندارم که بگویم من هم در لجن افتاده ام، اما برخاسته ام. در لجن ماندن کار هر کس نیست، هنر هم نیست. به لجن باختن هم. رسم لجن اما به زاری افتادن از شرمندگی ست و نا امیدی از بازگشت. به رسم لجن در نیامدن هم کار هر کس نیست.
انسان و خوب و بدهایش.
پاکی انسان الزاما از پاکی ذاتی نیست، شاید از بی عرضگی یا تقدیری است که جایی به صبوری به کمین ش نشسته است. یکی از زیبایی ها همین است که به لجن نبازیم حتی اگر بوی آن تمام عمر همراهمان بماند و همین است که رسم لجن را درهم می شکند به نام نامی پاکی.
آدمای اطراف من دو دسته ن همه ش:
مردانی که چیزی جز حقوق خود را نمی شناسند؛
زنانی که چیزی جز وظایف خود را نیاموخته اند؛
خوش به سعادت شما
ذهن مانند کشی جادویی است که می تواند بدون پاره شدن تا لایتناهی کشیده شود.
پاراماهانتسا یوگاناندا
من به ضریب الاستیک لایتناهی این کش ایمان دارم. تو فیزیک بهش میگفتیم k. اما بستگی به شرایط محیطی، کش جادوییِ ذهن ما رو تا لایتناهی هر چیزی می بره. چه سقوط در یه سیاهچال یا صعود به اند آسمان. بیتا هر وقت که خیلی دیگه سقف آسمونو می شکافونم بهم میگه: پاهات رو بذار رو زمین. این کار به همون اندازه سخته که دست کشیدن از گود کندن کف سیاهچاله ای که اسیرشیم. این لایتناهی سیاه، این پریشانی هولناک رو می شناسیدش همه تون، خصوصا اون شتاب مرگ آور و بی پایان سقوط به قلب سیاهی رو...
یه وقتایی لازمه جادوی این کش لامذهب بپره. k حذف بشه. یه وقتایی محض خاطر اندیشه اصلا نباید اندیشید. گور پدر فیزیک. گور پدر تفکر. گور پدر... بزن به دامان ابتذال. ابتذالی که به گروه خونت بیاید. بعضی ها از تفکر که میخوان فارغ بشن میفتن دنبال زن همسایه. لجن نه، ابتذال. قبلا باید به این اندیشیده باشی.
لطفا k رو صفرش نکن. چه در صورت و چه در مخرج معادله ی وجودت. جادوی k وقتی صفره نابکارتره: صفر میشی، گنگ میشی، موهوم می شی. یک برای همین وقتاست که یک است. مجذور و انتگرال و لاپلاس ش هم گمونم یک باشه. یکِ خودت باش.
یادت باشه، پریدنِ جادوی کش موقته. بالاخره نیمه شب خواهد رسید و آن کالسکه ی طلاییِ سرخوشی دوباره کدوتنبل خواهد شد. یکِ خودت باش حتی وقتی می نشینی پای شوی هندی یا جواد یساری و یا همین حمیرایی که الان در گوشم میخواند:
عشّششششقمه دیگـــــــــــــــــــــــــــــــــــه که برات عزیزترین باشم
عشّششششقمه دیگــــــــه که واسه تو نازنین باشم...
آدم مینی بوس ش می گیره